قمر بنی هاشم (ع) وحماسه ساحل فرات - تنها منجی

تنها منجی

قمر بنی هاشم (ع) وحماسه ساحل فرات
نویسنده : منتظر ظهور - ساعت ۱۱:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٢
 

قمر بنی هاشم (ع) وحماسه ساحل فرات :
برای دلاورِ غیوری همچون عباس، دشوارترین مسؤولیت، ماندن برای نوبت آخر است. برای او که جانی لبریز از ایمان و قلبی سرشار از شور و شهادت طلبی داشت، ماندن تا آخرین لحظات عاشورا و تحمّل آن همه داغِ برادران و یاران و غربت و مظلومیّتِ سیدالشهدا بسیار سنگین بود، امّا تکلیفی بود که بر عهده داشت.
نیروهای تحت فرمان عباس به شهادت رسیدند. او به‏ عنوان فرمانده بی ‏سپاه چه می‏توانست بکند؟


علمدار کربلا وپند واندرز دادن دشمنان :
آن دلاور بزرگوار نیز به طرف آن مسخ شدگان هم آنان که دلهایشان تهى از مهربانى و عطوفت بود رفت ، آنان را پند داد، از عذاب و انتقام الهى برحذر داشت و سپس سخن خود را متوجه عمر سعد کرد و گفت :
« اى پسر سعد! این حسین فرزند دختر پیامبر( صلّى اللّه علیه و آله ) است که اصحاب و اهل بیتش را کشته اید و اینک خانواده و کودکانش تشنه اند، پس قدرى از این آب که مهریه مام عزیزش زهراست سلام الله علیه بدهید کودکان خردسال او در میان آفتاب سوزان هلاک نشوند. آنان را آب دهید که تشنگى ، جگرشان را آتش زده است . و این حسین است که باز مى گوید: مرا واگذارید تا به سوى روم یا هند بروم و حجاز و عراق را براى شما بگذارم »
صاحب زبدة الاسرار این مرحله را زیبا به نظم کشیده:
کوفیان راهم به آواز جلی
بس نصیحت کرد عباس علی
کاین حسین ای قوم مرات خداست
در حقیقت جنگ با حق کى رواست ؟!
یک زمانم گوش برحجت کنید
زانبیاء وقومشان عبرت کنید
گر شما را رهنما قرآن بود
فرض حق ،اکرام بر مهمان بود
خاصه مهمانی که ذوالقربی است او
برتمام ماسوا مولاست او
جنگ با مولای عالم از چه رو ؟!
می نشاید باخداشد جنگجو!
توبه سوی وی کنید از کارخویش
معذرت خواهید از رفتار خویش
مظهرحق ،عفوحق را آیت است
خاصه این مظهر که بهر رحمت است
گرچه بستید آب رابر روی او
تاختید از چهار سوبرسوی او
غرق خون کردید از پیر وجوان
یاورانش را زکین ای دشمنان
با همه این کفروجهل وخیرگی
وین همه این طغیان وظلم وتیرگی
توبه گرآرید زین عصیان همه
روکنید از کفر بر ایمان همه
من به عفواو شمارا ضامنم
زآنکه باب رحمت وعفوش منم
من همی گفتم به آواز بلند
برشما از راه لطف این وعظ وپند
ورنه من از جنگ روگردان نیم
بهرحق در بذل جان محکم پیم
جمله دانیدم که حیدر زاده ام
راه صحرای فنا پیموده ام
گرمراافتد زدوش امروز دست
داده اید از کین به دست حق شکست
چون براعداء صاحب پست وبلند
کرد حجت را تمام از وعظ وپند
شد نفس ها بند اندر سینه ها
مشتعل شد بر گروهی کینه ها

