قمر بنی هاشم (ع)و نهضت حسینى - تنها منجی

تنها منجی

قمر بنی هاشم (ع)و نهضت حسینى
نویسنده : منتظر ظهور - ساعت ۳:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٩
 

قمر بنی هاشم (ع)و نهضت حسینى:
ابوالفضل العباس ( علیه السّلام ) با نهضت بزرگ اسلامى که برادرش سرورآزادگان و سیدالشهداء امام حسین ( علیه السّلام ) آغاز کرد، همگام و همراه شد؛ نهضت عظیمى که از بزرگترین نهضتهاى جهانى و پرثمرترین آنها براى ملتهاى روى زمین به شمار مى رود. این نهضت ، سیر تاریخ را دگرگون کرد، همه عالم را تکان داد، انسان مسلمان را آزاد نمود و گروههاى ملى مسلمان را به سرپیچى از حکومت ظلم و ظالم ستیزى ، برانگیخت .
قمر بنى هاشم و افتخار عدنان در این نهضت ، فعالانه شرکت کرد و نقشى مثبت ایفا نمود، در تمام مراحل آن با برادرش حسین ( علیه السّلام ) همکارى کرد، تمام اهداف و خواسته هاى رحیمانه و خیرخواهانه اش را براى محرومان و ستمدیدگان ، دانست و به آنها ایمان آورد.
عباس ، برجسته ترین عضو این نهضت درخشان بود. مطیعانه ملازمت برادر را پى گرفت ، خواسته هاى او را برآورد، بازوى توانمند او گشت ، به گفته اش ‍ ایمان آورد، مواضع و آرمانهایش را تصدیق کرد و در سیر جاودانه اش از مدینه به مکه و سپس به سرزمین کرامت و شهادت ، از برادر جدا نشد. در هر موقف و موضعى از نهضت امام حسین ( علیه السّلام ) عباس همراه و شریک او بود.
در اینجا به اختصار از برخى فصلهاى تاریخى این نهضت بزرگ که عباس ‍ چهره برجسته آن بود، سخن مى گوییم .


 

حسین (ع ) بیعت نمى کند:
امام حسین ( علیه السّلام ) رسماً از بیعت کردن با یزید سر باز زد و آن هنگامى بود که حاکم مدینه ولید بن عقبه حضرت را شبانه فراخواند. حضرت که خواسته ولید را مى دانست بازوى توانمندش ، عباس و دیگر جوانان بنى هاشم را براى حمایت خود فراخواند و از آنان خواست بر در خانه ولید بایستند و همینکه صداى حضرت بلند شد، براى نجات حضرت ، داخل خانه شوند. امام وارد خانه ولید شد و مورد استقبال گرم او قرار گرفت . پس از آن ، ولید خبر مرگ معاویه را به حضرت داد و گفت که یزید بیعت اهل مدینه عموماً و بیعت امام را خصوصاً خواستار شده است . امام تا صبح و تا آنکه مردم جمع شوند مهلت خواست . حضرت مى خواست در برابر آنان مخالفت کامل خود را با خلافت یزید اعلام کند و آنان را به سرپیچى از حکومت و قیام علیه آن دعوت کند. مروان بن حکم که از سران منافقین و پایه هاى باطل بود، حضور داشت و براى آتش افروزى و فتنه انگیزى از جا جهید و بر ولید بانگ زد:
«اگر حسین اینک بدون بیعت از تو جدا شود، دیگر به چنین فرصتى دست نخواهى یافت ، مگر پس از کشته هاى بسیار میان شما، او را باز دار و بیعت بگیر و اگر مخالفت کرد، گردن او را بزن...».
نگهبان حرم نبوت ، امام حسین با تحقیر در چهره مروان خیره شد و فرمود:
«اى پسر زرقاء! آیا تو مرا مى کشى یا او؟ به خدا سوگند! دروغ گفتى و خوار شدى..».
سپس پدر آزادگان متوجه ولید گشت و عزم و تصمیم خود مبنى بر عدم بیعت با یزید را چنین اعلام کرد:
«اى امیر! ما اهل بیت نبوت ، معدن رسالت ، محل آمد و رفت ملائکه و جایگاه رحمت هستیم . خداوند نبوت را با ما آغاز کرد و با ما ختم کرد. اما یزید، مردى فاسق ، مى خواره ، کشنده نفس به ناروا و متجاهر به فسق است . کسى چون من با مثل او بیعت نمى کند؛ به زودى خواهیم دید و خواهید دید که کدام یک از ما به خلافت و بیعت سزاوارتریم...»(1) امام در دارالاماره و دژ قدرت حاکم ، بدون توجهى به آنان ، عدم بیعت خود را با یزید اعلام کرد. حضرت خود را آماده کرده بود تا براى رهایى مسلمانان از حکومت جبار و تروریستى یزید که خوار کردن آنان را هدف خود کرده و واداشتن آنان را به آنچه نمى پسندند، وجهه نظر خود قرار داده بود، جانبازى و فداکارى کند.
امام به فسق و بى دینى یزید، دانا بود و اگر حکومت او را امضا مى کرد، مسلمانان را به ذلت بندگى دچارمى ساخت واعتقادات اسلامى را در درّه هاى عمیق گمراهى نهان مى کرد، لیکن حضرت سلام اللّه علیه در برابر طوفانها ایستاد، بر زندگى تمسخر زده ، به مرگ خندید و براى مسلمانان ، عزتى استوار و کرامتى والا به ارمغان گذاشت و پرچم توحید را در آسمان جهان به اهتزاز درآورد.

به سوى مکّه
سرور آزادگان تصمیم گرفت مدینه را ترک کند و به سوى مکه برود و آنجا را پایگاهى براى گسترش دعوت و تبیین اهداف نهضت خود قرار دهد و مسلمانان را به قیام علیه حکومت اموى که جاهلیت را با تمام ابعاد پلید خود مجسم کرده بود، برانگیزد.
حضرت قبل از حرکت نزد قبر جدش پیامبر اکرم ( صلّى اللّه علیه و آله ) رفت و با صدایى اندوهباردرحالیکه بار مشکلات و بحرانها را بر دوش مبارک داشت ، به گفتگو با روح مطهر ایشان پرداخت و از فتنه هاى روزگار شکایت کرد. سپس براى آخرین دیدار نزد قبر مادر بزرگوار و برادرش امام حسن رفت و با آنان وداع کرد.
اینک کاروان حسینى با تمام افراد خانواده رهسپار مکه شده اند تا به خانه خدا که باید براى همگان جاى امن باشد، پناهنده شوند. ابوالفضل سرپرستى تمام کارهاى امام و خاندان او را به عهده دارد و نیک از پس آنها برمى آید. عباس در کنار برادر، پرچم را به اهتزاز درآورده است و مصمم ، پیش مى رود. امام جاده عمومى را پیش گرفت ، یکى از همراهان به حضرت پیشنهاد نمود مانند ابن زبیر از بیراهه حرکت کند و بدین ترتیب از تعقیب نیروهاى دولتى در امان ماند، لیکن حضرت با شجاعت و اعتماد به نفس پاسخ داد:
«به خدا سوگند! این راه را همچنان ادامه مى دهم ، تا آنکه خانه هاى مکه را ببینم ، تا خداوند در این باب آنچه را اراده کند و مرضىّ اوست ، انجام دهد»
کاروان امام ، شب جمعه سوم شعبان به مکه رسید و در خانه عباس بن عبدالمطلب فرود آمد. اهل مکه استقبال گرمى از حضرت به عمل آوردند و صبح و شام براى به دست آوردن احکام دین خود و احادیث پیامبرشان به دیدار حضرت مى شتافتند....

