رخدادهای مهم زندگی ابوالفضل عباس (ع) تا هلاکت معاویه: - تنها منجی

تنها منجی

رخدادهای مهم زندگی ابوالفضل عباس (ع) تا هلاکت معاویه:
نویسنده : منتظر ظهور - ساعت ٢:۳٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۳
 

رخدادهای مهم زندگی ابوالفضل عباس (ع) تا هلاکت معاویه:
اگر بخواهیم شخصیت والای حضرت عباس(ع) را درک کنیم باید تمام زندگی سراسر مصیبت وسختی اورا مورد بررسی قرار دهیم تا ببینیم چه عوامل ورویدادهایی در زندگی پربرکت ایشان تاثیر داشته وموجب بالندگی هرچه بیشتر شخصیت والای ایشان شده است قبلا در مورد کودکی حضرت سخن گفتیم واینک دوران زندگی ایشان را از زوایایی دیگر یعنی در دوران سه امام بزرگوار توضیح میدهیم
رخدادهای مهم در زمان حیات امیرالمومنین (ع) :
ابوالفضل ( علیه السّلام ) از همان کودکى به بعد، همگام حوادث بزرگى بود که تنشى عمیق در بنیادهاى فکرى مسلمانان ایجاد کرد؛ حوادثى نه خرد و نه ساده بلکه بس پیچیده و ریشه دار که دقیقاً دور کردن اهل بیت از مراکز سیاسى جامعه و به زیر سلطه درآوردن آنان را هدف قرار داده بود. در این دوران ، اعمالى در زمینه هاى اقتصادى و سیاسى صورت گرفت که با بسیارى از اصول و دستورات اسلامى مغایرت داشت . جلوه آشکار این سیاستگذارى در حکومت عثمان بود که بخشیدن مناصب ادارى و امور دولتى به امویان وآل معیط و راندن بنى هاشم و یاران آنان از فرزندان صحابه از هرگونه مشاغل کلیدى را وجهه همت خود کرد.
امویان بر تمامى دستگاههاى دولتى مسلّط شدند و خواسته و ناخواسته ، بحرانهاى حادى در میان مسلمانان به وجود آوردند. به طور قطع اکثر آنان نه گرایشى به اسلام داشتند و نه کمترین شناختى نسبت به قوانین اسلامى براى ساختن جامعه اى بالنده و مبتنى بر محبت و همکارى و دورى از درجا زدن ، به دست آورده بودند. حکومت عثمان ، سرمایه دارى را در جامعه حاکم کرد، به امویان و برخى از فرزندان قریش امتیازات ویژه عطا کرد و راه گردآورى و انباشتن اموال به طور غیرمشروع را بر آنان گشود. این سیاست کجروانه موجب تنشهایى فراگیر، نه تنها در زندگانى اقتصادى مردم ، بلکه در تمام جلوه هاى زندگى مردم گشت و تمام محافل اسلامى را به خرده گیرى از این سیاست واداشت تا آنکه گروههایى از ارتش که در عراق و مصر به مرزدارى مشغول بودند راه مدینه را پیش گرفتند و از عثمان اعتدال در سیاست ، دور کردن امویان از دستگاه حکومت و مخصوصاً برکنارى مستشار و وزیرش مروان بن حکم را که به صورت آشکار آتش فتنه را در جامعه برمى افروخت خواستار شدند.


عثمان خواسته هاى انقلابیون را برآورده نکرد، تن به راءى اندرزدهندگان و دلسوزانش نداد، همچنان دست به دامان خاندانش شد و نزدیکانش را در پناه گرفت و خود تحت اختیار آنان ماند. اخبار کجروى و انجام محرمات الهى توسط دست نشاندگانش ، پیاپى به او مى رسید، اما عثمان راه عذرتراشى را باز کرده بود و اعمال هر یک را به گونه اى توجیه مى کرد و پندگویان را به دشمنى با خاندان خود متهم مى کرد.
هنگامى که تمامى راههاى مسالمت آمیز براى بازداشتن عثمان از ادامه سیاستهایش بسته شد، انقلابیون ناچار به کشتن او شدند و عثمان به بدترین شکلى به قتل رسید.
مورخان مى گویند بهترین فرزندان صحابه از جمله محمد بن ابوبکر و بزرگان اصحاب و در راس آنان صحابى بزرگوار و یار همراه رسول اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) عمار یاسر، کشتن او را تایید کردند و بر عمل آنان صحه گذاشتند.
بدین گونه حکومت عثمان که از بزرگترین حوادث آن روزگار بود، در برابر چشمان باز و گوشهاى شنواى ابوالفضل به پایان رسید. حضرت در آستانه شکوفایى و جوانى بود که دید چگونه فرصت طلبان اموى قتل عثمان را دستاویز تبلیغاتى خودقراردادند،در بوق و کرنا کردند، پیراهن خونین او را بالا بردند و آن را شعارى براى قیام علیه حکومت حق و عادلانه امام امیرالمؤ منین قرار دادند.
بدترین میراث حکومت وى ، ایجاد فتنه میان مسلمانان و حصر ثروت میان امویان و آل معیط و قرشیان دست نشانده آنان دشمنان و مخالفان عدالت اجتماعى بود. آنان به اتکاى همین ثروت بود که دست به شورشى مسلحانه علیه حکومت امام امیرالمؤ منین که دنباله طبیعى و امتداد حقیقى حکومت پیامبر بزرگوار( صلّى اللّه علیه و آله ) بود زدند. به هر حال ، ماجراى عثمان را وامى گذاریم و به ذکر بقیه حوادثى که در زمان ابوالفضل ( علیه السّلام ) روى داد، مى پردازیم .

حکومت امام علی (ع) :
مساله قطعى و مورد قبول همگان انتخابى بودن امیرالمؤ منین به خلافت است . حضرت از طرف تمامى طبقات مردم به خلافت برگزیده شد و در راس ‍ آنان نیروهاى مسلحى بودند که حکومت عثمان را سرنگون کردند. آنان با شوق تمام به سوى امام شتافته و ایشان را خلیفه بلامنازع معرفى کردند و زمام امور را بدیشان سپردند. این انتخاب مورد قبول مردم تمامى شهرها و مناطق اسلامى واقع شد، تنها اهل شام و چند تن از اهل مدینه مانندسعد بن ابى وقاص ، عبداللّه بن عمر و برخى امویان که حکومت امام را آغاز عدالت اجتماعى و پایان انحصار قدرت و ثروت خودشان مى دانستند و سیاستهاى امام را مغایر با مطامع خود مى شناختند، از بیعت سرباز زدند و حکومت حضرت را نپذیرفتند. امام نیز طبق فرمان اسلام مبتنى بر آزادى همه مردم چه موافق حکومت و چه مخالف آن به شرط آنکه از این آزادى سوء استفاده نکنند و دست به فساد و فتنه انگیزى نزنند، بر آنان سخت نگرفت و در تنگنا نگذاشت و از قوه قضائیه و اجرائیه اتخاذ تصمیماتى قاطع علیه آنان را خواستار نشد. این آزادى را بلوا و آشوب طلبى ، شورش مسلحانه علیه دولت و هرگونه توطئه محدود مى کند و در آن صورت است که دولت اسلامى ملزم به مهار آنان و به کارگیرى قوانین خاص علیه سوء استفاده کنندگان است .
به هر حال ، انتخاب امیرالمؤ منین و بیعت با ایشان با رضایت کامل قاطبه مردم و فرزندان ملتهاى اسلامى روبه رو شد و همگان خشنودى خود را از این انتخاب و بیعت به گونه اى آشکار کردند که هیچ یک از خلفاى پیشین یا پس ‍ از حضرت از آن بهره مند نشدند.
به مجرد به دست گرفتن حکومت ، حضرت به شکلى مثبت و فراگیر، عدالت خالص و حق ناب را عرضه کرد و هرگونه مصلحت شخصى را که سود آن به خود یا بستگانش مى رسید کنار گذاشت و مصالح تهیدستان و بینوایان را بر تمام مصالح دیگر مقدم داشت . خرسندى و سعادت حضرت آن بود که اقشار مردم را در خیر و سعادت و دور از فقر و درماندگى ببیند. در تاریخ شرق هرگز حکمرانى بدین پایبندى به حق و حقیقت و دلسوزى و محبت به محرومان و بینوایان دیده نشده است .
در اینجا ناگزیریم برخى مسایل حکومت امام ( علیه السّلام ) را بیان کنیم ؛ زیرا ارتباطى استوار با سیره و روش فرزندش ابوالفضل ( علیه السّلام ) دارد. از این زاویه مى توان چشمه جوشانى که ابوالفضل را سیراب کرد، بهتر شناخت و تربیت والاى فرزند را در دامان چنین پدرى پیشاهنگ عدالت اجتماعى در زمین نیکتر دریافت . در دامان پدر بود که قربانى شدن در راه خدا و فداکارى را آموخت . همچنین با نگاهى به کارنامه حکومت امیرالمؤ منین ، انگیزه هاى سر باز زدن نیروهاى آزمند و منحرف ، از بیعت با حضرت و ایستادن در برابر ایشان و جنگ با ایشان و پس از شهادتشان با فرزندانش را دریافت


شیوه حکومت امام علی (ع )
روش و فلسفه حکومت نزد امام علیه السّلام درخشان بود و بر اساس رشد و پیشرفت و جان گرفتن ملتهاى اسلامى قرار داشت . به اعتقاد من ، بشریت در هیچ یک از دوره هاى خود، حکومتى مانند حکومت حضرت را که تا این حد، عدالت اجتماعى ، سیاسى و اقتصادى را وجهه نظر خود قرار داده باشد، به خود ندیده است و همسنگ شیوه هاى بى نظیرى که حضرت در این زمینه ها ایجاد کرده ، شاهد نبوده است . در اینجا به برخى از آنها اشاره مى کنیم

1- گسترش آزادیها:
امام ( علیه السّلام ) به ضرورت دادن آزادیهاى عمومى به همه فرزندان امت ، ایمان داشت و آن را از حقوق اولیه آنان مى شمرد و دولت را مسؤ ول ایجاد آزادى و گسترش آن براى یکایک فرزندان ملت مى دانست و گرفتن آزادى را از آنان موجد عقده هاى روانى ، مانع پیشرفت فکرى و اجتماعى مردم ، در جا زدن و سستى و زیانهاى بسیار دیگرى براى آنان مى شناخت . اما حد و وسعت این آزادیها و ابعاد آنها بدین شرح است
الف:آزادى دینى:
امام ( علیه السّلام ) بر آن است که مردم در اعتقادات مذهبى و افکار دینى خود آزاد هستند و دولت نباید آنان را از اعتقادات و سنتهاى مذهبى خود بازدارد. مردم ملزم نیستند در همه امور با مسلمانان همگامى کنند، بلکه در مسایل مدنى خاص و احکام مذهبى ، مى توانند از فقها و شریعت خود پیروى کنند
ب : آزادى سیاسى:
مراد ما از این آزادى ، دادن آزادى کامل به مردم براى تن دادن به مکاتب سیاسى مورد علاقه و میل خود است .
دولت نمى تواند نظر سیاسى مخالف اعتقادات سیاسى مردم را بر آنان حتم کند و آنان را مجبور به دست کشیدن از نظریات سیاسى خاص خود بنماید، لیکن وظیفه دولت در این میان آوردن و بیان کردن دلایلى است که نادرستى و فساد آن عقیده خاص را آشکار مى کند، حال اگر مردم از آن نظر روگردان شدند و به شاهراه حقیقت رو آوردند که چه بهتر وگرنه دولت آنان را به خود وامى گذارد، تا وقتى که دست به فساد و افساد در زمین و ایجاد خلل در آزادى عمومى نزده اند، همان طور که درباره خوارج این مطلب اتفاق افتاد؛ آنان تمام بنیادهاى فکرى و بدیهیات علمى را زیرپا گذاشتند و در تیرگى و ظلمت جهل و گمراهى فرو رفتند و مردم بى گناه را کشتند و رعب و وحشت ایجاد کردند. امام که مدتها آنان را به خود واگذاشته بود، پس از اتمام حجت و بستن راه عذر، راه بر آنان بست و چشم فتنه را همانگونه که خود فرمود برکند و سرچشمه آن را خشکاند. سزاوار یاد کردن است که از پیامدهاى آزادى سیاسى ، آزادى انتقاد از رئیس دولت و تمام اعضاى آن است .
مردم در دلبستگیها و انتقادات خود آزاد هستند. خوارج سخنان امام ( علیه السّلام ) را قطع مى کردند و با انتقادات بى پایه و مبتنى بر جهل و مغالطه خود، دیگران را رنجور مى کردند و حضرت را مورد هجوم تبلیغاتى قرار مى دادند، لیکن حضرت علیه آنان دستورى صادر نمى کرد و آنان را به محاکم قضایى نمى فرستاد تا جزاى اعمال خود را ببینند.
بدین گونه بود که امام گسترش آگاهى عمومى و ساختن شخصیت شکوفاى انسان مسلمان را بر همگان فرض کردند.
اینها برخى جلوه هاى آزادى بودند که امام امیرالمؤ منین در ایام حکومت درخشان خود ایجاد و تضمین کردند و به خوبى اصالت روش سیاسى حضرت را که همپاى ابداع و پیشرفت است ، نشان مى دهد.