از این سخن بعضى از آنان گریان ، و پاره اى ساکت ، و برخى به کنارى رفته ، از اسب پیاده شده ، خاک بر سر ریخته و بى تابانه اشک از دیده مى باریدند سکوتى هولناک نیروهاى پسر سعد را فرا گرفت ، بیشترشان سر فرو افکندند و آرزو کردند که به زمین فرو روند.
پس شمر بن ذى الجوشن پلید و ناپاک ، چنین پاسخ داد:
«اى پسر ابوتراب ! اگر سطح زمین همه آب بود و در اختیار ما قرار داشت ، قطره اى به شما نمى دادیم تا آنکه تن به بیعت با یزید بدهید». (1)
دنائت طبع ، پست فطرتى و لئامت ، این ناجوانمرد را تا بدین درجه از ناپاکى تنزل داده بود.... عباس در برابر این همه فرومایگی و پستی و خبث، چه می‏توانست بگوید یا چه کند؟
ابوالفضل به سوى برادر بازگشت ، طغیان و سرکشى آنان را بازگو کرد، حضرت امام حسین علیه السلام از شنیدن کلمات آن مزدوران ، آن شاگردان مکتب خیانت ، و آن سگان رو سیاه ، محزون و افسرده گردید. عباس علیه السلام دست به سینه ایستاده بود و بشدت از دیدگان حق بین او اشک مى بارید. لشگر هیاهو کرده ناسزا مى گفتند و فریاد مى زدند که چرا به میدان نمى آیید در آفتاب سوختیم . از میان خیمه گاه ، صداى شیون و ناله هاى دلخراش زنان و کودکان به گوش مى رسید.
ذکر این نکته لازم است که گروهی مقتل نویسان زمان وقوع این واقعه را پس از درخواست امام حسین (ع) از عباس برای آب آوردن ذکر کرده اند...الله اعلم