هراس حاکم مکّه
قدرت محلى در مکه از آمدن امام به آنجا و تبدیل شهر به مرکزى براى دعوت و اعلام نهضت خود، هراسان شد. حاکم مکه عمرو بن سعید اشدق طاغوتى که خود شاهد ازدحام مسلمانان به گرد امام بود شتابان نزد حضرت رفت و خشمگین گفت :
«چرا به بیت الحرام آمده اى ؟.»
حضرت با آرامش و اعتماد به نفس ، پاسخ داد:
« من به خداوند و این خانه پناهنده شده ام». آن طاغوت هم فوراً نامه اى به اربابش یزید نوشت و او را در جریان آمدن امام به مکه ، رفت و آمد مردم با ایشان و تجمع آنان به دور حضرت ، قرار داد و گوشزد کرد که این مساله خطرى جدّى براى حکومت یزید، دربردارد.
هنگامى که یزید، نامه اشدق را خواند، به شدت هراسان شد و یادداشتى براى ابن عباس فرستاد و در آن ، حضرت امام حسین را به سبب تحرکش ‍ تهدید کرد و از ابن عباس خواست براى بهبود امور و بازداشتن امام از ستیز با یزید، دخالت کند. ابن عباس در پاسخ ، نامه اى به یزید نوشت و در آن یزید را به عدم تعرض به امام نصیحت کرد و توضیح داد که امام براى رهایى از قدرت محلى مدینه و عدم رعایت مکانت و مقام حضرت ، توسط آنان به مکه هجرت کرده است .
امام در مکه توقف کرد، مردم همچنان به دیدار حضرت مى رفتند و از ایشان مى خواستند تا علیه امویان قیام کند.
نیروهاى امنیّتى ، به شدت مراقب حضرت بودند، تمام تحرکات و فعالیتهاى سیاسى ایشان را ثبت مى کردند، آنچه را میان ایشان و دیدار کنندگان مى گذشت ، مى نگاشتند و همه را براى یزید به دمشق مى فرستادند تا در جریان امور قرار گیرد.
تحرّک شیعیان کوفه
خبر هلاکت معاویه ، شیعیان کوفه را خشنود کرد و آنان شادمانى خود را از این واقعه ابراز کردند و کنفرانسى مردمى در خانه بزرگترین رهبر خود،سلیمان بن صرد خزاعى، تشکیل دادند و در آن با ایراد خطابه هاى حماسى به تفصیل ، رنج و محنت خود را در ایام حکومت معاویه برشمردند و متفقاً تصمیم گرفتند با امام حسین بیعت کرده و بیعت با یزید را رد کنند.
فوراً هیاتى که یکى از افراد آن عبداللّه بجلى بود، برگزیدند تا نزد امام رفته ایشان را به آمدن به کوفه و تشکیل حکومت در آن شهر تشویق کنند. آنان مى خواستند که امام با حکومت خود، امنیت ، کرامت و آسایش از دست رفته شان در حکومت اموى را به آنان بازگرداند و شهرشان را همانطور که در زمان امیرالمؤ منین ( علیه السّلام ) بود به پایتخت دولت اسلامى بدل کند.
هیات نمایندگى به سرعت به مکه رفته و شتابان به حضور امام ( علیه السّلام ) شرفیاب شده و خواسته هاى اهل کوفه را عرضه کرد ومصرّانه از حضرت درخواست نمود براى آمدن به کوفه بشتابد.

نامه هاى کوفیان
اهل کوفه به هیاتى که نزد امام فرستاده بودند، اکتفا نکردند، بلکه با ارسال هزاران نامه بر عزم خود نسبت به یارى امام تاکید نموده و اعلام داشتند که در کنار ایشان خواهند ایستاد و با جان و مال خود از حضرت دفاع خواهند کرد و مجدداً از حضرت خواستند براى آمدن به کوفه بشتابد تا حکومت اسلامى و قرآنى که نهایت آرزوى آنان است ، تشکیل دهد. همچنین حضرت را در برابر خداوند اگر خواسته آنان را اجابت نکند مسؤ ول دانستند.
امام ( علیه السّلام ) دید که حجت شرعى قائم شده و بر ایشان است که پاسخ مثبتى به آنان دهد.

فرستادن مسلم به کوفه
هنگامى که تعداد هیاتها و نامه هاى تشویق آمیز کوفیان براى آمدن حضرت به شهرشان ، بسیار شد، ایشان ناگزیر از پذیرفتن خواسته شان گشت . پس ‍ حضرت ، فرد ثقه و مورد اعتماد و بزرگ خانواده و پسر عم خود، مسلم بن عقیل را که در فضیلت و تقوا نمونه بود به نمایندگى خود به سوى کوفه فرستاد. ماموریت مسلم ، مشخص و محدود بود، ایشان موظف بود کوفیان و خواسته آنان را ارزیابى کند و بنگرد که آیا راست مى گویند و حقیقتاً خواستار حکومت امام هستند، تا در آن صورت امام راه شهر آنان را پیش بگیرد و در آنجا حکومت قرآن را برقرار سازد.
مسلم به سرعت و بى درنگ به سوى کوفه حرکت کردودرانجا مشاهده کرد که مردم خواستار امامند ونامه ای برای امام نوشت واوضاع را مناسب عنوان کرد ...همانطور که میدانیم بعد از مدتی ابن زیاد مسئول کوفه شدوبا تهدیدات خود کوفیان را از تصمیم خود منصرف کرد وی در طی جریاناتی مسلم را که تنها مانده بود به همراه هانی از بزرگان کوفه ویاور امام حسین (ع) به شهادت رساند....