2- نشر آگاهى دینى :
امام امیرالمؤ منین به گونه اى مثبت و فعال به نشر آگاهى دینى و گسترش ‍ ارزشهاى اسلامى میان مسلمانان توجه کرد؛ زیرا سنگ بناى اصلاح جامعه و پایه بهبود روابط همین است . از نخستین دستاوردهاى آگاهى دینى ، از بین رفتن جنایت و دور شدن انحرافات و کجروى از جامعه است . و اگر جامعه از این انحرافات پاک شود به نهایت شکوفایى و پیشرفت دست یافته است .
به طور قطع ما هیچ یک از خلفا و حاکمان اسلامى را ندیده ایم که این چنین تربیت دینى و اخلاقى را مدنظر داشته باشند، تنها امام امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ) است که هماره و در اوضاع مختلف ، این مهم را فراموش نمى کرد؛ بسیارى از خطبه هاى نهج البلاغه بر ژرفاى جان اثر مى گذارد، آن را مى لرزاند، به راه نیک خویى و نیک جویى سوق مى دهد، زیبایى ، فضایل را در برابر آدمى مى آراید و زشتى رذایل را عیان مى کند و در نهایت ، پاکباختگانى خداجو مى پروراند. همانگونه که نیک نفسانى از پاکان و صالحان مسلمان پرورش داد که در برابر بحران ارزشها و سقوط اخلاقى ایستادند و با تفکر اباحى گرى که در زمان حکومت امویان شایع شده بود پیکار کردند و بر سر آرمانهاى اسلامى جان باختند؛ از این سازندگان اندیشه اسلامى ، مى توان رشید هَجَرى و عمرو بن الحمق خزاعى را یاد کرد

3- نشر آگاهى سیاسى :
یکى از مهمترین اهداف سیاسى مورد نظر امام در ایام حکومتش ، نشر آگاهى سیاسى در میان طبقات مختلف جامعه اسلامى بود. مقصود ما از آگاهى سیاسى ، آگاه کردن جامعه با تمام وسایل نسبت به مسؤ ولیت الهى ، هشیارى در برابر کل مسایل اجتماعى و اوضاع عمومى است ؛ مسلمانان نسبت به امور اجتماعى که به نحوى بر سیر جامعه و پیشرفت آن اثر دارد، مسؤ ولند تا کندى در حرکت و تفرقه در صفوف آنان به وجود نیاید و زندگى فردى و اجتماعى آنان دچار رکود نگردد.
این مسؤ ولیت را اسلام بر دوش همگان گذاشته و همه را ملزم به آن دانسته است ؛ پیامبر اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله فرمود« کلکم راع و کلکم مسؤ ول عن رعیته»(1) پیامبر خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) مسؤ ولیت سلامت جامعه ، دور داشتن فساد از آن و عمل براى حفظ مسلمانان را بر دوش یکایک مسلمین گذاشته است . از جمله احادیث مهمى که به ایستادگى در برابر پیشوایان ظلم و ستم ، فرامى خواند، این حدیث نبوى است که سرور آزادگان براى مزدوران ، بندگان و اوباش ابن مرجانه مى خواند:
«اى مردم ! پیامبر خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) فرمود: هر کس حاکمى جائر و ستمگر را ببیند که حرام الهى را حلال کرده ، پیمان خدایى را شکسته ، با سنت پیامبر خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) مخالفت کرده و در میان بندگان خدا با گناه و تجاوز و حق کشى رفتار مى کند، اگر با گفتار یا کردارى او را انکار نکند، پس حق خداوند است که او را به جایگاه بایسته اش درآورد و به عاقبت زشتش دچار سازد»(2)
این حدیث شریف از انگیزه هاى سیدالشهداء( علیه السّلام ) براى اعلام جهاد مقدس بر ضد حکومت ستمگر اموى بود که حرام خدا را حلال کرده ، پیمان الهى را شکسته ، با سنت پیامبر خدا مخالفت کرده بود و در میان بندگان خدا با جور و حق کشى حکم مى راند.
بیدارى سیاسى که امام امیرالمؤ منین در ایام حکومت خود میان مسلمانان گسترده بود، شعور و آگاهى انقلابى بر ضد ظالمان و خودکامگان ایجاد کرد و مجاهدان دست پرورده حضرت و آموخته این روحیه را به نبرد با طاغیان برانگیخت و در راءس آنان پدر آزادگان ، سیدالشهداء و برادرش ، قهرمان بى همتا، ابوالفضل العباس ( علیهما السّلام ) و گروهى تابناک از جوانان اهل بیت علیهم السّلام و اصحاب گرانمایه آنان قرار داشتند که براى رهایى مسلمانان از ذلّت و بندگى و بازآوردن زندگى با کرامت میان مسلمانان بر طاغوت زمان ، یزید بن معاویه شوریدند.
پیش از این بزرگان نیز، مصلح بزرگ حصیر بن عدى کندى ، عمرو بن الحمق خزاعى ، رشید هَجَرى ، میثم تمار و دیگر بزرگان آزادیخواه و دعوتگران اصلاح اجتماعى ، همین راه را رفتند؛ آنان بر معاویة بن ابى سفیان ، نماینده جاهلیت زمان و سردمدار مخالفان اسلام ، شوریدند و درسى را که از امامشان آموخته بودند، به کار بستند.
به هر حال ، امام امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ) بذر عصیان و شورش علیه ظلم و طغیان را در جانهاى مسلمانان پاشید و آنان را بر آن داشت تا در برابر سیرى ظالم و گرسنگى مظلوم ، ساکت نمانند و تن ندهند.

4- حذف نورچشمى ها:
امام ( علیه السّلام ) در ایام حکومت خود انواع نورچشمى ها و پارتى بازیها را از میان برد و براى هیچ کس امتیازى خاص قایل نشد. نزدیکان با افراد معمولى یکسان بودند و از حقوق و امتیازات یکنواختى برخوردار مى شدند. حضرت به گونه اى بى طرفانه میان عرب و موالى ، مساوات برقرار ساخت و همه را به یک چشم نگریست . همین باعث شد تا موالى ، دل به حضرت بستند و به امامت ایشان ایمان آوردند. امام انواع تبعیضات نژادى و نورچشمى گرى را برانداخت و میان مسلمانان بدون توجه به نژاد و قومیت ، مساوات عادلانه قایل شد. این گونه برابرى در تاریخ ملتها و امتها بى مانند بوده است . مساوات امام ، روح حقیقت و جوهر اسلام را که از نزد پروردگار عالمیان نازل شده بود در خود داشت ؛ اسلامى که براى وصل کردن آمده است نه فصل کردن ، اسلامى که اجازه نمى دهد در میان صفوف مسلمانان رخنه اى براى تسلط دشمنان و تفرقه مسلمین و سست شدن وحدت آنان به وجود بیاید.


5- نابود کردن فقر:
فلسفه امام ( علیه السّلام ) در حکومت ، مبتنى بر پیکار با فقر و دور کردن شبح منفورش از مردم است ؛ زیرا فقر، فاجعه اى است که اخلاق و موهبتهاى انسانى را ویران مى کند و امت ، هیچ یک از اهداف فرهنگى و بهداشتى خود را با وجود فقر نمى تواند تحقق بخشد. فقر، سدّى است میان امت و خواسته هایى چون پیشرفت ، تحول و آسایش در جامعه . لازم به ذکر است که از جمله برنامه هاى اسلامى براى حل بنیادى مساءله فقر که موجب بهزیستى مردم مى گردد، موارد ذیل است :
الف: ایجاد مسکن .
ب: تامین اجتماعى .
ج : ایجاد کار.
د: از بین بردن استثمار.
ه :بستن راههاى رباخوارى .
و: از بین بردن احتکار.

اینها برخى از روشهایى است که اسلام در اقتصاد خود مورد توجه قرار داده است و امام در ایام حکومتش آنها را به کار بست . سرمایه داران قریش تمام امکانات خود را به کار گرفتند تا حکومت امام را که منافع و مصالح ناچیز و محدود آنان را از بین برده بود، واژگون کنند. در اینجا سخن از روش و فلسفه حکومتى امام را به پایان مى بریم

مخالفان امام (ع ):
در اینجا درنگى کوتاه داریم براى شناخت دشمنان حکومت امام که هدفى والا نداشتند، بلکه تنها انگیزه آنان از مخالفت ، دستیابى به حکومت براى بهره ورى از ثروتهاى کشورها و حاکمیت به ناحق بر گرده مسلمانان بود
1- عایشه :
متاسفانه ، عایشه از امام ، کینه اى ویرانگر و نفرتى سخت داشت . شاید علت آن تا آنجا که مى دانیم به علاقه همسرش پیامبر اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) به امام امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ( و پاره تن و دخت گرامى و محبوبش بانوى زنان عالم فاطمه زهرا( علیها السّلام ) و دو ریحانه حضرت ، سروران جوانان اهل بهشت امام حسن و امام حسین ( علیهما السّلام ( و ستایش مکرر پیامبر از آنان و منزلت والاى آنان نزد خداوند، برمى گردد. خداوند متعال محبت آنان را بر همه مسلمانان واجب کرد و در قرآن کریم فرمود: « اى پیامبر! بگو: بر رسالتم از شما جز محبت به قربى چیزى نمى خواهم» ، لیکن در همان وقت با عایشه به دلیل رفتارهای زشتش رفتارى معمولى مى شد و در موارد بسیارى ، حضرت رسول ( صلّى اللّه علیه و آله ) به او گوشتزد مى کرد؛ حضرت به همسرانش فرمود: « سگهاى حواب ، بر کدام یک از شما پارس خواهند کرد تا از صراط بلغزد».
همچنین حضرت با اشاره به خانه عایشه فرمود«: شرّ، اینجا زاده مى شود و از اینجا پا مى گیرد» و موارد دیگر... .
علت دیگرى که مى توان براى نفرت عایشه از امام ( علیه السّلام ) یاد کرد، موضع قاطع حضرت در قبال خلافت پدر عایشه ، ابوبکر و تحریم انتخاب او و خوددارى از بیعت با او بود. عایشه پس از سقوط حکومت عثمان قصد آن داشت تا خلافت را مجدداً به قبیله خود(تیم ) بازگرداند و بدین ترتیب بر کل سیاست دولت و دستگاههاى آن مسلط گردد و خلافت را تابع خواست و آرزوى خود بگرداند؛ زیرا یقین داشت در صورت دستیابى امام ( علیه السّلام ) به خلافت ، با او چون دیگر شهروندان رفتار خواهد شد و از امتیازى ویژه بهره اى نخواهد داشت ؛ چونکه حکومت حضرت بر طبق کتاب و سنت است و این معیارها در تمام امور سیاسى و اقتصادى در نظر گرفته خواهد شد و حضرت ، مجالى براى اجراى عواطف و هواها نخواهد داد.
عایشه همه این مسایل را مى دانست ، پس تمرد و عصیان خود را بر ضد حکومت حقِ امیرالمؤ منین اعلام کرد و طلحه و زبیر و دیگر آزمندان و منحرفان از راه حق از قبایل قریش که از آغاز تابش نور اسلام با دعوت اسلامى به نبرد پرداخته بودند، با او همدست شدند. به هر حال ، عایشه از مهمترین عوامل سرنگونى حکومت عثمان بود و فتوا به وجوب قتلش داده بود. هنگامى که عثمان در آستانه هلاکت بود، عایشه راه مکه را پیش گرفت ، ولى همچنان در جریان اخبار بود و خبر کشته شدن عثمان را با خوشحالى بسیارى دریافت کرد، لیکن ناگهان با خبر خلافت امام ( علیه السّلام ) شوکه شد و فوراً موضع خود را عوض ‍ کرد و شعار خونخواهى عثمان را سر داد و با حرارت ، فریاد کشید: « عثمان مظلومانه کشته شد!! به خدا به خونخواهى او برخواهم خاست» !! و ریاکارانه براو مویه کرد و پیراهن خونین او را برگرفت و آن را شعارى براى شورش بر حکومت مشروع و حق طلبانه امام که حقوق انسان را مطمع نظر قرار داده بود و مصالح محرومان و ستمدیدگان را وجهه همت ساخته بود و ادامه حقیقى حکومت رسول اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) به شمار مى رفت قرار داد.
عایشه در مکه با اعضاى برجسته حزب خود چون طلحه و زبیر و دیگر امویان ، انجمنها کرد و به تبادل آرا پرداخت تا کدام شهر را مورد تعرض قرار دهند و در آن پایه حکومت خود را بریزند و از آنجا جنک را علیه امام و سرنگونى حکومت حضرت ، آغاز کنند. پس از کنکاشها و دقت در امور شهرهاى اسلامى ، نظرشان بر آن قرار گرفت تا شهر بصره را که در آن یارانى هم داشتند، اشغال کنند. پس از آن ، شورش مسلحانه خود را اعلام کردند و به سوى بصره پیشروى کردند و حیوانهاى آدم نما و واماندگان جامعه که کمترین آگاهى و شعورى ندارند بدانها پیوستند و یکسره خود را به بصره رساندند. پس از درگیرى سختى میان آنان و نیروهاى حکومت مرکزى در آنجا، توانستند شهر را اشغال کنند و حاکم آنجاسهل بن حنیف را دست بسته نزد عایشه بیاورند.
عایشه دستور داد محاسن سهل را بتراشند و اوباشان و عوانان نیز دستور او را اجراکردندو(سهل پس از کهولت سن و بلندى محاسن ،به فردی بى مو بدل شد.
همین که خبر شورش عایشه و اشغال بصره به وسیله افرادش به امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ) رسید، حضرت براى جلوگیرى از گسترش فتنه به دیگر شهرهاى اسلامى ، به سرعت با سپاهیانش راه بصره را پیش گرفت تا کانون فتنه را درهم بکوبد و شورشیان را درهم بشکند. سپاه امام از افراد آگاه و بابصیرتى چون صحابى بزرگ عمار یاسر، مالک اشتر، حجر بن عدى ، ابن التیهان و کسانى تشکیل شده بود که در بناى اسلام و استوارسازى پایه هاى آن در زمین ، نقشى شایسته داشتند.
سپاهیان امام ، راه بصره را پیش گرفتند و هنگامى که بدانجا رسیدند، شهر را به وسیله لشکریانى انبوه ، اشغال شده دیدند که اطاعت و پیروى خود را از عایشه اعلام داشته بودند. حضرت پیکهایى نزد فرماندهى لشکر عایشه چون طلحه و زبیر فرستاد و بر آنان صلح را عرضه داشت و براى حفظ خون مسلمانان از آنان خواست تا تن به مذاکراتى با امام بدهند، لیکن شورشیان طرح صلح را رد کردند و بر عصیان خود پافشارى نمودند و با وقاحت اعلام کردند که به خونخواهى عثمان برخاسته اند، در صورتى که خودشان حکومت عثمان را واژگون کرده و او را کشته بودند.
هنگامى که تمامى راههاى صلح و آشتى بسته شد، حضرت ناچار شد آنان را به جنگ بخواند و میان دو لشکر، جنگ سختى درگرفت که بر اثر آن ، بیش از ده هزار سپاهى کشته شدند. در فرجام کار، خداوند، امام را بر دشمنانش پیروز کرد، طلحه و زبیر کشته شدند، میدان رزم از کشته هاى دشمن انباشته شد و خداوند در دل زندگان آنان ترسى افکند که بر اثر آن با خفت و سرشکستگى از میدان کارزار گریختند.
لشکریان امام ( علیه السّلام ) بر عایشه ، فرمانده کل شورشیان دست یافتند و او را با احترام به یکى از خانه هاى بصره بُردند. امام بدون گرفتن تصمیمى خشن علیه عایشه با او به نیکى رفتار کرد و او را به خوبى همراه عده اى از زنان به مدینه فرستاد تا طبق دستور خدا و رسولش در خانه خود بنشیند و از دخالت در امورى که در برابرش مسؤ ولیت ندارد، خوددارى کند.
این فتنه که مورخان بدان جنگ جمل نام داده اند به پایان رسید و در پس ‍ خود، اندوه و سوگى عظیم در میان مسلمانان بجا گذاشت ، صفوف متّحد آنان را به هم ریخت و آنان را دچار شرّى بزرگ کرد. به طور قطع انگیزه هاى این جنگ سالم نبودند و دلایل عایشه و حزبش ، منطقى نبود، بلکه آنان براى بهره ورى مادى و به دلیل نفرت شدیدشان از حکومت امام که در آن امتیازات ویژه خود را از دست داده بودند و با آنان چون دیگر مسلمانان رفتار مى شد، دست به این جنگ نافرجام و فاجعه آمیز زدند.
ابوالفضل ( علیه السّلام ) این جنگ خونین را شاهد بود و به اهداف آن که براندازى حکومت پدرش پیشاهنگ عدالت اجتماعى در زمین بود واقف شد و کینه هاى قبایل قریش بر او آشکار گشت و دانست که دین در اعماق جان آنان نفوذ نکرده است ، بلکه آنان براى حفظ جان و مصالح خود به زبان ایمان آورده اند.