عباس اجازه جنگ می خواهد:
سردار تنها و بی‏ لشکر، احساس تنهایی و دلتنگی کرد. وقتی دید که چه ستاره ‏های درخشانی بر زمین کربلا افتاده و چه قهرمانان آزاده ‏ای به خون غلتیده ‏اند و برادران و برادرزادگان و اصحابِ با وفا و مخلص امام بر ریگزار تفتیده کربلا بر خاک آرمیده ‏اند، شوق پیوستن به آنان در درونش التهابی عجیب پدید آوردواشتیاق زایدالوصفی به شهادت، او را به حضور امام‏ حسین کشید تا اجازه میدان و رخصتِ نبرد نهایی را بگیرد.
امّا امام اجازه نداد وگریستند وبا صدایى حزین فرمودند: «انت صاحبُ لوائی؛ تو پرچمدار منی». یعنی اگر تو به میدان روی و کشته شوی، پرچم اردوی حسینی فرو خواهد افتاد. او به تنهایی برای امام حسین، مثل یک سپاه بود و حامی امام و مدافع خیمه ‏ها و باز دارنده دشمنان از هجوم به زنان و کودکان. امام با بودن ابوالفضل ، احساس توانمندى مى کرد
امّا بی تابی عباس برای جهاد و شهادت، بیش از آن بود که بتوان او را به درنگ وا داشت، با اصرار از امام رخصت میدان طلبید و گفت:« از دست این منافقین سینه ام تنگ شده است ، مى خواهم انتقام خون برادرانم را از آنان بگیرم »(2)
آرى ، هنگامى که برادرانش ، عموزادگانش و دیگر افراد کاروان را چون ستارگانى در خون نشسته دید که بر صحرا فتاده اند و جسدهاى پاره پاره آنان دل را به درد مى آورد، قلبش فشرده شد و از زندگى بیزار گشت . لذا بر آن شد که انتقام آنان را بگیرد و به آنان بپیوندد.
ملا حبیب کاشانی روایت میکند :در روز عاشورا حضرت عباس (ع) نزد برادرش امام حسین (ع) آمد واصرار بسیار کرد که امام به او اجازه رفتن به میدان رابدهد ولی امام حسین (ع) اجازه نمیداد عباس عرض کرد در جنگ صفین روزی به میدان جنگ رفتم وتلاش بسیار کردم هنگامی که با صورت غبارآلود ولبهای خشک نزد پدر بازگشتم مرا نزد خود طلبید غبار از چهره ام پاک کرد وبه من فرمود هنگامی که واقعه کربلا رخ داد برادرت حسین (ع)در صحرای کربلا یارویاور ندارد ویاور می طلبد دست از یاریش برمدار وجان در قدمش نثار کن ... اکنون من آماده جان نثاری هستم (3)
درست است داغ آن همه شهید بر دل عباس نشسته است. دشوار است که این شیر بیشه شجاعت و نمونه والای رشادت را نگه داشت. امّا کودکان هم تشنه بودند و صدای العطش آنان بلند بود. عباس هم منصب سقایی و آب‏رسانی به خیمه‏ ها را داشت.
عباس خود نیز تشنه بود، امّا وقتی نگاهش به بی‏تابی کودکان امام حسین(ع) و کاروان کربلا می‏افتاد و چهره‏ های زرد و لبهای خشکیده آنان و مشکهای خالی را می‏دید و ناله ‏های «واعطشاه» را از آن خردسالانِ گریان می‏شنید، تشنگی خود را از یاد می‏برد.
امام از برادرش خواست براى اطفالى که تشنگى ، آنان را از پا درآورده است ، آب تهیه کند.
در روایتی آمده خیمه ای مخصوص مشکهای آب بود عباس (ع) داخل آن خیمه شد دید که اطفال آن مشکهای خالی ونمدار رابرداشته وشکمهای خود را بر آنها میگذارند تا از عطش آنها کاسته شود حضرت به آنها فرمود : ای نور دیدگانم صبر کنید اکنون میروم وبرای شما آب می آورم ...
صداى دردناک کودکان را شنید که آواى العطش سرداده بودند، لبهاى خشکیده و رنگهاى پریده آنان را دید و مشاهده کرد که از شدت تشنگى در آستانه مرگ هستند، هراسان شد؛ دریاى درد، در اعماق وجود حضرت موج مى زد، دردى کوبنده خطوط چهره اش را درهم کشید و با شجاعت به فریادرسى آنان برخاست و مشک را برداشت ...
در ریاض المصائب و مهیج الاحزان و غیر آن روایت کرده اند: فلما اجاز الحین علیه السلام اخاه العباس للبراز برز کالجبل العظیم و قلبه کالطود الجسیم لانه کان فارسا هماما و بطلا و ضرغاما و کان جسورا على الطعن و الضرب فى میدان الکفاح و الحرب ،
به روایت اکسیر العبادات : حضرت ابوالفضل علیه السلام ، هنگام وداع با برادر، رو به آسمان نمود و عرض کرد: خدایا، مى خواهم به وعده ام (آبرسانى به خیام حرم ) وفا کنم و این مشک را براى این کودکان تشنه کام ، پر از آب نمایم .
سپس پیشانى امام حسین علیه السلام را بوسید و به سوى فرات حرکت کرد....