به سوى سرزمین شهادت :
امام حسین ( علیه السّلام ) مکه را ترک کرد و در آنجا نماند؛ زیرا دانسته بود یزید گروهى تروریست را براى به شهادت رساندن حضرت اگرچه به پرده هاى کعبه چنگ زده باشد فرستاده است ؛ لذا از این موضوع اندیشناک شد که مبادا در حرم خدا که امن است و در ماه حرام ، خونش ریخته شود.
علاوه بر آن ، سفیر امام ، مسلم بن عقیل به امام نامه نوشته بود و آمادگى کوفیان براى استقبال از حضرت و جانبازى در راه ایشان براى تشکیل حکومت علوى در آن خطه و پشتیبانى کامل آنان را از حضرت اعلام نموده و امام را به آمدن به کوفه تشویق کرده بود.
امام همراه خانواده و گروهى تابناک از برومندان بنى هاشم که اسوه هاى مردانگى ، عزم و استوارى بودند و در راسشان حضرت ابوالفضل قرار داشت ، با پرچمى برافراشته بر سر امام حسین که از مکه راه کربلا، سرزمین شهادت و وفادارى را پیش گرفتند. حضرت عباس همواره مراقب کاروان و برآوردن خواسته هاى بانوان و فرزندان برادرش بود و با کوششهاى خود، سختى راه را آسان مى کرد و مشکلات آنان را برآورده مى ساخت ، به اندازه ایى که محبت و توجه او را وصف ناپذیر یافتند.
امام با طوفانى از اندیشه هاى تلخ ، مسیر جاودانى خود را دنبال مى کرد، یقین داشت همان کسانى که با نامه هاى خود امام را به آمدن تشویق کرده بودند، او و خاندانش را به شهادت خواهند رساند.
در راه خبر شهادت مسلم وهانی را به امام دادند
دلهاى علویان و شیعیان آنان از این خبر فاجعه آمیز، پاره پاره شد، انفجار گریه و مویه ، آنجا را لرزاند و سیل اشک سرازیر شد؛ بانوان اهل بیت نیز شریک گریه آنان شدند. و برایشان پیمان شکنى و نیرنگ کوفیان آشکار شد و دریافتند که اهل بیت به همان سرنوشتى دچار خواهند شد که مسلم دچار گشت
کاروان امام بدون درنگ همچنان پیش مى رفت ، تا آنکه به زباله (2) رسید. در آنجا خبر جانگداز شهادت قهرمان بزرگ عبداللّه بن یقطر را به حضرت دادند. امام ، عبداللّه را براى ملاقات با مسلم بن عقیل فرستاده بود، خبر شهادت عبداللّه بر امام سنگین بود و دانست که به سوى مرگ وشهادت پیش مى رود، لذا دستور داد اصحاب و همراهانى که عافیت طلبانه همراه امام راه افتاده بودند، جمع شوند، سپس کناره گیرى مردم از یارى امام و جهت گیرى آنان به سوى بنى امیه را باایشان در میان گذاشت وفرمود:
« اما بعد: شیعیان ما، ما را واگذاشتند، پس هر کس از شما دوست دارد، مى تواند راه خود را بگیرد و برود که من بیعتم را برداشتم».
آزمندانى که براى به دست آوردن غنیمت و دستیابى به مناصب دولتى ، گرد حضرت جمع شده بودند، ایشان را واگذاشتند و پراکنده شدند، تنها اصحاب بزرگوار که آگاهانه از حضرت پیروى کرده بودند و کمترین طمعى نداشتند با ایشان ماندند.تا اینکه پس از ماجراهایی کاروان امام حسین به کربلا رسید

علمدار عشق در کربلا:
کاروان امام به کربلا رسیده بود. امام متوجه اصحاب شدند و پرسیدند:
اسم اینجا چیست ؟
گفتند :کربلا...
چشمان حضرت پراشک شد و گفتند:
پروردگارا! از کرب و بلا، به تو پناه مى برم
امام به فرود آمدن فاجعه کوبنده یقین کرد. پس رو به اصحاب کرد و خبر از شهادت خود و ایشان را چنین بیان کرد:
این جایگاه کرب و بلااست ، اینجا پایان سفر و محل فرود آمدن ماست و اینجاست که خونهاى ما به زمین خواهد ریخت...» .ابوالفضل العباس ( علیه السّلام ) همراه جوانان اهل بیت ( علیهم السّلام ) و دیگر اصحاب بزرگوار به نصب خیمه ها براى خاندان وحى و مخدرات نبوت ، شتافت ابوالفضل (ع) یقین کرد در این محل به زودى شاهد حوادث هولناکى خواهد بود.
امام محنت کشیده دستانش را به دعا بلند کرد و چنین فرمود :
« پرودگارا! ما عترت پیامبرت محمد( صلّى اللّه علیه و آله ) هستیم ، ما را از حرم جدّمان بیرون کرده و دور ساختند و بنى امیه بر ما ستم روا داشتند. پروردگارا! حق ما را بگیر و ما را بر قوم ستمگر نصرت ده ...» سپاهیان دشمن که پلیدیهاى روى زمین را یکجا با خود داشتند، فرات را اشغال کردند و بر تمام آبشخورهاى آن نگهبان گذاشتند و دستورات اکیدى از فرماندهى کل صادر شد، مبنى بر هوشیارى و کنترل کامل تا قطره اى آب به خاندان پیامبر اکرم که بهترین خلق خدا هستند، نرسد.
مورخان مى گویند: سه روز قبل از شهادت امام ، آب را بر ایشان بستند(3).
یکى از بزرگترین مصیبتهاى حضرت ، همین بود که صداى دردآلود کودکان خود را مى شنید که بانگ العطش، العطش سرداده بودند. از شنیدن ناله آنان ، و از دیدن صحنه هولناک لبهاى خشکیده اطفال و رنگِ پریده آنان و خشک شدن شیرهاى مادران ، قلب امام درهم فشرده مى شد.
انور جندى این صحنه فاجعه آمیز را چنین تصویر مى کند: گرگان درنده از آب بهره مندند، لیکن خاندان نبوت تشنه لب هستند. چقدر ستم است که شیر، تشنه بماند، در حالى که سالم است و اعضایش استوار. اطفال حسین در صحرا مى گریند، پروردگارا! پس فریادرسى کجاست(4)
خداوند رحم و مروت را از آنان گرفته بود، پس انسانیت خود را منکر شدند و تمامى ارزشها و عرفها را زیر پا گذاشتند.
یکى از مسخ شدگان به نام مهاجر بن اوس سرخوش از این پلیدى و نامردمى ، متوجه حضرت شد و با صداى بلند گفت :
« اى حسین ! آیا آب را مى بینى که چگونه موج مى زند؟ به خدا قسم ! از آن نخواهى چشید تا آنکه در کنارش جان دهى ..» (5)
عمرو بن حجاج نیز گویى به غنیمتى یا مکنتى دست یافته باشد، با خوشحالى به طرف حضرت دوید و فریاد زد:
« اى حسین ! این فرات است که سگان ، چهارپایان و گُرازها از آن مى نوشند. به خدا سوگند! از آن جرعه اى نخواهى نوشید تا آنکه حمیم را در آتش ‍ دوزخ بنوشى».(6)
این ناجوانمرد از همان کسانى است که به امام نامه نوشتند و خواستار آمدن ایشان به کوفه شدند.
یکى دیگر از اوباش کوفه به نام عبداللّه بن حصین ازدى با صدایى که جاسوسان پسر مرجانه بشنوند و بدین ترتیب به جوایز طاغوت کوفه دست پیدا کند، گفت :
« اى حسین ! آیا به این آب که به شفافیت آسمان است مى نگرى ؟ به خدا قسم ! از آن قطره اى نخواهى نوشید، تا آنکه از تشنگى بمیرى »
امام دست به دعا برداشت و او را نفرین کرد:
« پروردگارا! او را با تشنگى بمیران و هرگز او را نیامرز».(7)
این مسخ ‌شدگان همچنان در تباهى پیش رفتند و در درّه هولناک جنایات و گناهان که از آن راه گریزى نیست سقوط کردند.
ابوالفضل تمام آن بی حرمتی ها به مولای عزیزتراز جانش میدیدوسخت غمگین بود
طبق برخی از روایات گفته میشود که امام حسین (ع) به عباس (ع) وچند نفردیگر فرمودند : بروید ودر چند قدمی چاهی حفر کنید شاید به آب برسید آنها رفتند ومشغول کندن چاه شدند ولی پس از تلاش بسیار به آب نرسیدند(8)