2- معاویه و بنى امیه :
در راس مخالفان حکومت امام و معاندان او،معاویة بن ابى سفیان و بنى امیه قرار داشتند. خداوند قلوب آنان را از ایمان تهى کرده و آنان را در فتنه درافکنده بود، پس ، از سرسخت ترین دشمنان امام بودند. بنى امیه قبلاً نیز با پیامبر و دعوت او به دشمنى برخاسته بودند و به رسالت حضرت کفر ورزیدند و شبانه روز به توطئه گرى علیه پیامبراکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) دست زدند، تا آنکه خداوند پیامبرش را عزّت و نصرت داد و آنان را خوار کرد و مغلوب ساخت .
آنان با اکراه نه با ایمان قلبى مسلمان شدند و پیامبر اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) با بلند نظرى و راءفت و رحمت عظیم خود آنان را پذیرفت و بخشید و با آنان همچون با دیگر دشمنان رفتار کرد و اگر این اخلاق والاى حضرت نبود، آنان را از صفحه روزگار محو مى کرد. بنى امیه در دوران پیامبر اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) قدر و منزلتى شایان ذکر نداشتند، با خوارى مى زیستند و مسلمانان با چشم دشمنى به آنان مى نگریستند و زشتکاریها، دشمنیها و جنگهاى آنان با پیامبر( صلّى اللّه علیه و آله ) و نبوتش را بازگو مى کردند. متاءسفانه پس از فاجعه وفات پیامبر اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) امویان در صحنه اجتماعى ظاهر شدند و بلند آوازه گشتند. این ظهور و اعتلا به دلایل سیاسى خاصى صورت گرفت . ابوبکر،یزید بن ابى سفیان را به امارت دمشق گماشت و خود تا بیرون مدینه براى بدرقه و تودیع او خارج شد.
مورخان مى گویند: ابوبکر تنها براى یزید، این کار را کرد و براى دیگر کارگزاران خود چنین احترامى قایل نمى شد. خود همین مطلب گواه ارزشى است که ابوبکر به یزید و خاندانش داده بود. هنگامى که یزید هلاک شد، امارت دمشق به برادرش معاویه واگذار شد. معاویه بسیار مورد توجه عمر بود و اخبار بسیارى را که درباره انحرافات و کجرویهایش به خلیفه مى رسید، به هیچ مى گرفت . به عمر خبر دادند که معاویه اعمالى مغایر اسلام مرتکب مى شود؛ حریر و دیبا به تن مى کند و در ظروف طلا و نقره غذا مى خورد در حالى که این کارها در اسلام حرام است خلیفه در توجیه اعمال او و دفاع از او دست به عذرتراشى زد و گفت :« معاویه کسراى عرب است» !!. کى این بى سر و پاى راهزن پست ، کسراى عرب بود؟! و به فرض هم که چنین باشد، آیا او مجاز بود محرمات الهى را مرتکب شود و حسابى پس ندهد؟! خداوند با کسى خویشى و پیوندى ندارد و با همه یک نسبت دارد؛ هر که از حدود شریعت الهى خارج شود و اعمال ناشایست مرتکب گردد، کیفر خواهد دید. پیامبر اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) در این باره مى فرماید« اگر عصیان کنم ، سقوط خواهم کرد».(3)
و امام چهارم زین العابدین مى فرماید: « خداوند متعال بهشت را براى مطیعان خود آفرید، اگرچه بردگان حبشى باشند و دوزخ را براى عاصیان خلق کرد، اگرچه سروران قریشى باشند».
به هر حال ، عمر، معاویه را مشمول انواع الطاف و مزایا ساخت و دامنه حکومتى او را گسترش داد و روح بلند پروازى را در او دمید. معاویه نیز در خطه حکومتى خود، سلطنت خواهانه به امارت پرداخت ، بزرگان و سرشناسان را به خود نزدیک مى کرد و با انواع بخششها دل و عقل و ایمان آنان را مى خرید و دوستى خود را در دلهاى سفلگان مى نشاند.
عایشه با شورش علیه حکومت امام ( علیه السّلام ) زمینه را براى شورش مسلحانه معاویه علیه حکومت امام که درخشانترین حکومتى است که در طول تاریخ در شرق عربى به وجود آمده است آماده کرد و معاویه این گرگ جاهلى از آن دستاویزى براى تمرد خود ساخت .
معاویه ، خونخواهى عثمان را وسیله اى براى فریب بى سر و پاها قرار داد و امام را متهم کرد که مسؤ ول خون عثمان است و در همان وقت به دستگاههاى تبلیغاتى خود دستور داد بانگ مظلومیت عثمان را سردهند و او را از اعمالى که خلاف اسلام بود و مرتکب شده بود چه در زمینه هاى اقتصادى و چه سیاسى تبرئه کنند.
معاویه با دیپلماتهاى بزرگ و سیاست بازان کارآزموده جهان عرب مانند مغیرة بن شعبه و عمرو بن عاص و مانند آنان مجهز شده بود و این مشاوران با شناخت عمیقى که از جامعه و احوال آن داشتند، برایش برنامه هاى پیچیده اى ارائه مى کردند تا بر حوادث دشوار، پیروز شود

اعلان جنگ :
معاویه رسماً از بیعت با امام سرباز زد و اعلان جنگ کرد. در حالى که مى دانست با برادر رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) وصى ، باب مدینه علم حضرت و کسى که منزلتش نزد پیامبر همچون منزلت هارون نزد موسى است ، مى جنگد. او با امیرالمؤ منین به جنگ برخاست همانطور که پدرش ابوسفیان با پیامبر اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) جنگ کرد. سپاهیان معاویه که راه جنگ با حضرت را پیش گرفته بودند، از عناصر ذیل تشکیل مى شدند:
الف: سفلگان :
بى سر و پاها، بى خردان ملتها هستند و مانند چهارپایان و حتى بدتر در هر زمانى مورد استفاده و بهره گیرى حکومت قرار مى گیرند تا اهدافش را برآورده سازند و سرهاى خود را بر باد مى دهند تا پایه هاى حکومت استوار گردد. اکثریت قاطع سپاهیان معاویه همین افراد فریب خورده بودند که حق را از باطل تشخیص نمى دادند و تبلیغات ، آنان را به هر رنگى که مى خواست درمى آورد. معاویه از آنان پلى ساخت ، تا به مقاصد شریرانه خود دست یابد.
ب :منافقان :
منافقان به زبان ، اسلام آورده و کفر و دشمنى با اسلام را در دل خود پنهان کرده بودند و شبانه روز به فتنه انگیزى و توطئه چینى علیه اسلام مشغول بودند، اسلام و مسلمانان بشدت از دست این تیره ، رنج و محنت کشیدند؛ زیرا آنان همیشه کانون خطر علیه مسلمانان و اسلام بودند. سران و پیش کسوتان منافقان مانند مغیرة بن شعبه ، عمرو بن عاص ، مروان بن حکم و دیگر باغیان که هماره مترصد فرصتى مناسب براى نابودى اسلام و کندن ریشه هاى آن بودند، به لشکر معاویه ملحق شدند و به معاویه که بزرگترین دشمن اسلام به شمار مى رفت ، پیوستندو او را یارى کردند و همراه سپاهش به جنگ برادر رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) و بزرگترین مدافع اسلام شتافتند. تمام منافقینى که با پیامبر اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) جنگیده بودند، به معاویه ملحق شدند و از یاران و اعضاى حزب او گشتند و براى جنگ با امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ) همدست شدند.
ج: سودپرستان :
سودپرستان ؛ یعنى کسانى که امتیازات و منافع نامشروع خود را در حکومت امام پیشاهنگ عدالت انسانى از دست داده بودند، بخش دیگرى از سپاهیان معاویه بودند. در راس این قشر،کارگزاران ، کارمندان و حکام دوران عثمان بودند که امام به مجرد به دست گرفتن حکومت ، معزولشان کرده بود. آنان که منافع خود را از دست داده بودند و مى ترسیدند اموال نامشروعى که از بیت المال اختلاس کرده بودند، مصادره شود، با معاویه همگام شدند تا با حکومت عادلانه امام بجنگند.
اینان برخى از عناصر تشکیل دهنده سپاه معاویه بودند که مى رفتند تا با فرمانده اسلام و پیشاهنگ عدالت انسانى ، پیکار کنند.

اشغال فرات:
سپاهیان معاویه راه عراق را پیش گرفتند و در منطقه صفین اردو زدند و آنجا را مرکز جنگى خود قرار دادند. فرماندهى کل ، به گروهى از لشکریان دستور داد فرات را اشغال کنند و بر آبشخور آن موانعى قرار دهند تا لشکر امام از دستیابى به آب محروم گردند و از تشنگى بمیرند. معاویه این حرکت را سرآغاز پیروزى مى دانست ؛ حرکتى که خبث ذاتى و دنائت طبع او را به خوبى نشان مى دهد. از نظر تمام ملتها و امتها، استفاده از آب ، حق طبیعى هر انسان و حتى حیوان است ، لیکن معاویه و بنى امیه از تمامى سنتها روى گرداندند و آب را به عنوان سلاحى در جنگهاى خود به کار گرفتند. آنان ریحانه رسول خدا و اهل بیت نبوت را در واقعه کربلا از آب منع کردند تا آنکه از شدت تشنگى در آستانه مرگ قرار گرفتند.
هنگامى که خبر حرکت لشکر معاویه به صفین ، به حضرت رسید، ایشان نیز همان راه را پیش گرفتند همینکه به فرات رسیدند، آنجا را اشغال شده به وسیله سپاهیان معاویه دیدند و نتوانستند به آب دست پیدا کنند.
فرماندهان سپاه حضرت ، نزد ایشان رفتند و از امام اجازه پیکار با دشمن خواستند. حضرت بر آن بود که قبل از پیکار با سپاهیان معاویه ، آزادى دستیابى به آب را خواستار شوند؛ زیرا آب در تمام شرایع و ادیان براى همگان مباح است و نمى توان از آن منع کرد، لیکن دشمن از پذیرش درخواست امام سرباز زد و بر گمراهى خود پافشارى کرد.
پس از آن ، امام ناگزیر به نیروهاى مسلح خود اجازه گشودن آتش جنگ بر دشمن را صادر کرد و آنان با یک حمله ، دشمن را به شکستى سخت دچار کردند و آنان سنگرها و مواضع خود را ترک نمودند و سپاهیان امام ، فرات را اشغال کردند. رشادت وشجاعت ابوالفضل (ع) در این جنگ در کتابهای تاریخی آورده شده وپیروزی او در مقابل قهرمانان معاویه ستودنی است(4)
گروهى از فرماندهان سپاه نزد حضرت علی (ع) رفتند و از ایشان اجازه خواستند تا با دشمن مقابله به مثل کنند و آب را بر آنان ببندند، لیکن امام درخواست آنان را رد کرد و آب را براى آنان مباح ساخت ، همانگونه که در شریعت الهى براى همگان مباح است . امویان پست این عمل کریمانه امام را ناسپاسى کردند و پاسخى زشت دادند. آنان آب را بر فرزندان حضرت در کربلا قطع کردند تا آنکه تشنگى ، آنان را از پا انداخت و جگرهایشان آتش ‍ گرفت .

دعوت امام (ع ) به صلح :
امام بشدت از جنگ و خونریزى بیزار بود، لذا به صلح و موافقت دعوت مى کرد، هیاتهایى نزد پسر هند فرستاد و از او خواست در زمره دیگر مسلمانان درآید و آنان را از جنگ باز دارد، لیکن معاویه این درخواست والا را نپذیرفت و بر کجروى و نادرستى خود پافشارى کرد و به دروغ ادعاى خونخواهى عثمان که بر اثر رفتارهاى نادرست سیاسى و ادارى خود به قتل رسیده بود نمود.