در اینجا تذکر نکاتی لازم است:
اولا طبق گفته تاریخ به نظر میرسد حضرت عباس (ع) اندکی قبل از شهادت خود دوبار برای آوردن به سوی دشمن حرکت کرد بار اول آنها را نصیحت کرد اما در آنها تاثیر نداشته وبه سوی امام باز میگردد بار دوم با آنها درگیر میشود وعباس (ع)به شهادت میرسند
نکته دوم همراهی امام حسین با ایشان دریکی از این دومرحله است که طبق گفته برخی تاریخ نویسان خود امام حسین (ع) برای آب آوردن سوار اسب میشود وعباس (ع) نیز همراه ایشان میروند ودرگیری شدیدی بوجود می آید ومیان عباس وامام جدایی می افتد امام زخمی شده وبه خیمه ها باز میگردد ولی عباس می ماند ...عده ای گفته اند عباس پس از نصیحت آنان ویا درگیری شدید وزخمی شدن برمیگردد عده ای گفته اندکه امام حسین وحضرت عباس با هم برای آب آوردن حرکت کردند وبا لشکریان درگیر شدند وعباس زودتر از امام به آب رسید وبا هم رجز میخواندند تا اینکه عباس بر زمین می افتد وحسین هنگام شهادت خود را به برادر میرساند و عباس در همانجا شهید میشود حال یا این همراهی برای بار اول بوده یا بار دوم که عباس شهید میشود ویا قبل از این دو بوده الله اعلم
امابیشتر مورخان زمان آن را بار دوم نقل کرده اندوگفته اند وقتی عباس مامور آب آوردن شد امام فرمودند با هم به طرف شریعه حرکت میکنیم وچون دشمن مانع شد آن دو بزرگوار به جهاد پرداختند ودر هنگام کارزار عباس پیش روی مولایش به کشتن دشمنان حضرت پرداخت ودر حقیقت دفاع از امام میکرد تا اینکه بر اثر جنگ میان آن دو جدایی افتاد وعباس زودتر به آب رسید وامام میجنگید ...ودر آن جدایی حضرت سقا به شهادت رسید وامام تنها شد تا آنکه صدای برادر را شنید وبر بالینش رفت ... (4)
واینک این ماجرا را آنگونه که در اکثر کتب ذکر شده نقل میکنیم سپس به شهادت عباس(ع) میپردازیم :

حمایت عباس از مولایش امام حسین (ع) :
گفته میشود که هنگامی که تمامی یاران شهید شدند تشنگی برکودکان و حسین بن علی(ع) غلبه کرده بود امام حسین (ع) که صدای العطش کودکان رامیشنید طاقت نیاورد وخود هم برای آب آوردن سوار بر اسب شد امام وسردار کربلا برای آب آوردن مهیا شدند امام سوار بر اسب شد و به قصد فرات، بر بلندی مشرفِ بر آب بالا آمد. می‏خواست خود را به آب فرات برساند.عباس هم در برابر او بود و مراقب حضرت. فرمان به سپاه کوفه رسید که مانع ورود امام به فرات شوند، چون می‏دانستند اگرامام آب بنوشد و رمقی تازه کند، تلفاتشان بسیار خواهد بودحضرت عباس پیشاپیش امام هم علمداری میکرد ووهم خود را به آب رسانده بود ومشک راپراز آب نمود وسوار براسب شد در این هنگام مردکی از لشگرگاه دشمن فریاد برآورد نگذارید امام به فرات دست یابد وامام اورانفرین کرده وفرمودند خدایا تشنگی وعطش رابراو چیره کن آن مرد نابکار خشمگین شدوتیری به طرف امام رها نمود که بر فک آن حضرت اصابت کرد حضرت تیر را خارج کرد وبنابه نقلی عباس (ع) خود رابه حضرت رسانید وآن را خارج نمود(5)امام دودست مبارک را برزیر چانه گشود همین که دوکف حضرت پراز خون شد آن رابه طرف آسمان ریخت وفرمود خدایا از آنچه بر فرزند دختر پیامبر می آید به تو شکایت میکنم... گروهی در برابر امام صف آرایی کردند و تیراندازی به سوی امام آغاز شد. پانصد نفر مأمور بر آب بودند و در آن هیاهو میان امام و عباس فاصله انداختند. گرد عباس را گرفتند و او را از حسین بن علی جدا کردند.آنها دریافته بودند تا عباس را به شهادت نرسانند کار کربلا یکسره نمی شود..... (6) مرحوم حاج شیخ عباس قمی می نویسد :در هنگامی که حضرت عباس (ع) همراه با برادر می جنگید تیری به پیشانی مبارک سیدالشهدا اصابت کرد که حضرت با سرعت وشتاب هرچه تمام تر خود را به امام رسانید وتیر را خارج نمود.... دوباره بین عباس وامام جدایی افتاد وعباس خود را به آب رسانید وبا تکان دادن دست خود ورجز خواندن به امام فهماند که به آب رسیده ...