چرا عباس علیه السلام را سقا نامیدند؟
هنگامی که تشنگی کشنده کودکان را فراگرفت سیدالشهداء(ع) نگاهی به عباس (ع) نمود وبا آن نگاه تمام کتاب وجودش را فراخواند حضرت بدوماموریت بخشید که برای آن دلسوختگان بخصوص اطفال حرم آب فراهم آورد ابوالفضل (ع) از شادی پروبال گرفت ....پس آن شخصیّت والا بر آن شد تا براى به دست آوردن آب ، به زور متوسل گردد. حضرت عباس علیه السلام صبر کرد تا شب تاریک شد، سپس چون شیر غران به سوى شریعه روان شد سى سوار و بیست پیاده همراه این شهامت مجسم به راه افتادند. با خود بیست مشک آب برداشتند و راه شریعه فرات را پیش گرفتند. نافع بن هلال مرادى که از اصحاب بزرگ حضرت امام حسین بود، پیشاپیش آنان مى تاخت . عمرو بن حجاج زبیدى که از جنایتکاران جنگ کربلا و مسؤ ول نگهبانى از فرات بود، راه را بر نافع گرفت و از او پرسید:
به چه کار آمده اى ؟
گفت پسر عم تو، آمدم تا آب بنوشم
بنوش ، گوارایت .
آیا من بنوشم ولى حسین و دیگر اصحابش که مى بینى تشنه باشند؟!
عمرو گفت : راست گفتى ، لکن چه توان کرد؟ ماءموریت دارم باید آن را به نهایت برسانم براى آنان نمى شود آب برد، ما را اینجا گذاشته اند تا آنان را از آب منع کنیم . هلال چون این سخن بشنید، ندا در داد که اى اصحاب حسین در آیید!
عباس سلام الله علیه چون شیر شرزه با جماعت خود به شریعه در آمد،و از آن سوى عمرو نیز به افراد خود فرمان جنگ داد و تنور رزم افروخته گشت . اصحاب امام حسین علیه السلام به فرماندهی حضرت عباس (ع) نیمى به جنگ پرداختند، و نیمى مشکهاى خود را از آب پر کردند. دشمنان از ترس این دلاور نامی جرات نزدیک شدن به او رانداشتند در این جنگ از لشگر عمرو بن حجاج ، جمعى مقتول و مطروح افتادند و گروهى خسته و مجروح گشتند، ولى از اصحاب امام حسین علیه السلام کسى را آسیبى نرسید. پس حضرت عباس علیه السلام بسلامت باز گشت و اصحاب امام و اهل بیت علیه السلام سیراب شدند،از آن روز، حضرت ملقّب به سقّا شد، که از مشهورترین و محبوبترین القاب حضرت است و مردم ایشان را بیشتر با این لقب مى شناسند(9)
گفتنی است آن حضرت از دوم محرم تا شب عاشورا چهار بار آب به خیمه ها برد هرکسی حاجتی داشت یا آب میخواست به قمر بنی هاشم (ع) مراجعه میکرد
طبق روایات در شب نهم محرم آب در خیام امام حسین (ع) تمام شدوکودکان بسیار تشنه ماندند ...در آن هنگام یکی از اصحاب امام به نام بریر بن خضیر که گریه کودکان را شنیده بود تحمل نکرده وبا عده ای خود را به آب میرساند جنگ بین یاران امام ودشمن درمیگیرد یکی از اصحاب میپذیرد که مشکی را از آب پرکند وفرار کند وآن رابه خیمه ها ببرد او مشک راپرکرد وبه دوش گرفت در این هنگام تیری به بند مشک خورد ودر گلوی او فرو رفت وبند مشک را به گلوی او دوخت خون از او سرازیر شد او با دستش تیر رابیرون آورد در حالی که میگفت حمدوسپاس خداوند راکه گردنم را فدای مشک ومشک رافدای کودکان حسین (ع) کرد ...بریر همچنان میجنگید ورجز میخواند تا اینکه امام حسین متوجه شده وعده ای را به کمک او فرستاد تا نجاتش دادند بریر خوشحال بود که مقدارکمی آب به خیمه آورده ولی وقتی مشک را به زمین گذاردند تشنگان آنچنان به سوی مشک هجوم آوردند که سر مشک باز شد وآب آن به زمین ریخت بریر به سروصورت خود میزد وبا ناله وآه میگفت وای برمن در مورد جگرهای سوخته دختران رسول خدا ...(10) حضرت عباس (ع) پس از شنیدن این پاسخ آن چنان به صف دشمنان حمله کردکه آنها را تارومار وپراکنده ساخت ودر این هنگام حسین (ع) ویارانش به آب دست یافتند وازآن برداشتند(11)

امان نامه براى عباس (ع)
ابوحنیف ودیگران گویند : چون ابن زیاد به پسر سعد نوشت که در قتل حسین علیه السلام تعجیل کن مگر با یزید بیعت کند و نامه را به شمر داد تا به کربلا ببرد، عبدالله بن ابى محل بن حزام بن خالد بن ربیعة بن عامر وحیدى از جاى برخاست و گفت : ایها الاءمیر، على بن ابى طالب عمه مرا که ام البنین است ترویج نمود واز او چهار پسر آورد و این چهار پسر اکنون با حسین بن على علیه السلام هستند. از تو خواستارم که نامه امانى براى ایشان بنویسى . ابن زیاد قبول کرد و شمر هم ، که از قبیله ام البنین سلام الله علیه بود، به پا خاست و مطلب را تاءکید کرد. ابن زیاد امان نامه اى نوشت و به عبدالله بن ابى محل داد و او نیز این نامه را به آزاد کرده خود داد که به کربلا برساند. چون نامه را تسلیم قمر بنى هاشم علیه السلام کرد، آن حضرت فرمود: به خالوى ما بگو ما را نیازى به امان نامه نیست ، امان نامه خدا بهتر از امان نامه فرزند سمیه است !امان نامه شمر واینکه گفت فرزندان خواهر مایند تصور نشود از نقطه نظر قرابت وخویشاوندی این عمل از او صادر گردید هنه بلکه میخواست بدین وسیله از ضربت شمشیر حضرت عباس لشکر ابن زیاد را رهایی بخشد واز این راه خدمتی هرچه بزرگتر به حزب سفیان نماید (12) شمرگمان میکرد با این ترفند خانواده ابوالفضل (ع) را مى فریبد و از یارى برادرشان بازمى دارد و در نتیجه سپاه امام را تضعیف مى کند؛ زیرا آنان از دلیرترین جنگاوران عرب هستند.
شمر، با این نیت ، پارس کنان به طرف سپاه امام تاخت و در برابر آن ایستاد و فریاد زد:
خواهر زادگان ما، عباس و برادرانش کجا هستند؟.
آن رادمردان چون شیران از جا جهیدند و گفتند:
اى پسر ذى الجوشن ! چه مى خواهى ؟.
شمر در حالى که محبت دروغینى نشان مى داد، چنین مژده داد:
برایتان امان آورده ام.
سخن او چون نیشى ، آنان را منزجر کرد، پس با خشم و برافروختگى فریاد زدند:
خداوند تو را و امانت را لعنت کند! آیا به ما امان مى دهى ، ولى پسر دخت پیامبر خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) امان نداشته باشد؟(13)
سید نیز در لهوف مى فرماید: شمر عقب خیمه ها آمد و فریاد کرد اءبن بنو اختنا عباس و عبدالله و جعفر و عثمان ؟ کسى او را جواب نگفت . حضرت قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام بیرون آمد و فرمود: چه مى گویى ؟ شمر گفت : (14)
خواهر زادگان من ، شما در امانید، بیهوده خود را به جهت یارى کردن برادرتان حسین علیه السلام به کشتن ندهید و طاعت یزید را از دست ندهید. این وقت حضرت قمر بنى هاشم علیه السلام با آواز بلند فرمود: لعنت خدا بر تو باد و بر امانى که از براى ما آورده اى .
اى دشمن خدا آیا امر مى کنى ما را که دست از برادر از جان عزیزتر و سید و مولاى خود امام حسین علیه السلام فرزند فاطمه سلام الله علیه برداریم و داخل در اطاعت اولاد زنا و فرزندان لعینان باشیم یا بشویم ؟ و او غضب آلود به لشگر خود مراجعت کرد.
ز ماست دست بیعت سپهر بلند
نخواهد گرفتن ، دهان را بند
برادر که از نزد رب جلیل
پرستار مهد آمدش جبرئیل
غبار درش فر سیماى ماست
برادر مخوانش ، که مولاى ماست

آن پلید، سرخورده بازگشت ، پنداشته بود این بزرگان و برادران امام مانند یاران خودش هستند؛ مسخ ‌شدگانى که وجدانهاى خود را به ((ثمن بخس )) به ابن زیاد فروختند و زندگى خود را به شیطان بخشیدند. ولى ندانست که برادران حسین ، اسوه هاى تاریخند که کرامت انسانى را بنا کردند و براى انسان ، افتخار بزرگى به ارمغان آوردند.