جنگ :
پس از آنکه تمامى تلاشهاى امام براى صلح و حفظ خون مسلمانان شکست خورد، ایشان ناگزیر از در جنگ وارد شد؛ جنگى ویرانگر که غیر از معلولان دهها هزار کشته از دو طرف بجا گذاشت و دو سال طول کشید. گاهى جنگ به اوج خود مى رسید و زمانى فروکش مى کرد و برخوردهاى کوچکى رخ مى داد. در خاتمه جنگ ، حضرت در آستانه پیروزى کامل و کنترل میدان نبرد قرار گرفت و آثار شکست در سپاهیان معاویه آشکار گشت و تمامى پایگاههاى نظامى او پراکنده شدند و معاویه قصد گریز داشت که ابیات عمرو بن اطنابه به مضمون ذیل به یادش آمد:
« عفت و آزرمم ، پیکارم با قهرمان نیرومند، بخششهایم به آسیب دیدگان و ستایش فزونى که دریافته ام و سخنم به قلبم هنگامى که از هراس ، جاکن مى شد و بشدت مى تپید این بود: آرام باش ، که یا پیروز مى شوى و مورد ستایش قرار مى گیرى و یا کشته مى شوى و آرامش مى یابى ، همه اینها مرا به ثبات و پایدارى واداشتند» (5)
این شعر همان طور که خود پس از آن واقعه و در زمان قدرت مى گفت او را به ثبات و ایستادگى فراخواند. البته به نظر ما این شعر او را به ثبات و صبر فرانخواند؛ زیرا پسر هند، بویى از عفت و آزرم و دیگر مفاهیم ابیات فوق نبرده بود، بلکه ترفندى که سپاه عراق را دچار تفرقه کرد و ما از آن سخن خواهیم راند او را به پایدارى واداشت

نیرنگ بزرگ :
زمان پیروزى حتمى سپاه امام فرا رسیده بود و حضرت در آستانه پیروزى بود و همان طور که فرمانده کل نیروهاى مسلح سپاه امام ، مالک اشتر مى گفت به اندازه دوشیدن شیر گوسفندى فرصت باقى بود تا معاویه کشته شود یا اسیر گردد. متاءسفانه در همین لحظات حساس و تعیین کننده ، در لشکر امام ، کودتاى نظامى رخ داد و بخش بزرگى از سپاهیان تمرد کردند. سپاه معاویه قرآنهایى بر سر نیزه ها کرده بودند و مردم را به داورى قرآن ، پایان دادن به جنگ و حفظ خون مسلمانان فرامى خواندند. قسمتى از سپاه امام این دعوت ویران کننده حکومت امام وافول دولت قرآن را پذیرفتند و پاسخ مثبت دادند. شگفتا! معاویه و پدرش نخستین کسانى بودند که با قرآن جنگیدند، حال چه شده است که سپاه معاویه تن به داورى قرآن مى دهد؟!
آیا پسر هند که براى ارضاى آرزوهاى جاهلى خود و انتقام از اسلام ، شط خون جارى مى کرد و مسلمانان را مى کشت به قرآن ایمان آورده است و براى حفظ خون مسلمین مى کوشد؟!
نخستین کسى که این دعوت فریبکارانه را پذیرفت ، مزدور اموى اشعث بن قیس بود که چون سگى پارس کنان به طرف امام دوید و با صداى بلندى که سپاهیان بشنوند حضرت را مخاطب ساخت و گفت : « مى بینم مردم از دعوت قوم براى پذیرش داورى قرآن خشنود و راضى هستند، پس چه بهتر که بنگرى معاویه چه مى خواهد»
امام از پاسخ به این مزدور منافق که ذاتاً با اسلام سرجنگ داشت ، خوددارى کرد. گروهى از خائنان ، گرد اشعث جمع شدند و در حالى که حضرت را محاصره مى کردند فریاد مى زدند:« حرف اشعث را بپذیر».
حضرت ناگزیر به خواسته آنان تن داد و آن خائن ، نزد معاویه رفت و از او پرسید:
« چرا این قرآنها را سر نیزه ها کرده اید؟» معاویه فریبکارانه پاسخ داد:
« براى اینکه ما و شما به فرمان خداوند متعال در کتابش گردن نهیم . مردى را که از او خشنودید برمى گزینید و ما نیز مرد مورد رضایت خود را انتخاب مى کنیم ، سپس با آنان عهد مى کنیم تا بر طبق کتاب خداوند رفتار کنند و از آن عدول نکنند، آنگاه هر تصمیمى را متفقاً گرفتند، به کار مى بندیم و از آن متابعت مى کنیم»
اشعث بانگ برداشت و گفت : « حق همین است».
اشعث ، در حالى که بر ضرورت آتش بس و بازگشت به کتاب خدا تاءکید مى کرد و آن را بازمى گفت ، از نزد معاویه خارج شد. به طور قطع ، شورشى که این منافق مزدور، سردمدار آن بود، نتیجه بر سر نیزه کردن قرآن ها نبود، بلکه به زمانى نه چندان کوتاه قبل از آن بازمى گشت . پیوندهاى نهانى میان اشعث و معاویه و وزیر زیرک و فریبکارش ((عمرو بن عاص )) براى تحقق این توطئه به وجود آمده بود. یکى از دلایلى که این نکته را مسجل مى سازد، عدم وجود یک سازمان اطلاعاتى و بازرسى در میان لشکر امام براى کنترل کسانى که با لشکر معاویه رفت و آمد دارند، بود. راه باز بود و زد و بندهاى زیادى میان معاویه با اشعث و برخى از فرماندهان سپاه عراق صورت گرفته بود. معاویه با دادن رشوه هاى کلان و وعده منزلتهاى والا و اموال بسیار، آنان را فریفته و با خود همراه کرده بود.
به هر حال ، امام مجبور به پذیرش تحکیم گشت . بخشهایى از سپاه حضرت با شمشیرهاى برکشیده و نیزه هاى آماده امام را در میان گرفتند و فریاد مى زدند: حکم تنها از آن خداست. به تدریج این ندا، بدل به شعارى براى تمردشان از دستور امام و ایستادن در برابر ایشان گشت . خیلى زود تمرد به شورش تبدیل گشت و فتنه ها و تنشهاى بسیارى را موجب شد.
در هر صورت ، امام خودشان یا به وسیله پیکهاى خود درصدد قانع کردن آنان و بازگرداندنشان به راه حق برآمد، لیکن موفق نشد و دید که آنان آماده جنگ با حضرت و سرنگونى حکومت مشروع ایشان هستند. ناگزیر به خواسته آنان تن درداد و به فرمانده نیروهاى نظامى خود، سردار بزرگ ، مالک اشتر دستور داد عملیات نظامى را متوقف و از میدان نبرد عقب نشینى کند. مالک که میدان را در کنترل خود داشت و با پیروزى کامل فاصله بسیار کمى داشت . از انجام دستور خوددارى کرد و بر ادامه جنگ تاکید ورزید، لیکن به او خبر دادند که امام در خطر است و متمردان ایشان را محاصره کرده اند، پس ‍ ناگزیر شد که جنگ را متوقف کند.
بدین گونه مقصود معاویه براندازى حکومت امام برآورده شد و در همان لحظات ، پیروزى بر امام برایش ثبت گشت و به گفته یکى از نویسندگان معاصر، با پیروزى معاویه ، بت پرستى قریشى نیز پیروز شد و پا گرفت


تحکیم:
مشکلات و بحرانهاى پیاپى در برابر امام قد برمى افراشتند در حالى که ماهیت شورشیان مزدور را آشکار مى کردند.
آنان بر انتخاب ابوموسى اشعرى به عنوان نماینده عراقیان پافشارى مى کردند. اشعرى ، علاوه بر نفاق و خبث و پلیدى و دشمنى بى مانند با امام ، از کمترین آگاهى و درک وقایع ، نصیبى نداشت و کودن بود. منافقان و شورشیان سپاه امام از او چون پلى براى رسیدن به مقاصد خود؛ یعنى برکنارى امام از زمامدارى و تثبیت معاویه در جایگاه خود، استفاده مى کردند.
امام نتوانست گسترش این توطئه را در سپاه متوقف کند تا آنجا که فرماندهان سپاه حضرت ، دستورات و رهنمودهاى لازم را از طرف معاویه و وزیرش عمرو بن عاص دریافت مى کردند و حضرت بکلى از عرصه سیاسى کنار گذاشته شد؛ امام دستور مى داد اما کسى اطاعت نمى کرد، سپاه را فرامى خواند، اماپاسخى دریافت نمى داشت و بالا خره سکّان کشتى حکومت در اختیار معاویه قرار گرفت .
ابوموسى به برکنارى امام حکم کرد و عمرو بن عاص به ابقا و تثبیت معاویه دستور داد و بدین گونه بازى تحکیم با برکنارى امام از حکومت و سپردن زمام کار به معاویه ، به پایان رسید.
مقدس ترین حکومتى که در شرق پا گرفته بود و امید مى رفت عدالت سیاسى و اجتماعى را میان مردم حاکم کند، درهم پیچیده شد و گرگهاى خونخوار و درندگان اموى و دیگر قبایل قریش ، آن را برنتافتند و مانع تحقق اهداف و آرمانهاى والاى آن شدند.
ابوالفضل ( علیه السّلام ) در دوران جوانى ، پرده هاى این تراژدى بزرگ را مشاهده کرد، قلبش فشرده گشت ، عواطفش لرزید و اثرى ماندگار بر او گذاشت . مصایبى سنگین براى اهل بیتش به وجود آمده بود و محنتها و دشواریها براى آنها بجا گذاشته بود.

شورش خوارج
یکى دیگر از مصایب امام که حضرت را رنجور کرد، شورش خوارج بود. اکثریت آنان از بهایم بشر بودند که معاویه برگرده آنان سوار شد و بدون آنکه خود بدانند از آنان پلى ساخت براى دستیابى به اهداف و آرزوهاى خود، آنان حضرت را وادار به قبول تحکیم کردند و خواستار توقف جنگ شدند و بر انتخاب ابوموسى اشعرى منافق ، پافشارى کردند. پس از پذیرش تحکیم ، ابوموسى امام را از منصب خود عزل کرد و در همان حال عمرو عاص اربابش ‍ معاویه را در جایگاه خود ابقا کرد. تازه آنان متوجه نیرنگى شدند که از عمرو عاص و قرآن سر نیزه کردن او، خورده بودند و کوتاهیشان در امر جامعه اسلامى بر آنان آشکار گشت . در حقیقت آنان خود مسؤ ول تمام این پیامدها بودند، لیکن بر حضرت خرده گرفتند و به خاطر پذیرفتن تحکیم ، امام را تکفیر کردند!!
هنگامى که لشکر امام از صفین حرکت کرد و به سوى کوفه آمد، خوارج از همراهى با آن خوددارى کردند و راه حروراء را در پیش گرفتند و به حروریه منسوب شدند. آنانکه تعدادشان به گفته مورخان به دوازده هزار تن مى رسید، شبث بن ربعى منافق را که بعدها یکى از سرداران ابن زیاد در کربلا شد و با ریحانه رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) امام حسین ( علیه السّلام ) جنگید به فرماندهى جنگ و ((عبداللّه بن الکواء عسکرى را به امامت جماعت برگزیدند و کار را پس از پیروزى به شورا و بیعت با خدا واگذاشتند و از مهمترین احکامى که برایش مى جنگیدند، امر به معروف و نهى از منکر معرفى کردند و شعارشان را « لاحکم الاللّه » انتخاب نمودند. اما چه زود شعار خود را فراموش کردند و با کشتار بى گناهان و خونریزى و ایجاد خوف و هراس میان مسلمانان ، حکومت را به شمشیر واگذاشتند و تیغ بران را حاکم شناختند.
امام پیکى نزدشان فرستاد و آنان را بر اندیشه ناصوابشان سرزنش کرد و راه حق را بدانان نشان داد. اما پیک به نتیجه نرسید. امام خود، همراه بزرگان اصحابش نزد آنان رفت و با آنان مناظره و محاجه کرد و با دلایل استوار، نادرستى و فساد اندیشه و تباهى راهشان را ثابت کرد.
گروهى سخنان حضرت را پذیرفتند و گروهى دیگر بر عقاید خود پافشارى کردند. اعمال فسادآمیز آنان روز به روز آنان را از امام دورتر مى کرد و کارها دشوار مى شد. خوارج دست به ویرانگرى و ایجاد رعب و وحشت و فسادانگیزى زدند، کوفه را ترک کردند و درنهروان اردو زدند.
صحابى بزرگوارعبداللّه بن خباب بن الارت که از صحابیان بزرگوار و جلیل القدر بود، بر آنان گذشت و با آنان سخنانى رد و بدل کرد. آنان بر او تاختند و عبداللّه و همسرش را کشتند. شر و فساد آنان در همین حد توقف نکرد، بلکه دست به ایجاد ترس و وحشت میان مسلمانان زدند.
امام ، حارث بن مرّه عبدى را نزد آنان فرستاد تا از سبب این فساد انگیزى پرسش کند، لیکن آنان قصد پیک کردند و او را کشتند. پس از آن ، حضرت دید که آنان خطر بزرگى براى حکومت و سرچشمه فتنه و ویرانگرى میان مسلمانانند پس باید با آنان پیکار کرد. امام با لشکرى به مصاف آنان رفت و در نبردى هولناک همه را از پا درآورد و تنها نُه نفر جان بدر بردند(6) و بالا خره جنگ نهروان پایان یافت . ابوالفضل العباس ( علیه السّلام ) شاهد این جنگ بود و انگیزه هاى آن از جمله ناخشنودى آنان از عدالت امام و ذوب شدن حضرت در اقامه حق میان مردم را دریافت .

پیامدهاى دهشتناک :
جنگهاى جمل و صفین پیامدهاى بسیار ناخوشایندى براى امام داشت و ایشان را بشدت رنجور کرد که از جمله موارد ذیل را مى توان نام برد:
1- سرپیچى و نافرمانى کامل در سپاه امام تا آنجا که هیچ یک از بخشهاى آن مطیع اوامر حضرت نبودند. خودباختگى و شکست روحى ، سراسر سپاه را دربرگرفته بود و آنان در قبال حوادثى که روى مى داد بشدت زبون شده بودند.
2- معاویه پس از واقعه صفین به تقویت و حفظ لشکر خود کمر بست و در آن روح عزم و اخلاص دمید و یقین پیدا کرد که بر سپاه امام پیروز خواهد شد.
3- شهرهایى که تابع حکومت امام بودند در معرض حملات تروریستى گروههاى جنایتکارى قرار گرفتند که معاویه براى ایجاد ترس در میان مردم آنان را فرستاده بود. شهرهاى نزدیک به پایتخت امام نیز مورد حملات سگهاى تروریست معاویه قرار گرفتند در حالى که امام نمى توانست از آنها دفاع کند و امنیت و استقرار را در آنها حفظ نماید، حضرت با حرارت ، سپاهیان را براى حراست از حدود و ثغور وطن از تجاوز فرا مى خواند، لیکن هیچ یک از آنان لبیک نمى گفتند.
4- سپاهیان معاویه ، مصر را اشغال نظامى کردند و آن را از تحت حکومت امام خارج ساختند. حکومت امام دچار شکست و عقبگرد شده و پس از این حوادث ، شکلى میان تهى در عرصه حکومت پدیدار گشت .