چگونگی شهادت سپهسالار عشق:

عباس با مشک خود را به ساحل فرات رسانید تنها چیزی که درذهنش بود رساندن آب به خیمه ها بودبه گفته تاریخ چهار هزار یا ده هزار نفر نگهبان آب فرات بودند، به آنها حمله کرد ، آنان را پراکنده ساخت ، حلقه محاصره را درهم شکست دشمنان شش بار به او حمله کردند تا نگذارند او خود را به آب برساند، ولى آن حضرت ضرباتى سنگین بر آنها وارد ساخت و پس از کشتن تعداد بسیاری از آنان (به روایتی هشتاد نفر از آنها ) خود را به آب رسانید و آنجا را در اختیار گرفت ....
جگرش از شدت تشنگى چون اخگرى مى سوخت ، مشتى آب برگرفت تا بنوشد، لیکن به یاد تشنگى برادرش و بانوان و کودکان افتاد، آب را ریخت... جان عباس با جان حسین پیوند داشت، یک روح در دوبدن بودند. عباسِ وفادار چگونه از شطّ فرات آب گوارا بنوشد، در حالی که لبهای حسین از تشنگی خشکیده است؟ هرگز، این رسم وفا به برادر نیست.او باخودگفت :
«اى نفس ! پس از حسین ، پست شو و پس از آن مباد که باقى باشى ، این حسین است که جام مرگ مى نوشد ولى تو آب خنک مى نوشى ، به خدا این کار خلاف دین من است » (7)
و به نقل بعضى ، عباس در آن هنگام فرمود: سوگند به خدا لب به آب نمى زنم ، در حالیکه آقایم حسین علیه السلام تشنه باشد: والله لا اذوق الماء و سیدى الحسین عطشانا،
عقل سوداگر مى گوید: آب بیاشام تا نیرو بگیرى و بتوانى خوب بجنگى ، ولى عشق و وفا و صفا مى گوید: برادرت و نور دیدگان برادرت تشنه اند، چگونه تو آب بنوشى و آنها تشنه باشند(8)
عقل گفتش تشنه کامی، نوش کن
عشق گفتش بحر غیرت جوش کن
آب گفتش بر صفای من نگر
قلب گفتش در وفای من نگر
عافیت گفتش کف آبی بنوش
عاطفت گفتش که چشم از وی بپوش
تشنگی گفتش تو را سازم هلاک
رستگی گفتش که از مردن چه باک؟

او آب را بر فرات ریخت. به یاد عطش حسین، آب ننوشید تا خودش نیز همچون برادرش لب تشنه شهادت را استقبال کند و به این صورت، آموزگار راستین وفا باشد.
آب می‏خواست ببوسد لبت، امّا هیهات
این سبک مایه، کم از همّت و مقدار تو بود


به یاد وصیت پدر:
عباس در آن هنگام به یاد وصیت پدر افتاده بود ...بعضى نقل کرده اند: حضرت على بن ابى طالب علیه السلام در شب 21 رمضان سال چهلم هجرى شب شهادت خویش ابوالفضل العباس علیه السلام را در اغوش گرفت و به سینه چسبانید و فرمود: پسرم بزودى در روز قیامت به وسیله تو چشمم روشن مى گردد. آنگاه افزود:
ولدى ، اذا کان یوم عاشوراء و دخلت المشرعة ، ایاک تشرب الماء و اءخوک الحسین عطشان ، پسرم هنگامى که روز عاشورا فرا رسید وبر شریعه آب وارد شدى ، مبادا آب بیاشامى در حالیکه برادرت تشنه است . (9)
آری انسانیت ، این فداکارى را پاس مى دارد و این روح بزرگوار را که در دنیاى فضیلت و اسلام مى درخشد و زیباترین درسها را از کرامت انسانى به نسلهاى مختلف مى آموزد، بزرگ مى شمارد.
این ایثار که در چهار چوب زمان و مکان نمى گنجد از بارزترین ویژگیهاى آقایمان ابوالفضل بود. شخصیت مجذوب حضرت و شیفته امام نمى توانست بپذیرد که قبل از برادر آب بنوشد. کدام ایثار از این صادقانه تر و والاتر است ؟
پر کرد مشک و پس کفى از آب بر گرفت
مى خواست تا که نوشد از آن آب خوشگوار
آمد به یادش از جگر تشنه حسین علیه السلام
چون اشک خویش ریخت ز کف آب خوشگوار
شد با لبان تشنه ز آب روان بیرون
دل پر ز جوش و مشک به دوش آن بزرگوار
کردند جمله حمله بر آن شبل مرتضى
یک شیر در میانه گرگان بى شمار!
یک تن کسى ندیده چندین هزار تیر
یک گل کسى ندیده چندین هزار خار!