هنگامی که شمر برگشت عمر سعد دستور حمله را با این اشعار صادر کرد : « ای اسب سواران خدایی ،سوارشده (وحمله را آغاز کنید )وبشارت باد شما را به بهشت... » (15)

هجوم سپاهیان براى جنگ با امام حسین (ع):
اصحاب وجوانان بنی هاشم به سرکردگی حضرت عباس (ع) به پاسداری خیمه ها مشغول بودند . عصر پنجشنبه ، نهم ماه محرم ، طلایگان سپاه شرک و کفر، براى جنگ با ریحانه رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) پیش تاختند. دستورات شدیدى از طرف پسر مرجانه براى پایان دادن سریع به پیکار و حل معضل صادر شده بود؛ زیرا بیم آن مى رفت که سپاهیان ، سر عقل بیایند و دو دستگى در میان آنان حاصل شود. امام در آن لحظه مقابل خیمه اش ، سر بر شمشیر خود نهاده بود که خواب ایشان را در ربود. بانوى بزرگ بنى هاشم خواهر امام ، حضرت زینب علیها السّلام هیاهوى سپاهیان و تاختن آنان را شنید، هراسان نزد برادر رفت و او را از خواب بیدار نمود. امام سر برداشت ، به خواهر نگران خود نگاه کرد و با عزم و استوارى گفت :
رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله )را در خواب دیدم که مى گفت :تو به سوى ما مى آیى ....
بزرگ بانوى حرم از اندوه ، قلبش فشرده شد، فروشکست ، نتوانست خوددارى کند، بر گونه اش نواخت و گفت :
اى واى بر من !....امام اورافرمودند :ای خواهر برتو وای نیست آرام گیر خدای تورا رحمت فرماید(16)
حضرت ابوالفضل خود را به برادر رساند و عرض کرد:
آنان به سوى تو مى آیند
امام از او خواست علت آمدن آنان را جویا شود و فرمود:
برادرم ! جانم به فدایت ! سوار شو و نزد آنان برو و از آنان بپرس شما را چه شده و چه مى خواهید؟.
امام این چنین قربان برادر مى رود و همین نشان دهنده مکانت والا و منزلت بزرگ اوست و آشکار مى کند که حضرت به قله ایمان و بالاترین مرتبه یقین ، دست یافته است .
مدح تواین بس که شه ملک وجان
شاه شهیدان وامام زمان
گفت به تو گوهر والانژاد
جان برادر به فدای توباد

ابوالفضل ، همراه بیست سوار از اصحاب از جمله : زهیر بن قین و حبیب بن مظاهر، به طرف سپاهیان تاخت و خود را به آنان رساند، سپس از آنان انگیزه این پیشروى را پرسید، آنان گفتند:
« امیر به ما فرمان داده است یا حکم او را بپذیرید و یا با شما پیکار مى کنیم» (17) عباس فرمود :شتاب نکنید تا نزد مولایم بروم وخواست شمارابه محضر او عرض کنم
حضرت عباس به طرف برادر، بازگشت و خواسته آنان را با ایشان در میان گذاشت .....
ابوالفضل ( علیه السّلام ) گفته هاى سپاهیان را براى برادر بازگو کرد، حضرت به او گفتند:
« به سوى آنان بازگرد و اگر بتوانى تا فردا از آنان فرصت بگیر. چه بسا امشب را بتوانیم براى خدا نماز بخوانیم ، دعا کنیم و استغفار نماییم ، خداوند مى داند که نماز را دوست دارم و به تلاوت کتابش و دعا و استغفار بسیار، دلبسته ام...»(18) ریحانه رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) مى خواست با پربارترین توشه ؛ یعنى نماز، دعا، استغفار و تلاوت قرآن ، دنیا را وداع گوید و با دستیابى هرچه بیشتر از آنها به دیدار خداوند بشتابد.
ابوالفضل علیه السّلام به سوى اردوگاه پسر مرجانه تاخت و خواسته برادرش را براى آنان بازگو کرد. ابن سعد در این مورد از شمر که تنها رقیب او براى فرماندهى سپاه به شمار مى رفت و در عین حال تمام کارهایش را زیر نظر داشت و بر او جاسوس بود نظر خواهى کرد. عمر از آن مى ترسید که در صورت پذیرفتن خواسته امام ، شمر از او نزد ابن زیاد بدگویى کند و همچنین هدف عمر آن بود که در پذیرفتن خواسته امام ، براى خود، شریکى پیدا کند و از بازخواست احتمالى ابن زیاد، مبنى بر تاءخیر جنگ در امان باشد، لیکن شمر از اظهار نظر خوددارى کرد و آن را به عهده عمر گذاشت تا خود او مسؤ ول عواقب آن باشد. عمرو بن حجاج زبیدى از این تردید و درنگ در پذیرش ‍ خواسته امام به ستوه آمد و با ناراحتى گفت :
« پناه بر خدا! به خدا قسم ! اگر او از دیلمى ها بود و این خواسته را از شما داشت ، شایسته بود بپذیرید».(19)
عمروبن حجاج به همین مقدار اکتفا کرد و دیگر نگفت که او فرزند رسول خداست و آنان بودند که حضرت را با مکاتبات خود به آمدن به کوفه ، دعوت نمودند.
آرى ، اینها را نگفت ؛ زیرا از آن بیم داشت که جاسوسان ابن زیاد، گفته هایش را به طاغوت کوفه برسانند و در نتیجه دچار حرمان و حتى کیفر گردد. ابن اشعث نیز گفته عمرو را تایید کرد. پس عمر سعد با تاخیر جنگ موافقت کرد و به یکى از افراد خود گفت که آن را اعلام کند. آن مرد نزدیک اردوگاه امام رفت و با صداى بلند گفت :
«اى یاران حسین بن على ! تا فردا به شما فرصت مى دهیم ، پس اگر تسلیم شدید و به فرمان امیر تن دادید، شما را نزد او خواهیم برد و اگر خوددارى کردید، با شما خواهیم جنگید»(20)
نبرد به صبح روز دهم محرّم موکول شد و سپاهیان عمر سعد منتظر فردا ماندند تا ببینند آیا امام تن به خواستهاى آنان مى دهد، یا آنکه دعوت آنان را رد مى کند.
بنابراین در حساس ترین نقطه شروع واقعه عاشورا ،حضرت عباس (ع) هم سردار لشکر بود وهم سفیر تام الاختیار امام ،واز همین روی یکی از القاب آن حضرت را سفیر الحسین (ع) گفته اند