شهادت امام (ع )
امام محنت کشیده در حومه کوفه ، در میان انبوه مشکلات و بحرانهایى که به دنبال یکدیگر فرا مى رسیدند، مى دید که باطل و تباهى معاویه در حال استوار شدن و نیرومندى است و شر و ناراستى او فراگیر مى شود، لیکن او نمى تواند دست به کارى زند تا اوضاع نابسامان اجتماعى را که هشدارى بود براى غروب حکومت حق و پاگرفتن حکومت ظلم و جور، بهبود بخشد.
رنج و اندوه ، قلب امام را درهم فشرده بود. پس دستان مشتاق را به دعا بلند کرد و با حرارت از خداوند خواست تا او را از این جهان پرفتنه و باطل راحت کند و به جوار خود منتقل کند. خداوند نیز دعاى حضرت را اجابت کرد؛ گروهى از جنایتکاران خوارج ، در مکه کنفرانسى تشکیل دادند و پس از یادآورى کشته هایشان که شمشیر حق در نهروان ، سرهاى آنان را درو کرده بود و اظهار تاءسف و دریغ بر آنان ، به بحث از مشکلات و فتنه هاى عالم اسلامى و شکافى که رخ داده بود، پرداختند و به گمان خود، عامل آنها را امام على ( علیه السّلام )، معاویه و عمرو عاص دانستند. پس تصمیم گرفتند آنان را ترور کنند و براى این کار، زمان خاصى در نظر گرفتند. عبدالرحمن بن ملجم یهودى زاده به شهادت رساندن امام امیرالمؤ منین را به عهده گرفت . ناگفته نماند که این کنفرانس در برابر چشم و گوش حکومت محلى مکه تشکیل شد و به احتمال زیاد با آن در ارتباط بود و نیروهاى منحرف و مخالف امام ، به ابن ملجم کمک مالى دادند تا حضرت را به شهادت برساند.
به هر حال ، ابن ملجم با انبانى از شر براى اهل زمین و حوادثى ویرانگر براى مسلمانان ، راه کوفه را در پیش گرفت و به مجرد ورود، با مزدور امویان اشعث بن قیس منافق تماس گرفت و ماموریت خود را با او درمیان گذاشت . اشعث او را به ارتکاب این جنایت تشویق کرد و انواع کمکها را براى انجام مقصود، در اختیارش گذاشت .
در بامداد شب نوزدهم ماه رمضان ماه مبارک خداوند پیشواى موحدان و سید متقیان ، راه مسجد را درپیش گرفت تا نماز صبح را ادا کند. به خداوند روى آورد. به نماز خواندن پرداخت و هنگامى که سر از سجده برداشت ، آن یهودى زاده بر او تاخت و سر مبارکش را با شمشیر شکافت ؛ سرى که گنجینه اى از علم و حکمت و ایمان بود و در آن جز اندیشه خیرخواهى براى محرومان و درماندگان و گسترش حق و عدالت میان مردم و نشر احکام الهى ، چیزى نبود.
هنگامى که حضرت سوزش شمشیر را حس کرد، لبخند پیروزى و خرسندى بر لبانش ظاهر شد و گفت :
« به خداوند کعبه ، رستگار شدم»(7)
اى امام مصلحان ! به راستى که رستگار شدى ، زندگیت را براى خداوند بخشیدى و خالصانه و موحدانه در راهش جهاد کردى ، آرى ، اى امام متقیان ، رستگار شدى ؛ زیرا در تمامى زندگیت ، نه نیرنگ زدى ، نه فریب دادى و نه مداهنه کردى ، بلکه به سید رسولان ، پسر عمّت ( صلّى اللّه علیه و آله ) اقتدا کردى و با بصیرتى تمام پیش رفتى ، حقا که رستگارى بزرگ همین بود.
اى امام فرزانه ! تو رستگار شدى ؛ زیرا دنیا را آزمودى و آن را سراى ناپایدار و فناپذیر یافتى ، پس سه طلاقه اش کردى و از لذات زودگذر آن و خوشیهایش روگرداندى و به سوى خداوند شتافتى و آنچه را مى پسندیدى و تو را به آستانش نزدیکتر مى کرد، انجام دادى .
حضرت را به خانه اش رساندند، چشمان مردم گریان و دلهایشان پریشان گشت و غم و اندوه وجودشان را فراگرفت .
امام با آرامش و سکینه خاطر، متوجه مبداء هستى شده و در راز و نیاز با حضرت حق ، فرو رفته بود و از آن درگاه ، همنشینى و مرافقت پیامبران و اوصیا را خواستار شده بود. سپس حضرت یکایک فرزندان را از نظر گذراند و توجه و محبتى خاص به فرزندش ابوالفضل ( علیه السّلام ) کرد؛ زیرا از پس پرده غیب دریافته بود که عباس از برافرازندگان پرچم قرآن خواهد بود و به یارى برادرش ریحانه رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) و بزرگترین مدافع رسالت اسلام برخواهد خاست .

وصیتهاى جاودانه
هنگامى که امام ( علیه السّلام ) نزدیک بودن اجل حتمى را دریافت ، فرزندانش را نصیحت نموده و به کار بستن مکارم اخلاق و اعمال نیک را بدانان سفارش کرد و به آنان دستور داد اسلام را در رفتار و روش خود مجسم سازند.
در اینجا برخى از بندهاى وصیت امام را نقل مى کنیم :
الف: آراستگى به تقواى الهى که اساس بناى شخصیت اسلامى است و موجب شکوفایى و آگاهى کامل فرد مى گردد.
ب: پایبندى به حق در گفتار و کردار که بدین وسیله حقوق حفظ مى گردد و عدالت اجتماعى میان مردم حاکم مى شود.
ج :ستیز با ظالم و ایستادگى در برابر او و یارى مظلوم ، که بدین ترتیب یکى از بزرگترین اهداف اسلام که آن را دنبال مى کند؛ یعنى ، اقامه عدل ، محقق مى گردد.
د :تلاش براى اصلاح ذات البین ، بهبود رابطه میان اشخاص ، زدودن کینه و نفرت از دلها و آشتى دادن مخالفان که از برترین و مهمترین اعمال اسلامى است ؛ زیرا بدین گونه جامعه اى مبتنى بر محبت و دوستى ، پا مى گیرد.
ه :رعایت حال یتیمان ، پیوند با آنان و برآورده ساختن خواسته هاى آنان ؛ این اصل از اصول تامین اجتماعى و مسؤ ولیت اسلامى است که اسلام آن را در نظام اقتصادى خود ابداع کرده است .
و: نیکى به همسایگان و کمک رسانى به آنان ؛ زیرا این کار موجب گسترش محبت میان مسلمانان مى گردد و در عین حال از مهمترین روشهاى حفظ وحدت و یگانگى جامعه اسلامى است .
ز: عمل کردن به احکام ، سنن و آداب قرآن ، که بهترین ضامن سلامتى رفتار آدمى و پالایش روح و بالابردن سطح اندیشه و عمل اوست .
ح :برپاداشتن نمازها در وقت خود به بهترین شکل ؛ زیرا نماز ستون دین و معراج مؤ من است و آدمى را به آفریدگار هستى و بخشنده زندگى ، شرف اتصال مى دهد و در نتیجه او را به بالاترین مرحله کمال مى رساند.
ط :حفظ و زنده داشتن مساجد با یاد خدا، اعم از علم یا عبادت ؛ زیرا مساجد از مهمترین مراکز گسترش آداب و فضیلتها میان مسلمانان است .
ى :جهاد در راه خدا با جان و مال براى برپاداشتن بنیادهاى دین ، زنده کردن سنت و میراندن بدعت .
ک : گسترش محبت و دوستى میان مسلمانان با پیوندها و نیکى کردن و کنار گذاشتن هر آنچه موجب از میان رفتن وحدت میان آنان مى گردد، مانند قطع رابطه و پشت کردن به هم .
ل: برپاداشتن سنت امر به معروف و نهى از منکر؛ زیرا این عمل به ایجاد جامعه سالمى که عدالت بر آن حاکم است مى انجامد. ولى ترک آن ، پیامدهاى ناگوارى دارد که جامعه را به گرداب فتنه و بلا مى اندازد،مانندحاکم شدن فاسقان و اشرار بر مردم که در آن صورت ، دیگر دعاى مردم به اجابت نخواهد رسید.
اینها برخى از وصیتهاى حضرت بود که در بستر مرگ به فرزندانش ‍ سفارش کردند.(8)
علی(ع) در آخرین ساعات عمر خویش،عبّاس را به آغوش گرفت و به سینه چسبانید و به این نوجوان دلسوخته، که شاهد خاموش شدن شمع وجود علی بود، فرمود: پسرم، به زودی در روز عاشورا، چشمانم به وسیلة تو روشن میگردد؛ پسرم، هرگاه روز عاشورا فرا رسید و بر شریعة فرات وارد شدی، مبادا آب بنوشی در حالی که برادرت حسین(ع) تشنه است این نخستین درس عاشورا بود که در شب شهادت علی(ع) آموخت و تا عاشورا پیوسته در گوش داشت شاید در همان لحظات آخر عمر علی(ع) که فرزندانش دور بستر او حلقه زده بودند و نگران آینده بودند ، حضرت به فراخور هر یک، توصیه‏ هایی داشته است. بعید نیست که دست عبّاس را در دست حسین(ع) گذاشته باشد و عبّاس را سفارش کرده باشد که: عباسم، جان تو و جان حسینم در کربلا! مبادا از او جدا شوی و تنهایش گذاری!(9)

به سوى فردوس برین :
ضربه ناجوانمردانه شمشیر ابن ملجم یهودى زاده که به زهر آغشته بود، در حضرت کارگر افتاد و سمّ در تمام بدن حضرت رخنه کرد. مرگ به سرعت به حضرت نزدیک مى شد و امام متقیان با چهره اى خندان ، نفسى آرام ، قلبى تشنه دیدار حق تعالى و روحى راضى به قضا و قدر الهى و بدون آنکه لحظه اى از ذکر خدا و تلاوت قرآن بازایستد، به استقبال آن مى رفت .
فرزندان با قلبهایى شرحه شرحه از مصیبت و با چشمانى خونبار به گرد پدر حلقه زده بودند. امام رو به قبله شد و خدا را ستایش کرد که روح بلندش در میان استقبال ملائکه رحمان و ارواح پیامبران و اوصیا، نزد پروردگار شتافت و بهشت از آن شکوفا شد.
این اندیشه والا و عقل محض انسانى و پیشاهنگ عدالت اجتماعى در زمین ، درگذشت . این امام بزرگوار در جامعه ، غریب زیست و کسى قدر او را نشناخت و به اهداف و آرمانهاى والایش واقف نشد؛ اهدافى که کمترین آنها، از بین بردن فقر و تهیدستى در زمین و زدودن حاجت و بى نوایى همه انسانها و توزیع نعمتهاى الهى بر آنان بود. گروه جنایتکار از سرمایه داران قریش و دیگر او باش بنى امیه که نعمتهاى الهى را بازیچه خود و بندگان خدا را برده خود کرده بودند تاب اهداف حضرت را نیاوردند و بر او شوریدند، لیکن امام از اهداف خود بازنگشت و در برابر آنان ایستاد و در راه دفاع از ارزشها و اهدافش به شهادت رسید.
حضرت عباس وحضرت علی (ع) بسیار به یکدیگر علاقه داشتند به گونه ای که گفته میشود عباس در همه جا به دنبال پدر وهمراهش بوده حال غم از دست دادن پدر قلب او را سخت می آزرد او بسیار در غم از دست دادن پدر گریست

کفن و دفن :
امام حسن ( علیه السّلام ) با دیگر برادران بزرگوارش ، از جمله ابوالفضل ، با چشمانى خونبار، پیکر مطهر پدر را غسل دادند، کفن کردند و آن را تشییع کردند و در آخرین منزل در نجف به خاک سپردند. وقتی علی(ع) به شهادت رسید، عباس بن علی چهارده ساله بود و غمگینانه شاهد دفن شبانه و پنهانی امیرالمؤمنین(ع) بود . بی شک این اندوه بزرگ، روح حسّاس او را به سختی آزرد. امّا پس از پدر، تکیه گاهی چون حسنین (علیهماالسلام) داشت و در سایه عزّت و شوکت آنان بود. هرگز توصیه‏ ای را که پدرش در شب 21 رمضان درآستانه شهادت به عباس داشت از یاد نبرد
او می‏دانست که روزهای تلخی در پیش دارد و باید کمر همّت و شجاعت ببندد و قربانی بزرگ منای عشق درکربلا شود تا به ابدیّت برسد
حضرت ابوالفضل علیه السّلام خلافت پدر، مصایب و مشکلات او و حوادث سنگین دوره زمامدارى امام را شاهد بود و دید که پدرش براى اجراى عدالت اجتماعى در زندگى عامه مسلمانان چه رنجها کشید و منحرفان از اسلام و دشمنان اصلاحات اجتماعى چگونه با حضرتش به ستیز برخاستند و با حکومت مشروعش جنگیدند.
عباس ، اهداف درخشان پدر را که آنها را اعلام داشته بود، نیک دریافت و بدانها ایمان آورد و در راه آنها جهاد کرد. حضرت همراه برادرش سیدالشهداء به سوى میدانهاى شرافت و جهاد تاخت ، تا آنکه سیره پدر را براى مسلمانان بازگرداند وروش درخشان امیرالمؤ منین را در عرصه سیاست وحکومت زنده کند.

خلافت امام حسن (ع):
امام حسن ( علیه السّلام ) پس از وفات پدر، در حالى که اوضاع سیاسى و اجتماعى بر ضد او بودند، رهبرى دولت اسلامى را به عهده گرفت . اکثریت قاطع سران و فرماندهان نظامى در نهان و آشکار به معاویه گرایش داشتند و او با زر به جنگشان رفته و با اموال خود برده شان کرده بود. اندیشه خوارج نیز بسان خوره در میان بخشهاى مختلف سپاه حضرت ، در حال پیشروى بود و شعار نامشروع بودن حکومت امام حسن و حکومت امام ، امیرالمؤ منین را اعلام مى کرد. لذا مردم چندان استقبالى از بیعت با حضرت نکردند و نیروهاى مسلح نیز از خود حرارتى نشان ندادند، بلکه مجبور به بیعت شدند. این مساله امام را نسبت به آنان اندیشناک ساخت و به عقیده ناظران سیاسى در سپاه امام ، سپاه فرورفته در گرداب فتنه و بددلى بود و خطر آن براى امام بیش از خطر معاویه به شمار مى رفت و به هیچ وجه مصلحت نبود که امام با چنین سپاه آشفته و ناهمراه به هیچ یک از میادین نبرد پاگذارد.
به هر حال ، امام زمام حکومت را که دچار سستى ، آشفتگى ، ضعف ، فتنه و تنش بود، به عهده گرفت . تسلط بر اوضاع اجتماعى و به زیر سُلطه درآوردن شهرها به وسیله سپاه ، تنها از دو راه ممکن بود:
راه اول :
برقرارى حکومت نظامى در شهرها، سلب آزادیهاى عمومى ، گسترش ‍ ترس و وحشت و بازداشت مردم با تهمت و گمان ؛ روشى که شیفتگان قدرت مى پویند و امروزه در میان ملتهاى خود اجرا مى کنند، این روش از نظر امامان اهل بیت ( علیهم السّلام ) کمترین مشروعیتى نداشته اگرچه به پیروزى منجر گردد. آنان معتقد به ایجاد و گسترش زندگى آزاد و کریمانه براى مردم و راندن روشهاى انحرافى از آنان بودند.
راه دوم :
برکشیدن طبقه سرمایه دارى و صاحبان نفوذ و دادن امتیازات خاص و پستهاى حساس و بخشیدن اموال به آنان و مقدم داشتن آنان بر گروههاى ملت . اگر امام این کار را مى کرد و این راه را برمى گزید، همه مشکلات حل مى شد، کارها به روال عادى برمى گشت و سپاهیان از تمرّد و سرپیچى دست مى کشیدند، لیکن حضرت از این روش بکلى دور بود؛ زیرا شریعت خدا آن را روا نمى دارد. روش سیاسى امام حسن ( علیه السّلام ) روشن و بدون ابهام بود؛ تمسک به حق و دورى کردن از بیراهه ها اگرچه به پیروزى منجر گردد، راه و رسم آن حضرت بود.