قمر بنى هاشم ، سرافراز، پس از پر کردن مشک آب ، راه خیمه ها را در پیش گرفت و این عزیزترین هدیه را که از جان گرامیتر مى داشت با خود حمل مى کرد. در بازگشت ، نگهبانان شطّ فرات، راه را بر او بستند. عباس چاره‏ ای جز نبرد با آنان نداشت با دشمنان خدا و انسانهاى بى مقدار، درآویخت ، جنگی سخت میان سقای کربلا و آن فرومایگان در گرفت. عباس بن علی گوشه ‏ای از شجاعت خویش را نشان داد. هیچ کس به تنهایی جرأت رویارو شدن با او را نداشت، از این‏رو به صورت گروهی بر او می‏تاختند تا در محاصره‏ اش قرار دهند. او نمی‏خواست با آنان رسماً جنگ کند. هدفش آن بود که آب را سالم به خیمه ‏ها برساند. او را از همه طرف محاصره کردند و مانع از رساندن آب به تشنگان خاندان نبوت شدند. البته لازم به ذکر است که حضرت در آن هنگام فقط به فکر رساندن مشک به خیمه ها بود وجنگیدن او بیشتر به خاطر دفع حمله دشمنان وشکستن حلقه محاصره آنان بود والا چه کسی جرات داشت به حضرت نزدیک شود !!او کوتاهترین راه را برای رسیدن به خیمه ها انتخاب کرده بود از هر طرف بر او حمله آوردند و عباس شمشیر می‏زد و راه میگشود و پیش می‏ آمد حضرت با خواندن رجز زیر، دشمنان را تار و مار کرد و بسیارى را کشت :
«از مرگ هنگامى که روى آورد بیمى ندارم ، تا آنکه میان دلاوران به خاک افتم ، جانم پناه نواده مصطفى باد! منم عباس که براى تشنگان آب مى آورم و روز نبرد از هیچ شرى هراس ندارم (10)
با این رجز، دلیرى بى مانند خود را آشکار ساخت ، بى باکى خود را از مرگ نشان داد و گفت که : با چهره خندان براى دفاع از حق و جانبازى در راه برادر به استقبال مرگ خواهد شتافت . سر افراز بود از اینکه مشکى پرآب براى تشنگان اهل بیت مى برد.
سپاهیان از برابر او هراسان مى گریختند، عباس آنان را به یاد قهرمانیهاى پدرش ، فاتح خیبر و درهم کوبنده پایه هاى شرک ، مى انداخت ؛
عباس همچنان میجنگید با اینکه نیروهاى دشمن دایره وار او را در میان گرفته بودند، اصلا از کثرت اعدا نیندیشید و حیدر وار بر آن گرگان آدمخوار حمله برد. اما پایداری آن رادمرد الهی با خیانت دشمن شکسته شد لیکن یکى از بزدلان و ناجوانمردان کوفه بنام نوفل بن ازرق یزید بن ورقاء جهنى (عده ای نام او را زیدبن ورقاء جهنی گفته اند وطبری نام پدر اورا رقاد بنی میداند ) در کمین حضرت نشست و از پشت نخلى بتاخت و از پشت به ایشان حمله کرد و به معاونت حکیم بن طفیل سنبسى دست راست آن حضرت را از تن جدا کرد. (11) دستى که همواره بر سر محرومان و ستمدیدگان بود و از حقوق آنان دفاع مى کرد. که ناگاه نور چشم على مرتضى علیه السلام جلدى کرد و مشک را به دوش چپ افکند و تیغ را به دست چپ گرفت (12) قهرمان کربلا این ضربه را به هیچ گرفت و به رجزخوانى پرداخت :
به خدا قسم ! اگر دست راستم را قطع کردید، من همچنان از دینم دفاع خواهم کرد و از امام درست باور خود، فرزند پیامبر امین و پاک ، حمایت خواهم نمود(13)
چو دست راست جداشد ز پیکر عباس
گریست عرش به حال برادر عباس
شکست پشت رسول از شکسته بازویش و
خمید قد على چون هلال ابرویش
جهان به دیده مظلوم کربلا شب شد
سپهر گفت اسیرى نصیب زینب شد