امام (ع) اصحاب را آزاد مى گذارد:
امام حسین ، ریحانه رسول خدا( صلّى اللّه علیه و آله ) شب دهم محرم ، اهل بیت و اصحابش را جمع کرد، خبر شهادت خود را به آنان داد و از آنان خواست راه خود را پیش گرفته ، حضرت را با سرنوشت محتومش تنها گذارند. ایشان مى خواست آنان نسبت به آینده و کار خود بینا و آگاه باشند.
امام در آن شب حساس ، چنین آغاز سخن کرد:
« خداوند را به بهترین وجه سپاس مى گویم و او را در خوشى و ناخوشى ، حمد مى کنم . پروردگارا! تو را سپاس مى گویم که ما را کرامت نبوت بخشیدى ، قرآن را به ما آموختى ، بینش در دین عنایت کردى ، براى ما گوش و چشم و دل آگاه قرار دادى و ما را از مشرکان قرار ندادى .
اما بعد: من اصحاب و خاندانى وفادارتر و بهتر از اهل بیت و اصحاب خودم نمى شناسم . خداوند به همه شما پاداش نیک عنایت کند.
آگاه باشید! که من گمان ندارم امروز ما از دست این دشمنان ، فردایى داشته باشد. من به همه شما اجازه دادم و بیعتم را از شما برداشتم تا با آسودگى و بدون ملامت ، راه خود را پیش بگیرید و بروید. اینک این شب است که شما را پوشانده ، پس از آن چون شترى یا چون سپرى (21) استفاده کنید و هر یک از شما دست یکى از افراد خاندانم را بگیرد خداوند به همه شما جزاى خیر دهد و سپس در شهرهاى خود پراکنده شوید تا آنکه خداوند گشایشى دهد. دشمنان تنها مرا مى خواهند و اگر به من دست پیدا کنند، از جستجوى دیگران خوددارى مى کنند..»(22) ایمان ناب و عصاره امامت و شخصیت امام در این خطابه بزرگ ، آشکار ومتجلّى مى گردد. حضرت در این شرایط حساس و سرنوشت ساز، از هرگونه ابهام گویى و تعقید، خوددارى مى کند و با صراحت ، آینده محتوم آنان را در صورت بودن با ایشان نشان مى دهد؛ اگر اصحاب و اهل بیت امام بمانند، هیچ سود دنیوى در کار نخواهد بود و یک مسیر را باید بپیمایند؛ که آن جانبازى و شهادت است .
لذا حضرت از آنان مى خواهد از تیرگى شب ، استفاده کنند و با دلى خوش ‍ و بدون دغدغه بیعت زیرا امام همه را از وفاى به عهد و پیمان و بیعت خود معاف کرده است به هر جا که مى خواهند بروند و اگر از کناره گیرى از حضرت در روز، شرم دارند، اینک بهترین فرصت است .
امام همچنین تاءکید مى کند که تنها هدف این درندگان خونخوار، اوست و نه دیگرى . و دشمن ، تشنه ریختن خون حسین است و اگر به مقصود خود دست پیدا کند، دیگر با آنان کارى ندارد.

پاسخ اهل بیت(ع):
هنوز امام خطابه خود را به پایان نرسانده بود که شور و جنبشى در اهل بیت به وجود آمد و آنان با چشمانى اشکبار، همبستگى خود را با امام و جانبازى خود را در راه او اعلام کردند. حضرت ابوالفضل ( علیه السّلام ) به نمایندگى از آنان ، امام را مخاطب ساخت و عرض کرد:
هرگز تو را ترک نخواهیم کرد. آیا پس از تو زنده بمانیم ؟! خداوند هرگز چنین روزى را نیاورد!.
امام متوجه عموزادگان خود، فرزندان عقیل شد و گفت :
از شما، مسلم به شهادت رسید، همین کافى است ، بروید که به شما اجازه رفتن مى دهم.
رادمردان خاندان عقیل ، چونان شیرانى خشمگین بانگ زدند: در آن صورت مردم چه خواهند گفت و ما چه خواهیم گفت ؟! بگوییم : بزرگ و مراد و سرور خود را واگذاشتیم ! بهترین عموزادگان خود را ترک کردیم ! نه با آنان تیرى انداختیم ، نه نیزه اى زدیم ، نه شمشیرى زدیم و نه مى دانیم آنان چه کردند، نه به خدا قسم ! چنین نخواهیم کرد، بلکه با جان و مال و خانواده ، فداى تو مى شویم و همراهت پیکار مى کنیم تا به همان راهى که مى روى ما نیز برویم . خداوند زندگى پس از تو را زشت گرداند»(23).
آنان ، با عزمى استوار، حمایت از امام و دفاع از اعتقادات و اهداف او را برگزیدند و مرگ زیر سرنیزه ها را بر زندگى بدون هدف ، ترجیح دادند.
دیگر اصحاب امام نیز خشنودى خود را از شهادت در راه امام اعلام کردند. حضرت براى آنان پاداشى نیک طلب کرد و تاکید نمود که آنان در فردوس برین و کنار پیامبران و صدیقین از نعمات جاوید، برخوردار خواهند بود. پس از آن ، اصحاب یکصدا فریاد زدند:
« ستایش خداى را که ما را به یارى تو کرامت و به شهادت با تو شرافت بخشید. یا بن رسول اللّه ! آیا نمى خواهى ما، هم درجه شما باشیم»(24) قبلا نیز عباس بر فراز بام کعبه فرموده بودند :«....چگونه ممکن میشود شهید کردن ابی عبدالله حسین (ع) مادامی که من زنده هستم وشمشیرم از غلاف بیرون کشیده باشد بیایید تا شمارا از راه کشتن امام آگاه کنم بشتابید برای کشتن من وگردنم را بزنید تا به مقصودتان برسید ...» (25) هستى این قهرمانان با ایمان عمیق ، عجین شده بود و آنان از تمام پایبندیهاى زودگذر، رهایى یافتند و به راه خدا قدم نهادند و پرچم اسلام را در تمام عرصه هاى هستى به اهتزاز درآوردند.

شب زنده دارى:
امام ( علیه السّلام ) با برگزیدگان پاک و مؤ من از اهل بیت و یارانش ، متوجه خدا شدند، به نیایش پرداختند، با دل و جان به مناجات پرداختند و از خداوند عفو و مغفرت درخواست کردند.
آن شب هیچ یک از آنان نخوابید، گروهى در حال رکوع ، گروهى در حال سجود و گروهى به تلاوت قرآن مشغول بودند و همهمه اى چون زنبور عسل داشتند. با بى صبرى ، منتظر سرزدن خورشید بودند تا به افتخار شهادت در راه ریحانه رسول خدا دست پیدا کنند.
افراد اردوگاه ابن زیاد نیز آن شب را با شوق منتظر بامداد بودند تا خون اهل بیت ( علیهم السّلام ) را بریزند و بدین ترتیب به اربابشان پسر مرجانه نزدیک بشوند.

چراعباس علمدار سپاه امام حسین (ع) بود :
گرچه براى حضرت عباس علیه السلام هفده منصب نوشته اند که یکى از آنها پرچمدارى است ، ولى این منصب به قدرى بر آن حضرت اطلاق شده که گویى تنها لقب آن حضرت ، همین لقب پرچمدارى بوده است .
همچنان که مقام سقایت و سقایى را در صفحات پیش توضیح دادیم ، ناگزیر در اینجا نیز درباره پرچم و پرچمدارى مقدارى توضیح مى دهیم ، تا خواننده اهمیت مقام پرچمدارى را بداند، بویژه آنکه فرزند امیرالمؤ منین على بن ابى طالب علیه السلام علمدار و پرچمدار نهضت عاشوراى حضرت امام حسین علیه السلام بوده است .