اعلان جنگ به وسیله معاویه
معاویه با شناختى که از لشکر امام و تفرقه و تشتت در آن داشت ، براى اعلان جنگ به ریحانه رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله پیشقدم شد؛ او پیشاپیش ، بیشتر فرماندهان سپاه امام را با تطمیع و وعده هاى خوشایند، از قبیل مقامات بالا و داماد خلیفه شدن و غیره ، فریفته و همدست کرده بود و با استفاده از رشوه در سطح وسیع ، موافقت آنان را جلب کرده بود، تا آنجا که به او قول دادند، امام را هر وقت معاویه بخواهد اسیر کنند و به او تحویل دهند، یا حضرت را ترور کنند. این عوامل او را به پیش انداختن جنگ و حل معضل به سود خود برانگیخت .
معاویه با سپاهیان یکپارچه و سر به فرمان خود راه عراق را در پیش گرفت . امام که از ماجرا با خبر شد، نیروهاى مسلح خود را جمع کرد و قضیه را به آنان گفت و از آنان خواست براى جهاد و دفع تجاوز به راه بیفتند، لیکن آنان خاموش ماندند و ترس و هراس بر آنان چیره گشت . کسى پاسخ حضرت را نداد؛ زیرا عافیت را برگزیده و از جنگ بیزار بودند. سردار بزرگ عدى بن حاتم که در جازدن آنان را دید از خشم برافروخته شد و به سوى آنان شتافت و آنان را بر این زبونى ، سرزنش کرد و فرمانبرى مطلق خود را از امام اعلام داشت . سرداران بزرگوارى چون قیس بن سعد بن عباده ، معقل بن قیس ریاحى و زیاد بن صعصعه تمیمى نیز همبستگى خود را با امام اعلام کردند و سپاهیان را بر روش غیرمنصفانه و به دور از شرافتشان سرزنش کردند و آنان را به جهاد برانگیختند.
امام حسن ( علیه السّلام ) همراه گروههاى مختلف براى مقابله با معاویه خارج شد و در نخیله اردو زد. در آنجا بخشهایى از سپاه که جامانده بودند به او پیوستند و حضرت به راه افتاد تا آنکه به دیر عبدالرحمان رسید و در آنجا سه روز توقف کرد و سپس یکسره مسیر خود را پیش گرفت و راه را ادامه داد.

در مدائن :
امام همراه قسمتهایى از سپاه خود به مدائن رسید و در همانجا اردو زد. بحرانها و مشکلات متعدد، حضرت را در بر گرفته بودند. و از سپاه آشفته و خیانتکار خود مصیبتهایى کشید که هیچ یک از فرماندهان و خلفاى مسلمین نکشیدند، از جمله
1- خیانت فرمانده کل :
یکى از بزرگترین مشکلات حضرت در آن شرایط حساس ، خیانت عموزاده اش عبیداللّه بن عباس فرمانده کل نیروهاى مسلح بود. معاویه قریب یک میلیون درهم به او رشوه داد و این خائن ترسو نیز با ننگ و خوارى ، شبانه گریخت و به اردوگاه معاویه پیوست . خبر خیانت عبیداللّه ، لشکر را دچار آشفتگى بى مانندى کرد و روح خیانت را در آنان دمید سپس گروهى از سران و فرماندهان نظامى نیز با دریافت رشوه هایى ، به معاویه پیوستند.
خیانت عبیداللّه از بزرگترین ضربه هایى بود که به سپاه امام خورد و پس از آن ، باب خیانت براى افراد سست عنصر باز شد تا وجدانهاى خود را به معاویه بفروشند. همچنین موجب تضعیف روحیه و خودباختگى سپاهیان گشت . در همان حال ، بزرگترین صدمه اى بود که به امام خورد؛ زیرا حضرت متوجه شد که فرماندهان سپاه گروهى خیانتکارند و کمترین پایبندى به دین و وطن ندارند

2- کوشش براى ترور امام حسن (ع):
گرفتارى و مصیبت امام از سپاهش در همین حد باقى نماند، بلکه به مراحل بسیار دشوارترى رسید؛ مزدوران اموى و جانوران خوارج ، دست به عملیات متعددى براى به شهادت رساندن امام زدند که تمام آنها شکست خورد، این توطئه ها عبارت بودند از:
الف امام را در حال نماز با تیر زدند که اثرى بر حضرت نداشت .
ب امام را در هنگام نماز خواندن با خنجرى زخم زدند.
ج ران امام را با خنجرى زخمى کردند.
دنیا بر پسر رسول خدا تنگ شده بود و انبوه مشکلات و بحرانها را گرداگرد خود مى دید و یقین نمود که یا ترور خواهد شد و خونش به هدر خواهد رفت و یا آنکه حضرت را بازداشت کرده به اسارت نزد معاویه خواهند فرستاد. این اندیشه هاى دور، امام را به شدت نگران کرد.

3- تکفیر امام حسن (ع):
خائنان و مزدوران در سپاه امام همچنان به فتنه گرى و خیانت ادامه مى دادند و امام را با کلماتى گزنده که بر حضرت گرانتر از زخم شمشیر و نیزه بود، مورد اهانت قرار مى دادند. جرّاح بن سنان چونان سگى پارس کنان به طرف حضرت آمد و با صداى بلند گفت : « اى حسن ! تو نیز چون پدرت مشرک شدى»
هیچ یک از سپاهیان براى کیفر دادن این مجرم از جا نجنبید. این خائنان از حق روى گردان شدند و راه مستقیم را ترک کردند و به نواده پیامبرشان و فرزند وصى او نسبت کفر و خروج از دین دادند.
چه گمراهى از این بالاتر؟!

4- غارت وسایل امام (ع)
اوباش در برابر چشم سپاهیان به حضرت حمله کردند، حتى فرش زیر پاى ایشان را کشیدند، رداى حضرت را کندند و دیگر وسایل حضرت را به یغما بردند؛ اما سپاهیان هیچ عکس العملى نشان ندادند.
اینهاپاره اى از حوادث دهشتبارى بودندکه امام را رنجاندند و ایشان را ناچار از پذیرش صلح و کناره گیرى از آن جامعه بیمار در اخلاق و عقیده ساختند.

ضرورت صلح
بر اساس منطق سیاست ، صلح امام با معاویه ضرورى بود، همچنانکه از نظر شرعى بر حضرت واجب بود تن به صلح بدهد و در برابر خداوند مسؤ ول اجراى آن بود. اگر حضرت با لشکر شکست خورده روحى و متشتت خود به جنگ معاویه مى رفت ، در اولین تهاجم ، دشمن پیروز مى شد و حضرت موفق نمى شد هیچ پیروزى کسب کند. در آن صورت دو حالت ممکن بود پیش ‍ بیاید:
الف: یا آنکه امام شهید مى شد و یا اسیر مى گشت ؛ اگر شهیدمى شد آرمان اسلامى از آن سود نمى برد؛ زیرا معاویه با دیپلماسى پیچیده و مکارانه اش امام را مسؤ ول قتل خودمعرفى مى کردو هرنوع مسؤ ولیتى را ازگردن خود ساقطمى نمود.
ب :و اگر امام شهید نمى شد و به اسارت نزد معاویه مى رفت ، قطعاً معاویه او را مى بخشید و بدین گونه خاندان نبوت را رهین منت خود مى ساخت و مهر آزاد شده را که پیامبر( صلّى اللّه علیه و آله ) بر پیشانى معاویه و خاندانش زده بود، پاک مى کرد.
به هر حال ، امام حسن ( علیه السّلام ) ناگزیر به صلح شد و راهى براى سرباز زدن از آن نماند. صلح بر طبق شرایطى ، برقرار شد. به طور قطع بر اساس معیارهاى علمى و سیاسى ، امام در عقد صلح پیروز شدند و آن سوى چهره معاویه را آشکار ساختند.
پس از صلح ، اندیشه ها و مقاصد نهفته معاویه عیان گشت و او کینه و دشمنى خود با اسلام و مسلمانان را به همه نشان داد. همینکه کارها بر او راست شد، آشکارا به جنگ اسلام آمد و از بزرگان دین چون صحابى بزرگ حجر بن عدى انتقام گرفت .
معاویه با جنایاتش حوادث جانفرسا و فجایعى براى مسلمانان بجا گذاشت و آنان را به شرّى فراگیر دچار ساخت که در بحثهاى آینده از آن سخن خواهیم گفت .
امام حسن ( علیه السّلام ) بعد از صلح ، کوفه را که به او و به پدرش نیرنگ زده بود، ترک کرد تا منتظر معاویه و ظلم او باشد و خود با اهل بیت ، برادران و بخصوص بازوى توانمندش ابوالفضل ، یکسره راه مدینه را در پیش گرفت . بازماندگان از صحابه و فرزندانشان به استقبال تازه واردان آمدند و آنان را به گرمى پذیرفتند. امام در آنجا ماندگار شد و علما و فقها گرد ایشان جمع شدند و از سرچشمه معرفت و حکمت ایشان به فراخور حال خود بهره مند شدند. فیض ‍ و بخشش امام ، تهیدستان و بینوایان را نیز فراگرفت و هر یک ، از نعمات حضرت ، نصیبى بردند، مدینه بار دیگر به حالت دوران امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ) بازگشت و رهبرى روحى را که با ترک شهر به وسیله مولاى متقیان از دست داده بودند، بازیافتند.
به هر حال ، ابوالفضل علیه السّلام آنچه را از سختى و محنت بر برادرش گذشت شاهد بود، غدر و خیانت و پیمان شکنى اهل کوفه را نسبت به برادرش دریافت و این اوضاع سیاسى و اجتماعى ، حقیقت جامعه را بر او آشکار کرد؛ اکثریت قاطع آنان در پى منافع خود گام مى زدند و اثرى از ارزشهاى دینى در وجودشان نبود. در اینجا سخن از برخى از حوادث دهشتناکى را که ابوالفضل ( علیه السّلام ) شاهد بود، به پایان مى بریم


 کابوس هولناک
پس از صلح با امام حسن ( علیه السّلام ) معاویه که آمال پلید خود را برآورده مى دید، رهبرى دولت اسلامى را به عهده گرفت . هدف معاویه از میان برداشتن حکومت علوى ؛ یعنى حکومت محرومان و ستمدیدگان و نمونه زنده و گویاى حکومت پیامبر اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) بود و با به دست گرفتن خلافت ، تمامى ارزشهاى اسلامى و اهداف والاى این دین مبین را زیر پا گذاشت و آرمانهاى بلند اسلام ، قربانى مطامع بى شرمانه او گشت .
جهان اسلامى ، آسایش ، آرامش و امنیت را از دست داد و دچار کابوس ‍ هولناکى شد که محنتها و فجایعى در خود داشت و عبودیت و خوارى بر آن سایه افکند. معاویه از همه ارزشها و سنتها روى گرداند و بر مسلمانان به گونه بى سابقه اى حکومت کرد. ناظران سیاسى ، پیروزى او را پیروزى بت پرستى با تمام پلیدیهایش مى دانند.
سید على میرهندى مى گوید« با رسیدن معاویه به خلافت در شام ، حکومت به نخبگان بت پرست پیشین بازگشت و جاى حکومت دموکراسى اسلامى را اشغال کرد و بت پرستى با همه وقاحت و پلیدیهایش جان گرفت ، گویى که رستاخیزى تازه و آغازى دوباره براى بت پرستى بود. پرچم حکام اموى و فرماندهان سپاه شام هرجا برافراشته شد، رذالت ، انحراف اخلاقى و کجروى در فضایى وسیع گسترش یافت .... »(10)
مسلمانان در آن حکومت سیاه ، دچار مصایب و مشکلات وصف ناپذیرى شدند که به اختصار، برخى از آنها را یاد مى کنیم