با این رجز، اهداف بزرگ و آرمانهاى والایى را که به خاطر آنها مى جنگید، نشان داد و روشن کرد که براى دفاع از اسلام و امام مسلمانان و سید جوانان بهشت ، پیکار مى کند.اباالفضل، گاهی نعره می‏زد و خروش بر می‏ آورد تا در دل مهاجمان هراس افکند و گاهی رجز می‏خواند. خروشهای عباس در میدان نبرد، عصاره همه فریادهای درگلو بشکسته حق طلبان بود. عباس، درحالی که شمشیر را به دست چپ گرفته بود، به پیکار خویش ادامه داد
اندکى دور نشده بود که حکیم بن طفیل درکمین حضرت نشست و دست چپ ایشان را ازپایان ساعد قطع کرد.(14) حضرت به گفته برخى منابع مشک را به دندان گرفت وپرچم را به سینه خود چسبانده ونگه داشته بود این شیوه چون رفتار عمویش جعفرطیار در جنگ موته بود هنگامی که دو دستش را قطع کردند حضرت بدون توجه به خونریزى و درد بسیار، براى رساندن آب به تشنگان اهل بیت با رکاب شروع به تاختن کردوفقط به فکر رساندن آب به خیمه ها بود
حقیقتاً این بالاترین مرحله شرف ، وفادارى و محبت است که انسانى از خود نشان مى دهد. در این وقت نیز با نفس خود مى گفت
یا نفس لا تخشى من الکفار
و ابشرى برحمة الجبار
مع البنى سید المختار
مع جملة السادات و الاطهار
قد قطعوا ببغیهم یسارى
فاصلهم یا رب حر النار

یعنى : اى نفس ، از هجوم و حمله کفار ترس و واهمه به خود راه مده و شاد و خرسند باش ‍ به ملاقات رحمت خداوند جبار در جوار پیغمبر بزرگوار سید ابرار احمد مختار. این گروه اشرار دست چپ مرا بریدند؛ پس اى پروردگار من ، ایشان را به آتش شرربار دوزخ افکن...
گرمراافتاد ازتن دست راست
شکر حق دارم که دست چپ بجاست
آن که تن را پی کند در راه دوست
تیغ وزوبین نرگس وریحان اوست
جمله میدانید حیدر زاده ام
جان خود درراه جانان داده ام
دست من بالای دست ماسواست
دست سرباز حسین دست خداست
گرنیفتد از بدن در عشق یار
دست باشد دربدن بهر چه کار ؟(15)