پرچم و پرچمدارى در تاریخ
به پارچه اى که بر سر چوب کنند و علامت یک کشور، یا بخشى از ارتش یک دسته اى باشد، پرچم و بیرق از قدیم الاءیام بین ملل و جوامع گوناگون نشان و افتخار بوده است . درفش کاویاین همان چرم پارچه اى بود که کاوه آهنگر در وقت خروج بر ضحاک بر سر چوبى نصب کرده بود و پس از آن فریدون آن چرم را به جوهر و یاقوت و زمرد گرانبها مرصع نموده و به درفش کاویانى موسوم ساخت و هر یک از سلاطین کیانى که بر سر سلطنت مى نشست چیزى بر آن مى افزود(26) در وقت غلبه لشگر اسلام بر ارتش ‍ ساسانى ، از جمله غنائم یکى همان علم بود که عرض آن ذراع آن 8 ذراع بوده است و جوهراتش در میان رزمندگان مسلمان تقسیم شد. بعضى نوشته اند اولین پرچم ، رایت حضرت ابراهیم صلى الله علیه و آله بوده است . (27) در دوران جاهلیت پرچمهایى رایج بوده است که از آن میان ، مى توان پرچم سیاهى به نام ریة العقاب نام برد. برخى از آنها نیز به رنگ سفید بوده است . اما در دوره اسلامى رایات مربوط به پیامبر و اصحاب وى در جنگها و غزوات به رنگهاى مختلف به اهتراز در مى آمده ، مثلا حمزه سیدالشهدا سرخ پرچم امیرالمؤ منین علیه السلام زرد و جنگ خیبر سفید و در عین الورد، ابلق (مایل به سیاه و سفید) و بعد از حمزه پرچمى را که على بن ابى طالب علیه السلام به دوش مى کشید سبز بوده است .
پرچمهاى بنى امیه سرخ ؛ و پرچم داعیان و شورشگران علوى سفید رنگ بود و پیرامون بنى عباس نیز سیاه را انتخاب کرده بودن (مگر در زمان ماءمون عباسى ، که به رنگ سبز مبدل گشت ) العزیز بالله ، خلیفه فاطمى مصر، در هنگام تسخیر شاه پانصد پرچم همراه داشت ، بالاءخره امر و ارتشبدان و رؤ سا اهتمام زیادى به پرچم مى دادند و مسلمانان به جاى عقاب که نقش پرچم بت پرستان بود کلمه لا اله الا الله ، محمد رسول الله را روى پرچم زر دوزى نموده بودند. لواى توابین و منتقمین از قتله سیدالشهدا علیه السلام نیز، که قدرت آنان در دوران حکومت مختار و پیرامون او به اوج خود رسید، سه رنگ بود.
همچنانکه دنیاى امروز هم این شعار را محترم شمرده و مایه تشخیص و تمایز ملل و اقوام از یکدیگر مى شناسد.

پرچمدارى ؛ میراث از پدر
چون مرکز فرماندهى سپاه به عهده شخص پرچمدار است و تا زمانى که پرچم در اهتراز قرار دارد، انبوه لشگر دلگرم و بدون هراس و ترس به سر مى برند؛ لذا پرچمدار باید فردى رشید، دلاور، فداکار، جسور و قدرتمند باشد و از شوکت و حمله دشمن نهراسد. چه اینکه سقوط و سر نگون شدن پرچمدار مایه شکست لشگر است ،بدین جهت جز دلیر مردان غیرتمند به پرچمداری برگزیده نمیشدند چنین بود که پرچمداران در راه ماموریت خطیر خود تا آخرین قطره خون پایداری میکردند وثبات قلب وغیرت وشرافت آنان اجازه نمی داد در بحرانی ترین موقعیتهای جنگ پرچم رااز دست نهند وبه خواری وننگ گرفتار آیند لذا
پیامبر صلى الله علیه و آله در جنگ بدر پرچم را به دست شجاعترین فرزندان اسلام ، حمزه سیدالشهداء سلام الله علیه ، داد و بعد از شهادت آن بزرگوار نیز به دست تواناى امیرالمؤ منین على بن ابى طالب علیه السلام ، که واجد شرایط بود، سپرد. در جنگ خیبر ابتدا پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله پرچم را به دست دو نفر که صلاحیت نداشتند سپرد تا ماهیتشان در کوره آزمون سخت نبرد بر مسلمین معلوم گردد؛ و چون مغلوب و کله خورده از میدان برگشتند، آنگاه پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله فرمود: فردا پرچم را به دست کسى مى دهم که خدا و رسول خدا را دوست مى دارد و خدا ورسول خدا نیز او را دوست مى دارند، و چون بر دشمن حمله برد فرار نکند و بدون فتح و پیروزى باز نگردد و خداوند فتح خیبر را به دست تواناى او قرار داده است .
مهاجرین و انصار در آن شب آرزو مى کردند که آن پرچم فردا در دست آنان قرار گیرد. اما چون بامداد فردا رسید پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله فرمود: پسر عمم ، على علیه السلام ، کجاست ؟! گفتند: درد چشم چنان او را از پا درآورده است که قدرت حرکت ندارد! فرمان داد آن حضرت را حاضر کنند، و چون مولا آمد، پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله آب دهان مبارک بر چشمهاى آن بزرگوار مالید و بلافاصله شفا یافت . آنگاه پرچم را بدو عنایت کرد و او چونان شیرى غضبناک خود را به قلب سپاه دشمن زد. در میان ، چون در برابر مرحب ، که باهزار دلاور مقابل بود، قرار گرفت این رجز را خواند:
انا الذى سمتنى امى حیدرة
ضرغام آجام و لیث قسورة