نابود کردن آگاهان
پسر هند به نابود کردن نیروهاى آگاه اسلامى کمر بست و دست به تصفیه هاى خونینى زد و گروهى از آنان را رهسپار میدانهاى اعدام کرد، از جمله :
1- حجر بن عدى :
حجر بن عدى کِنْدى از بزرگان اسلام و قهرمانان عرصه جهاد و از برجسته ترین طلایگان مجد و سربلندى امت عربى و اسلامى است . او از دست پروردگان زبده و درخشان مکتب امیرالمؤ منین و پایبندان به اهداف و ارزشهاى آن بود. این یگانه و بزرگ ، زندگى خود را براى خدا فدا کرد و هنگامى که زیاد بن ابیه جنایتکار و تروریست ، رسماً ناسزاگویى به امیرالمؤ منین ( علیه السّلام )، سپیده اندیشه و فروغ در اسلام و دومین بنیانگذار بناى اعتقادى اسلام پس از پسر عم و رهبرش پیامبر عظیم الشان ( صلّى اللّه علیه و آله ) را برقرار کرد، بر او شورید.
زیاد طاغى و مجرم که مخالفت حجر را با سبّ امام دریافت ، خون این مجاهد بزرگ را مباح کرد و دستگیرش ساخته همراه گروهى دیگر از بزرگان مجاهد اسلام ، تحت الحفظ نزد برادر و همکیش جنایتکارش معاویه پسر هند فرستاد.
دستور اعدام این رادمردان صادر شد و جلاّدان آن را اجرا کردند و پیکرهاى معطّر از خون شهادت آنان بر مرج العذراء به زمین افتاد و راه را براى مردم به سوى زندگى کریمانه اى که ظالمان و خودکامگان در آن سرورى نداشته باشند، روشن کرد.
2- عمرو بن الحمق :
یکى دیگر از شهیدان جاودانه اسلام ، صحابى جلیل القدر عمرو بن الحمق خزاعى است که از احترام بسیارى نزد پیامبر اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) برخوردار بود و حضرت در حق او دعا کردند تا خداوند از جوانى بهره مندش سازد. خداوند متعال دعاى پیامبر را اجابت کرد و عمرو در حالى که به هشتاد سالگى رسیده بود در رخسار مبارکش یک تار موى سپید نیز دیده نمى شد(11)
عمرو، به ارزشهاى اسلامى واقف و عمیقاً به آن مؤ من بود و در راه آنها با تمام وجود، جهاد مى کرد.
هنگامى که زیاد بن ابیه جلاد از طرف برادر نامشروعش ، معاویه ، به امارت کوفه منصوب شد، به جاسوسان و اعوان خود دستور داد تا عمرو را تعقیب و بازداشت کنند؛ زیرا از شیعیان برجسته امام امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ) به شمار مى رفت . عمرو با یار خود رفاعة بن شدّاد به طرف موصل گریختند و قبل از رسیدن به آنجا در کوهى پنهان شدند تا استراحت کنند. پلیس محلى به آنان مشکوک شد و عمرو را دستگیر کرد، لیکن رفاعه فرار نمود. پلیس ، عمرو را تحت الحفظ نزد عبدالرحمن ثقفى حاکم موصل فرستاد و او نیز از معاویه در باب عمرو دستور خواست . پسر هند دستور داد تا عمرو را با نه تیر پیکان پهن (مخصوص شکار جانوران ) از پا درآورند. مزدوران حاکم نیز دستور را اجرا کردند و با اولین تیر عمرو به شهادت رسید، سرش را بریدند و معاویه دستور داد تا آن را در شهر دمشق به گردش درآورند؛ و این نخستین سرى بود که در اسلام به گردش ‍ درآمد. سپس پسر هند دستور داد سر عمرو را نزد همسرش ، آمنه بنت شرید که در زندان معاویه به سر مى برد ببرند. آمنه ناگهان به خود آمد و سر بریده همسر را در دامان خود یافت ، از هوش رفت و نزدیک بود جان بسپارد.
پس از آن او را نزد معاویه بردند و گفتگوى شدیدى میان آنان درگرفت که دلیل مسخ معاویه و تهى شدن او از هر ارزش انسانى است
3- رشید هَجَرى :
رشید هجرى از بزرگان اسلام و اقطاب ایمان است . به شدت نسبت به امیرالمؤ منین و وصى و باب مدینه علم رسول اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) اخلاص مى ورزید. مزدوران زیاد او را دستگیر کرده و دست بسته نزد او آوردند.هنگامى که رشید در برابر آن جنایتکارباغى قرا گرفت ،زیاد براوبانگ زد:
« دوستت امیرالمؤ منین درباره رفتار ما با تو چه گفته است ؟» رشید بدون توجه به او و با صدق و ایمان پاسخ داد:
« گفته است که دست و پایم را قطع مى کنید و مرا دار خواهید زد».
آن خبیث پلید براى تکذیب گفته امام ، گفت :
« هان ! به خدا قسم چنان مى کنم که گفته اش دروغ گردد، او را آزاد کنید»
اعوان زیاد، رشید را آزاد کردند، لیکن مدت کمى نگذشت که زیاد از گفته اش پشیمان شد و دستور داد او را احضار کنند، هنگامى که رشید حاضر شد بر او بانگ زد:
« بهتر از آنچه که دوستت به تو گفته است ، نمى یابیم ، تو اگر بمانى همچنان براى بدخواهى ما مى کوشى . دستها و پاهایش را قطع کنید» جلادان به سرعت دستها و پاهاى او را قطع کردند، لیکن این رادمرد بزرگ بدون توجه به درد جانکاه خود، شروع به برشمردن پلیدیهاى امویان و ستمهایشان نمود و توده ها را تشویق به شورش بر ضد آنان کرد. ماموران ، شتابان نزد زیاد رفتند و ماجرا را با وى در میان گذاشتند، او نیز دستور داد زبان رشید را قطع کنند، زبانش را بریدند و در حالى که این مجاهد بزرگ تا آخرین لحظه حیات از اعتقادات و دوستى با اهل بیت دفاع مى کرد، جان سپرد.
اینها پاره اى از بزرگان اسلام بودند که به وسیله معاویه تصفیه فیزیکى شدند؛ زیرافضایل اهل بیت را که سرچشمه آگاهى واندیشه اسلامى هستند،نشر مى دادند.

ستیز با اهل بیت (ع ) :
هنگامى که کارها براى معاویه راست شد، تمامى سازمانهاى دولتى و وسایل تبلیغى خود را براى ستیز با اهل بیت که میراث و ودیعه گرانبهاى پیامبر در امت و عصب حساس جامعه اسلامى هستند، به کار گرفت . این گرگ جاهلى ، خطرناکترین وسایل را براى ستیز با آنان به کار بست از جمله
1- جعل اخبار:
معاویه شبکه اى از مزدوران خود در زمینه جعل اخبار و نسبت دادن آنها به پیامبر، براى کاستن از منزلت و اهمیت اهل بیت ، تشکیل داد. جاعلان نیز گاهى اخبارى در فضیلت صحابه براى علم کردن آنان در برابر خاندان وحى مى ساختند که امام محمد باقر( علیه السّلام ) بیش از صد حدیث را در این زمینه برشمرده است .گاهى اخبارى در مذمت اهل بیت ( علیهم السّلام ) جعل مى کردند.
آنان همچنین احادیثى در مدح و ستایش امویان که همیشه با اسلام سرستیز داشتند جعل کردند و فضایل دروغینى به آنان نسبت دادند. این شبکه ویرانگر به همین مقدار اکتفا نکرد، بلکه اخبارى در زمینه احکام اسلامى جعل کردند و متاسفانه این مجعولات به کتابهاى صحاح و سنن نیز راه یافت و بخشى از شریعت اسلامى گشت و مصنفان کتب ، متوجه جعلى بودن آنها نگشتند.
گروهى از محققان در این زمینه دست به تالیف کتبى زدند، از جمله محقق مدقق ؛ جلال الدین سیوطى کتابى دارد به نام اللئالى المصنوعة فى الاخبار الموضوعة و در آن ، احادیث زیادى از این قبیل را نام برده است .
علامه امینى نیز در اثر ماندگار خود،الغدیر تعداد این احادیث را تا نیم میلیون ثبت مى کند.
به هر حال ، بزرگترین فاجعه اى که جهان اسلامى را رنجانیده و مسلمانان را دچار شرى بزرگ کرده ، همین احادیث مجعول است که چهره تابناک اسلام را مخدوش کرده است و پرده اى میان مسلمانان و امامان و احادیث صحیح آنها که از ذخیره هاى اسلام مى باشد، آویخته است .
همین احادیث جعلی است که امروزه دستاویزی شده در دست منافقان ودشمنان اسلام تا شخصیت امامان بزرگوار ما وهمچنین آیین مقدس اسلام را مورد تمسخر قرار دهندکه نمونه بزرگ آن انکار امام زمان (ع) در حال حاضر می باشد خداوند لعنت کند جاعلان حدیث را .

2- ناسزاگویى به امیرالمؤ منین(ع) :
معاویه رسماً دستور داده بود که امیرالمؤ منین را سبّ کنند و از کارگزاران و والیان خود خواسته بود آن را میان مسلمانان اشاعه دهند و این کار را عنصرى اساسى در استوارى و ماندگارى حکومت خود مى پنداشت .
وابستگان حکومت و وعّاظ السلاطین در پى اجراى خواسته معاویه نه تنها در محافل خصوصى و عمومى ، بلکه در خطبه هاى نماز جمعه و دیگر مناسبتهاى دینى ، به سبّ امام پرداختند، با این اعتقاد که شخصیت امام را نابود و نام او را محو کنند، غافل از آنکه
چراغى را که ایزد برفروزد
هر آن کس پف کند ریشه اش بسوزد

این سبّ و لعنها به خودشان و یاورانشان و آنانکه بر مسلمانان مسلطشان کرده بودند، بازگشت و امام در گستره تاریخ به عنوان درخشانترین انسانى که بنیادهاى عدالت اجتماعى را استوار کرد و ارکان حق را در زمین برقرار ساخت ، ظاهر شد. از نظر تمام عرفهاى بین المللى و سیاسى ، امام به عنوان بزرگترین حاکم شرق و اولین بنیانگذار حقوق محرومان و ستمدیدگان و اعلام کننده حقوق بشر، شناخته شد، لیکن دشمنان حضرت ، تفاله هاى بشریت و بدترین آفریدگان بودند که جنایتشان بر انسانیت نظیر ندارد، آنان مانع از آن شدند که امام نقش ‍ خود را در زمینه بناى تمدن انسانى و تحول زندگانى عامه در تمام زمینه هاى اقتصادى ، اجتماعى و سیاسى ، ایفا کند.


3- آموزشگاههاى کینه پرورى :
معاویه آموزشگاهها و سازمانهاى تعلیمى خاصى به کار گرفت تا نوباوگان را با بغض نسبت به اهل بیت ( علیهم السّلام ) که مرکز حساس اسلام هستند، بپرورند. این دستگاهها نیز به فرزندان نوپاى مسلمین دشمنى با عترت پیامبر( صلّى اللّه علیه و آله ) و خاندان وحى را مى آموختند. ولى این کارها نتایج زودگذرى داشت و خداوند بر عکس خواسته معاویه اراده کرده بود و آرزوهاى او را به باد داد.
اینک این امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ) است که وصف او زبانزد دنیاست و مکارمش ‍ درهمه زبانها بازگو مى شود و سرود آزادگان در هر زمان و مکانى است . ستاره درخشانى است در آسمان شرق که به نورش مصلحان راه مى پویند و بر طریقش ‍ پرهیزگاران گام مى زنند. و این معاویه و امویان هستند که چون جرثومه فساد، بدانها نگریسته مى شود و جز با خذلان و خوارى و عاقبت به شرّى ، از آنان یاد نمى شود.
معاویه در میدان سیاسى و اجتماعى شکست خورد و برنامه هاى اهل بیت ستیزش ، درون آلوده به گناهان و جنایات او را آشکار کرد و بر همگان روشن شد که او پلیدترین حاکمى است که در شرق عربى و اسلامى ظاهر شده است


گسترش ظلم
معاویه ظلم و جور را در تمام نقاط عالم اسلامى گسترد، حاکمانى خونخوار بر مسلمانان مسلط کرد و آنان بى رحمانه در ارتکاب جنایت و مردم آزارى پیش رفتند. از همه آنان پلیدتر، سنگدلتر و خونخوارتر، زیاد بن ابیه بود که بر مردم عراق رگبارى از عذاب بارید. زیاد همانگونه که در یکى از خطبه هایش گفته بود با کمترین شک و گمان و اتهامى ، حکم مى کرد و متهمان را بدون هیچ گونه تحقیق به طرف مرگ و اعدام مى راند و در خونریزى به ناحق ، هراسى نداشت و از گستردن سایه هاى هراس و وحشت میان مسلمانان احساس گناه نمى کرد. در یک جمله ، او در ارتکاب همه محرّمات الهى چون برادر نامشروعش بود.
ظلم و ستم در مناطق اسلامى بیداد مى کرد، تا آنکه مى گفتند: « اگر سعد رها شد، سعید از پا درآمد».(12) بیش از همه ، شیعیان اهل بیت ( علیهم السّلام ( در تنگنا بودند. حکومت ، آنان را مخصوصاً مورد ظلم و تجاوزگرى خود قرار مى داد، بسیارى از آنان را در زندانهاى تاریک و اتاقهاى شکنجه محبوس کرد، چشمهاى آنان را از حدقه درآورد و به انحاى مختلف آنان را شکنجه داد. تنها جرم آنان دوستى اهل بیت ) علیهم السّلام ) و دلبستگى به آنان بود.
ابوالفضل ( علیه السّلام ) شاهد ستمها و انتقام گیریهاى وحشتناکى بود که شیعیان اهل بیت متحمل مى شدند. این مشاهدات ، بر ایمان او به ضرورت جهاد و قیام مسلحانه بر ضد امویان براى نجات امت ، از محنت و بازگرداندن حیات اسلامى میان مسلمانان ، افزود.


خلافت بخشى به یزید:
معاویه بزرگترین جنایت را در اسلام مرتکب شد و خلافت اسلامى را به فرزندش یزید که به اجماع مورخان از همه ارزشهاى انسانى عارى بود و سرسپرده گناه و بى بند و بارى و به معناى واقعى کلمه فردى جاهلى بود، سپرد. یزید همان طور که در شعرش گفته بود، نه به خدا ایمان داشت و نه به روز جزا و هنگامى که اسیران خاندان پیامبر را در دمشق بر او وارد کردند، گفت :
کلاغ بانگ زد، بدو گفتم چه بانگ زنى و چه بانگ نزنى ، من تقاصم را از پیامبر گرفتم.(13)
آرى ، طلبهاى امویان را از فرزند فاتح مکه بازپس گرفت ؛ فرزندانش را کشت و خاندانش را اسیر کرد.
دفعه دیگر همو گفت : از خندف نیستم ، اگر از فرزندان پیامبر انتقام آنچه انجام داده بود، نگیرم»(14)
آرى ، این یزید است که با الحاد و بى دینى خود، معاویه او را بر گرده مسلمانان سوار مى کند و او نیز با احیاى زندگى و فرهنگ جاهلى ، اسلام زدایى فکرى و اعتقادى از زندگى اجتماعى را مد نظر قرار مى دهد و با کشتن و نابود کردن عترت پیامبر( صلّى اللّه علیه و آله ( و اسیر کردن خاندان عصمت ، حوادثى جانکاه را براى همیشه در میان مسلمانان به جا مى گذارد.