و سپس چنان ضربتى بر سر او زد که تا دندانهایش را شکافت و در نتیجه مرحب نقش بر زمین شد و بعد شجاعان دیگر را به خاک هلاکت کشاند و ربیع و عنتر خیبرى و صواب را چنان ضربتى حیدرى از پا در آورد که بینندگان را متحیر ساخت . گاهى با یک ضربت چنان دشمن را به دو نیم تقسیم مى کرد که نیم پایین بدن وى لحظاتى چند مى ایستاد و سپس بر زمین مى افتاد. هنگامى هم که لشگر کفر را هزیمت داد و آنان به قلعه خیبر پناهنده شده و در قلعه قموص را بستند، آنها را تعقیب نموده و با دست یداللهى در قلعه خیبر را از جاى کند و آن را تا چهل ذراع به عقب سر پرتاب نمود، با اینکه چهل نفر نمى توانستند آن در را حرکت دهند. آنگاه در را بر روى دست گرفته و لشگر اسلام با تمام احشام و چهار پایان از روى آن در عبور کردند تا فتح کامل نصیب مسلمین گردید.
وقتی دودست جعفر طیار در جنگ موته قطع شد با باقی مانده از دستهایش پرچم راگرفت اما وقتی که ضربت بر فرقش فرود آمد زید بن حارثه پرچم راگرفت در جنگ صفین امیرالمومنان (ع) پرچم رابه هاشم بن عتبه دادند هرناگواری بر او وارد شد تحمل واستقامت کرد اما وقتی شکمش راشکافتند امیرالمومنین دیدند پرچم جلونمی رود برای پرچم دار پیغام فرستاد وی درجواب گفت : سلام مرابه علی برسانید وجریان راعرض کنید ودستش رااز روی شکمش برداشت دیدند امعای او روی زمین ریخت سپس پسرش عبدالله بن هاشم پرچم را برداشت(28) این بود نمونه هایی از ثبات وپایداری برای حفظ علم وپرچم!!رسول خدا هم تا میتوانستند در تمام جنگها یی که شرکت میفرمودند پرچم رابدست حضرت علی (ع) میدادندغیر از جنگ تبوک که به امر رسول خدا (ص) علی (ع) در جنگ شرکت نکردند
فرزند برومند و دلاور رشید امیرالمؤ منین على بن ابیطالب علیه السلام ، حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام ، این سمت را از پدر بزرگوارش به ارث برده و در قیام عاشورا مقام پرچمدارى از طرف سپهسالار امام حسین علیه السلام ، به او محول بود. از معصومین علیه السلام که بگدریم ، در تاریخ پرچمدارى فداکارتر و شجاعتر و دلیرتر از او سراغ نداریم .
پرچمدار کربلا، چنان ضرب دستى به دشمن نشان داد که تا دامنه قیامت نامش زنده و پابرجاست . وى ، همچنانکه از این پس روشن خواهد شد، پرچم حسینى را تا آخرین لحظه حیات حفظ کرد و در این مدت آن را چنان پا برجا و استوار نگه داشت که دشمن را نیز حیرت و تحسین افکند؛ و این پرچمها و نشانه ها که در اول محرم هر سال ، برافراشته مى شود و زینت بخش تکایا و حسینیه ها و خیابانها و رهگذرها و بالاءخره اجتماعات جهان اسلام است ، همه و همه ، یادآور همان عملى است که قریب 1400 سال پیش در روز عاشورا حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام در اردوى حسینى علیه السلام برافراشت و در راه حفظ آن ، دو دست خویش را فدا کرد. براستى تنها او بود که در نهضت مقدس عاشورا و انقلاب خونین کربلا به سمت فرماندهى لشگر و پرچمدارى انتخاب شد و چه خوب هم از عهده این امر برامده و نام خویش را تا دنیاست زنده و پاینده نمود.(29)

یزید به حیرت مى افتد!
در نقلهاى تاریخى آمده است که : پرچم حضرت عباس علیه السلام ، پرچمدار کربلا، جزو اموال غارت شده ای بود که به شام بردند. در میان غنائم ، وقتى که یزید چشمش به آن پرچم افتاد، عمیقا آن را نگاه کرد و در فکر فرو رفت و سه بار از روى تعجب برخاست و نشست . سؤ ال کردند: اى امیر، چه شده که این گونه شگفت زده و مبهوت شده اى ؟
یزید در جواب گفت : این پرچم در کربلا به دست چه کسى بوده است ؟
گفتند به دست برادر حسین علیه السلام ، که نامش عباس بود و پرچمدارى سپاه امام حسین علیه السلام را از جانب وى بر عهده داشت .
یزید گفت : تعجبم از شجاعت عجیب این پرچمدار است !
پرسیدند: چطور؟!
گفت : خوب به این بنگرید، مى بینید که تمام قسمتهاى آن - از پارچه گرفته یا چوب ان - بر اثر اصابت تیرها و سلاحهاى دیگر که به آن رسیده ، آسیب دیده است ، جز دستگیره آن ، و این موضع - که کاملا سالم مانده - حاکى از آن است که تیرها به دست پرچمدار اصابت مى کرده ، ولى او پرچم را رها نکرده است ، و تا آخرین توان خود، پرچم را نگهداشته است ، و تنها وقتى که آخرین رمق خویش را از دست داده پرچم از دستش ‍ افتاده یا با دست او با هم افتاده است ، و لذا دستگیره پرچم اینگونه سالم مانده است ! (30)
چو بیرق از کف عباس نوجوان افتاد
آتش به خرمن سلطان انس و جان افتاد
به خون دیده انجم طپید رایت مهر
که نعش صاحب رایت ، به خون طپان افتاد
ز پیش چشم برادر براى آب حیات
جدا ز خضر، چو اسکندر زمان افتاد

                                                      ادامه دارد ...


مقالات مرتبط دیگر

منابع وپی نوشتها :
1- روح الاسلام ، ص 296.
2- زُباله محلّى است معروف در مسیر مکّه از طریق کوفه و مکانى است آباد که داراى بازارهایى مى باشد این محلّ بین واقصه و ثعلبیه واقع شده است معجم البلدان 3 / 129.
3- مرآة الزمان فی تواریخ الاعیان ، ص 89
4- وذئاب الشرور تنعم بالماء
واهل النبىّ من غیر ماء
یا لظلم الاقدار یظماء قلب اللیث
واللیث موثق الاعضاء
وصغار الحسین یبکون فی الصحرا
یا رب ! این غوث القضاء
5- انساب الاشراف ، ج 2، ق 1.
6- انساب الاشراف ، ج 2، ق 1.
7- الصراط السوى فى مناقب آل النبى ، ص 86.
8- ناسخ التواریخ امام حسین (ع) ص 235
9- ناسخ التواریخ : جلد 2، صفحه 196، چاپ افست سال 1351 شمسى-انساب الاشراف ، ج 1،.تاریخ طبری ج 6 ص 234 والاخبار الطوال ص 53 –سردار کربلا از موسوی المقرم ص 284-285
10- معالی السبطین ج 1 ص 319 و321 وداستان دوستان ص 306
11- منتهی الامال ج 1 ص 278
12- الدعوة الحسینیه الی نصرة الاسلامیه ص 159
13- انساب الاشراف ، ج 1، ق 1.
14- ارشاد شیخ مفید: صفحه 230، چاپ بصیرتى
15- الارشاد شیخ مفید ج 2 ص 89 ،اعلام الوری ج 1 ص 454وتاریخ طبری ج 5 ص 416
16- -الکامل ، ابن اثیر، ج 3، ص 284،ارشاد شیخ مفید ج 2 ص 90 وکتاب سقای معرفت از باقر فخار
17- 72-البدایة والنهایة ، ج 8، ص 177.،الارشاد ج 2 ص 90 وتاریخ طبری ج 5 ص 416 وسقای معرفت
18- الارشاد فی معرفة حجج الله علی عباد ج 2 ص 90 وتاریخ طبری ج 5 ص 416
19- تاریخ ابن اثیر، ج 3، ص 285.
20- حیاة الامام الحسین ، ج 3، ص 165.
21- با اختلاف روایت در متن خطبه : جملاً و جُنّة م.
22- ابن اثیر، ج 3، ص 285.
23- تاریخ طبرى ، ج 6، ص 238.
24- حیاة الامام الحسین ، ج 3، ص 168 ,169.
25- سقای معرفت ج 2 ص 165
26- . جواهرات و اشیاى قیمتى بیرق را به 200000 درهم قیمت کرده اند
27- برخى از تواریخ ، نخستین پرچم را درفش کاویانى شمرده و بعضى نیز رایت ابراهیم خلیل صلى الله علیه و آله را نخستین بیرق مى دانند که بر روم غلبه کرد و لوط را از دست آنها نجات داد ،پرچمدار کربلا: شیخ حسن مظفرى معارف ، به نقل از: ابن اثیر، جلد 1، صفحه 168.
28- بطل العلقمی 2/83-84
29- استفاده شده از: کتاب شخصیت ابوالفضل علیه السلام ، صفحه 46، اثر دانشمند بزرگوار آقاى عطایى خراسانى
30- داستان دوستان : ج 2 ص 234، داستان 164، به نقل از کتاب دین و تمدین : محمد على حومانى لبنانى .