ترور شخصیتهاى مسلمان
معاویه براى هموار کردن زمینه خلافت یزید و از میان بردن کسانى که مى توانستند مورد توجه مسلمانان قرار بگیرند، دست به ترور شخصیتهاى مسلمان که داراى منزلت والایى میان مسلمین بودند، زد و افراد ذیل را بر همین اساس ازپا درآورد.
1- سعد بن ابى وقاص :
سعد بن ابى وقاص فاتح عراق و یکى از اعضاى شوراى شش نفره که عمر آنان را براى خلافت اسلامى کاندید کرده بود، وجودش بر معاویه گران آمد، پس با دادن زهر او را کشت .(15)
2- عبدالرحمان بن خالد:
عبدالرحمان بن خالد از پایگاه توده اى وسیعى میان شامیان برخوردار بود و هنگامى که معاویه با آنان مشورت کرد که خلافت را پس از خود به چه کسى بسپارد، عبدالرحمان را معرفى کردند. معاویه به روى خود نیاورد و در نهان براى او توطئه اى چید. چندى بعد عبدالرحمان بیمار گشت و معاویه به طبیبى یهودى اشاره کرد تا معالجه او را به عهده گیرد و به او زهر دهد. طبیب نیز دستور را به کار بست و عبدالرحمن بر اثر زهر، درگذشت .(16)
3- عبدالرحمن بن ابى بکر:
عبدالرحمان بن ابى بکر از برجسته ترین مخالفان معاویه در زمینه بیعت گرفتن براى یزید بود و مخالفت خود را آشکار کرده بود. خبر مخالفت او در مدینه و دمشق پیچیده بود. معاویه یک صد هزار درهم براى کسب رضایت عبدالرحمن به عنوان رشوه برایش فرستاد، لیکن او از پذیرفتن رشوه خوددارى کرد و گفت : دینم را به دنیایم نمى فروشم. برخى از منابع برآنند که معاویه او را مسموم کرد و از پا درآورد(17)
4- امام حسن (ع):
وجود امام حسن ( علیه السّلام ) بر معاویه سنگین شده و او به دنبال راهى براى رهایى از آن حضرت بود؛ زیرا در بندهاى پیمان صلح ، عهد کرده بود که خلافت ، پس از مرگش ، به امام واگذار شود، لذا نزدیکان امام را از نظر گذراند تا وجدان یکى از آنان را خریده و او را به کشتن حضرت برانگیزد.
در این کاوش ، کسى جز همسر امام ،جعده بنت اشعث خائن را نیافت . این زن به خاندانى تعلق داشت که هرگز نجیب زاده اى به عرصه ظهور نرسانده بود و هیچ یک از آنان به ارزشهاى انسانى ، ایمان نداشتند. پس معاویه با عامل خود در مدینه ، مروان بن حکم تماس گرفت و اجراى توطئه را از او خواستار شد. مروان نیز با دادن اموال و وعده ازدواج با یزید، او را به انجام این جنایت برانگیخت . جعده در پى اجراى خواسته جنایتکارانه معاویه ، حضرت را با زهرى قتّال ، مسموم کرد.
حضرت روزه بود و هنگامى که زهر در ایشان اثر کرد، آن زن خبیث را مخاطب قرار داد و فرمود:
« مرا کشتى ، خداوند تو را بکشد، به خدا! کسى جاى مرا براى تو نخواهد گرفت ، او معاویه تو را فریفت و بازیچه قرار داد، خداوند تو و او را خوار کند....»
نواده و ریحانه پیامبر اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) زیر بار دردهاى سنگین ، فرسوده شده بود، زهر کارگر افتاده ، چهره حضرت پژمرده و رخسارش زردرنگ شده بود، لیکن همچنان به ذکر خدا و تلاوت آیات قرآن مشغول بود تا آنکه روح عظیم حضرت در میان استقبال ملائکه رحمان و ارواح پیامبران به سوى پروردگارش ‍ عروج کرد.
امام در حالى درگذشت که مصایب ومشکلات ،جانشان را رنجور کرده بودند.
پسر هند به حضرت ظلم کرد. خلافت او را غصب کرد، شیعیان او و پدرش را به زندان افکند یا کشت ، او و پدرش را علناً ناسزا گفت و در پایان با شرنگ ، احشاى امام را پاره پاره کرد. خانة امام مجتبی پر از شیون و اشک شد. عباس بن علی نیز ازجمله کسانی بود که با گریه و اندوه برای برادرش مرثیه خواند و خاک عزا بر سر و روی خود افکند و از جان صیحه کشیدوبسیار گریست امّا چاره ‏ای نبود، می‏بایست این کوه غم را تحمل کند و دل به قضای الهی بسپارد و خود را برای روزهای تلخ‏ تری آماده سازد.
دراین زمان عباس بن علی 24 سال داشت.

غسل و کفن
سیدالشهداء به همرا ه ابوالفضل (ع) پیکر مقدس برادر را غسل داد و کفن کرد و تشییع کنندگان و در راس آنان علویان با چشمانى خونبار جسد مقدس امام را برگرفتند و تا آرامگاه پیامبر تشییع کردند. در آنجا مى خواستند پیکر حضرت را در جوار جدّ بزرگوارش به خاک بسپارند.


فتنه امویان
پیکر مقدس را نزدیک قبر پیامبر اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) آوردند، تا آنکه در کنار ایشان به خاک سپرده شود، لیکن امویان و در راسشان مروان بن حکم برشوریدند و مقابل تشییع کنندگان فریاد سر دادند: آیا حسن در جوار جدش دفن شود، اما عثمان در آن سوى بقیع دفن گردد، محال است چنین باشد... و چون سگان به سوى عایشه که انحراف او را از اهل بیت مى دانستند، شتافتند و بدین گونه او را تحریک کردند:« اگر حسن در کنار جدش دفن شود، افتخار پدرت و یاورش از بین خواهد رفت».
عایشه نیز از جا جهید، به راه افتاد و در حالى که صفوف مردم را از هم مى شکافت فریاد مى زد:
« اگر حسن در کنار جدش دفن شود، هر آینه این ، بریده خواهد شد و به گیسوى خود اشاره کرد».
سپس متوجه تشییع کنندگان شد و گفت :
« آن که را دوست ندارم ، به خانه ام وارد مکنید.».
و بدین ترتیب ، کینه خود را نسبت به اهل بیت ( علیهم السّلام ) آشکار کرد.
حال جاى این پرسش است که این خانه از کجا به ملکیت عایشه درآمد، مگر پدرش از پیامبراکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) نقل نکرد که مى گفت« ما گروه پیامبران نه طلایى به میراث مى گذاریم و نه نقره اى»، پس خانه پیامبر بر طبق این روایت خانه اى از خانه هاى خداست ، کسى مالک آن نمى شود و متعلق به همه مسلمانان است .
بنابراین ، چگونه عایشه اجازه مى دهد پدرش و یاور او (عمر) را در آنجا دفن کنند و اگر عایشه به این روایت عمل نمى کند و پیامبر چون دیگر پیامبران فرزندانش از او ارث مى برند، در آن صورت این امام حسن است که ارث مى برد؛ زیرا نواده پیامبر است ، ولى زنان پیامبراکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) از خانه ارث نمى برند و از بنا هم آن مقدار که فقها ذکر کرده اند، ارث مى برند.
به هر حال ، امویان بر فتنه انگیزى و ایجاد بلوا پافشارى کردند و باطن کینه توزانه خود را نسبت به اهل بیت نشان دادند و به مزدوران خویش دستور دادند تا پیکر امام را تیرباران کنند، آنان نیز با کمانهاى خود شروع به تیراندازى کردند و نزدیک بود جنگى میان بنى هاشم و امویان دربگیرد
ابوالفضل العباس ( علیه السّلام ) بسیار غمگین وناراحت براى پیکار با امویان و پراکندن آنان پیش تاخت ، لیکن برادرش امام حسین ( علیه السّلام ) براى حفظ وصیت امام حسن ( علیه السّلام ( مبنى بر آنکه نباید قطره اى خون ریخته شود، او را از انجام هرگونه حرکتى بازداشت . پیکر مقدس را به بقیع بردند و در آنجا همراه صفات برجسته بردبارى ، شرف و فضیلت به خاک سپردند و بدین گونه صفحه درخشانى از صفحات نبوت و امامت ، ورق خورد.
ابوالفضل العباس ( علیه السّلام ) شاهد حوادث هولناکى بود که بر سر برادرش امام حسن ( علیه السّلام ) آمد و باعث دل کندن از دنیا و سیر شدن از زندگى حضرت گشت و به قیام و جهاد در راه خدا دل بست .

مخالفت امام حسین (ع ) با معاویه
هنگامى که معاویه سیاست انحرافى خود و مخالف مصالح مسلمانان و مغایر اهداف آنان را همچنان ادامه داد، سرور آزادگان ، امام حسین ( علیه السّلام ) اعمال معاویه را تقبیح کرد و در تمام ابعاد به رسوا کردن او دست زد و مسلمانان را به قیام بر ضد حکومت او فرا خواند.
سازمان جاسوسى معاویه ، فعالیتهاى سیاسى حضرت بر ضد حکومت را به شام گزارش دادند. معاویه به شدت هراسان شد و یادداشت شدیداللحنى براى بازداشتن امام از مخالفت و تهدید به اتخاذ تصمیمات شدید و سخت در صورت ادامه مخالفت ، به سوى حضرت فرستاد. امام او را با لحنى شدید پاسخ گفت و سیاستهایش را یکایک باز نمود و عملکرد مخالف کتاب خدا و سنت پیامبر را بر او خرده گرفت و جنایتهایش نسبت به آزادگان و مصلحانى چون حجر بن عدى ، عمرو بن حمق خزاعى و رشید هَجَرى را که از بزرگان اندیشه اسلامى بودند، محکوم کرد.
پاسخ امام از درخشانترین اسناد سیاسى است که در آن هرگونه ابهامى را برطرف کرد، حوادث هولناکى را که در آن زمان رخ داده بود به تفصیل بیان داشت و موضع انقلابى خود را علیه حکومت معاویه آشکار کرد.(18)

کنفرانس امام حسین (ع ) در مکه
امام حسین ( علیه السّلام ) در مکّه کنفرانسى سیاسى منعقد ساخت و در آن جمعیت کثیرى از مهاجران ، انصار و تابعین که در موسم حج حاضر شده بودند، شرکت کردند. امام در این کنفرانس بپاخاست و با بیانى رسا یکایک محنتها و مصایب خود و شیعیان خود را در عهد معاویه ، طاغوت اموى ، برشمرد.
سلیم بن قیس قسمتى از خطابه امام را پس از حمد و ستایش خداوند متعال چنین نقل مى کند:
اما بعد: به درستى که این طاغوت معاویه با ما و شیعیان ما رفتارى داشته است که مى دانید و دیده اید و شاهد بوده اید. من از شما چیزى مى خواهم ، اگر راست بگویم ، تصدیقم کنید و اگر دروغ بگویم ، تکذیبم کنید. گفته ام را بشنوید، سخنم را بنویسید، سپس به شهرها و قبایل خود بازگردید. در آنجا هر کس را مورد اعتماد خود یافتید، به سوى آنچه از حق ما مى دانید دعوت کنید. من مى ترسم این دیانت مندرس گردد و مغلوب شود و خداوند، نور خود را تمامیت خواهد بخشید اگرچه کافران خوش نداشته باشند ..» سلیم مى گوید: امام در این خطابه تمام آیاتى را که خداوند در حق اهل بیت نازل کرده بود، تلاوت نمود و تفسیر کرد و همه گفته هاى پیامبر اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) را در حق خود و خاندانش یکایک برخواند و نقل کرد و پس از هر یک ، صحابه مى گفتند«آرى ، به خدا آن را شنیده ایم و گواهى مى دهیم و تابعین مى گفتند: « آرى ، به خدا! آن را صحابى مورد اعتماد و وثوقم ، برایم روایت کرده است».
سپس حضرت فرمود: « خدا را بر شما شاهد مى گیرم که گفته هایم را براى افراد متدین و مورد وثوق خود بازگویید» (19) این نخستین کنفرانسى بود که در آن هنگام ، تشکیل شد. حضرت در آن مَجمع ، سیاست معاویه مبنى بر جدا کردن مردم از اهل بیت و پوشاندن فضایل خاندان وحى را محکوم کرد و حاضران کنفرانس را به نشر فضایل و گسترش مناقب و نقل روایاتى که از پیامبر( صلّى اللّه علیه و آله ) در حق آنان صادر شده است ، دعوت کرد تا مردم نیتهاى پلید معاویه را بر ضد اهل بیت ( علیهم السّلام )؛ این قلب تپنده امت اسلامى ، بشناسند.

هلاکت معاویه :
معاویه در اضطراب از جنایاتى که مرتکب شده بود و زیر بار سنگین گناهان ، به استقبال مرگ رفت ، در حالى که افسوس مى خورد و مى گفت : واى بر من ! از ابن ادبر مقصودش حجر بن عدى بود به خاطر او روز دشوارى در پیش خواهم داشت.
آرى او، روزى دشوار و حسابى سخت در پیشگاه خداوند دارد؛ نه تنها به خاطر حُجر، بلکه به سبب به ناحق ریختن خون مسلمانان .
او دهها هزار تن از مسلمانان را به کشتن داد و سوگ و اندوه را در خانه ها برقرار کرد.
او بود که با حکومت اسلامى جنگید و دولت امویان را که بندگان خدا را برده خود کرد و بیت المال را اموال شخصى خود ساخت ، به وجود آورد.
او بود که شریرترین بندگان خدا را چون زیاد بن ابیه بر مسلمانان مسلط کرد تا بر آنان ظلم روا دارد و آنان را لگدمال کند. او بود که پس از خود، یزید را به خلافت برگزید تا آن حوادث دهشتناک را در اسلام بیافریند و در ضدیت با اسلام و پیامبر چون نیاى خود ابوسفیان رفتار کند. او بود که امام حسن ( علیه السّلام ) را مسموم کرد. و همو بود که دستور سبّ اهل بیت ( علیهم السّلام ) بر منابر را صادر کرد و آن را بخشى از زندگى عقیدتى مسلمانان قرار داد. به اضافه اعمال نارواى دیگرى که حساب او را نزد خداوند، سنگین و سخت خواهد کرد.
به هر حال ، معاویه هلاک شد؛ هلاکتى خوار و مورد استقبال دیگران . دیوار ظلم شکست و پایه هاى ستم به لرزه درآمد و سردار بزرگ عراقى یزید بن مسعود نهشلى هلاکت معاویه را به مسلمانان شادباش گفت . ولیعهد معاویه ؛ یعنى یزید هنگام مرگ پدر، در آنجا نبود، بلکه در شکارگاهها با عربده هاى مستانه و در میان نغمه هاى خنیاگران و نوازندگان از همه جا بى خبر بود.
در اینجا سخن از حکومت معاویه را که سنگین ترین کابوس در آن زمان به شمار مى رفت و عالم اسلامى را دچار مصایبى تلخ کرد، به پایان مى بریم .
ابوالفضل العباس ( علیه السّلام ) شاهد فجایع وحشتناکى بود که سایه هاى آن ، حکومت مسلمانان را فراگرفته بود.این حوادث تنها گوشه ای از سختی های زندگی او بشمار می آمد او واقعه کربلا را پیش رو داشت ....

                                                                   ادامه دارد ...

مقالات مرتبط دیگر 

منابع وپی نوشتها :
1- نهج الفصاحة ، ص 2163.
2- حیاة الامام الحسین ، ج 3، ص 80.
3- لو عصیت لهویت .
4- رجوع شود به فضایل ابوالفضل (ع) )
5- ابت لى عفتى وحیاء نفسى
واقدامى على البطل المشیح
واعطائى على المکروه مالى
واخذى الحمد بالثمن الربیح
وقولى کلما جشاءت و جاشت
مکانک تحمدى او تستریحى
6- حیاة الامام الحسن ، ج 1، ص 358 (چاپ سوّم ).
7- فُزت وربِّ الکعبة
8- ر . ک : نهج البلاغه ، کتاب 47 .
9- سردار کربلا: صفحه 317.
10- روح الاسلام ، ص 296.
11- الاصابه ، ج 2، ص 526.
12- کنایه از فتنه و آشوب و ستم است
13- نعب الغراب فقلت صح او
لاتصح فلقد قضیت من النبی دیونى
14- لست من خندف ان لم انتقم
من بنى احمد ماکان فعل
15- مقاتل الطالبیین ، ص 29.
16- حیاة الامام الحسین ، ج 2.
17- حیاة الامام الحسین ، ج 2، ص 210 والبدایة والنهایة ، ج 8، ص 89.
18- متن نامه را ابن قتیبة درالامامة والسیاسة ج 1، ص 189 و کشى در رجال خود، آورده اند.
19- حیاة الامام الحسین ، ج 2، ص ؟