دشمن که پی به عظمت وشهامت عباس برده بود آخرین چاره در تیرباران کردن حضرت دید.... بنابربرخی روایات زمانى که قمر بنى هاشم علیه السلام مشک را پر کرد و بر اسب سوار شد، آن دریاى لشگر هجوم آوردند و چون سدى آهنین راه را بر او بستند و آن سلاله طیبین را هدف تیر قرار دادند. چهار هزار تیر انداز آنچنان بدن قمر بنى هاشم علیه السلام را آماج تیر قرار دادند که زره بر تن وى همچون پوست خارپشت مى نمودتا زمانى که مشک سالم بود، قمر بنى هاشم علیه السلام با رکاب همى اسب را مى راند، بدان امید که از انبوه لشگر بیرون آید. حضرت عباس علیه السلام در کربلا چنان شجاع بود که که دشمن انگشت حیرت به دهان گرفت و گفت :
که یا رب چه زور و چه بازوست این
مگر با قدر هم ترازوست این

در حالى که او سوار اسب میتاخت تیرى به مشک اصابت کرد و آب آن را فروریخت . سردار کربلا ایستاد، اندوه او را فراگرفت ، ریخته شدن آب برایش ‍ سنگین تر از جدا شدن دستانش بود.دوست میداشت به جای آب جان از بدنش بیرون میرفت آری در اینجا دیگراحتیاجی نبود که برای شهادت حضرتش عمود آهنی به کاررود خدالعنت کند آن تیرافکن راکه تیر به مشک زد وخدالعنت کند همه ظالمان روزگار را....
دلشاد که گرزدست شد دست
آبیش برای کودکان هست
چون عمر گل ،این نشاط کوتاه
تیرآمدومشک بردرید آه
این لحظه چه گویم اوچهاکرد
تنها نگهی به خیمه ها کرد

ناگهان پیکان دیگرى بر سینه مبارکش وارد شد؛ و تیری هم به چشم ایشان اصابت کرد(16) و نیز ملعونى از قبیله بنى دارم از پشت سر آن حضرت آمد وبه ایشان حمله کرد و عمودى آهنی بر فرق قمر بنى هاشم علیه السلام فرود آورد فرق ایشان شکافت و آن حضرت از روى اسب با صورت بر روى زمین افتاد،(17)
چشمم از اشک پر و مشک من از آب، تهی است
جگرم غرقه به خون و تنم از تاب، تهی است
به روی اسب، قیامم به روی خاک، سجود
این نماز ره عشق است، از آداب، تهی است

و در اینجا بود که ناله اش بلند شد: یا اخاه ادرک اخاک (ای برادر برادرت رادریاب )وآخرین سلام و درودش را براى برادر فرستاد:
یا اباعبداللّه ! سلامم را بپذیر.
چون که دست چپ فتاد از پیکرم
سربیندازم به پای سرورم
هین مترس عباس از تیر بلا
جان سپرکن پیش تیغ ابتلاء
سینه ات چون شد زپیکان چاک چاک
چشم راکن وقف بر تیر هلاک
چشم ودست وسر چه دادی بی درنگ
استخوان خویش را کن وقف سنگ
چون نمان هیچ آثاری به جا
گودر آن دم یا اخا رفتم بیا (18)

باد،صداى عباس رابه امام رساند،قلبش شرحه شرحه شد،دلش ازهم گسیخت ، چون شهاب ثاقب به طرف علقمه شتافت ، با دشمنان درآویخت ،حلقه محاصره دشمن راشکافت وشمار زیادی از آنان رابه هلاکت رساند وخود رابه برادر رسانید
رسانید خود را چو شهباز حق
به بالین وى دید نیمى رمق
تنى دید مانند جان در برش
مشک ، پریشان ، چو مغز سرش

لازم به ذکراست که عباس (ع) درتمامی دوران حیات خود احترام برادر را نگاه میداشت هرگز در پیشگاه امام حسین (ع) نمی نشست مگرآنکه حضرتش اجازه فرماید وبرخورد او با امام حسین (ع) همانند برخورد بنده ای بود در مقابل سرورش واز روی ادب هیچگاه امام را خطاب به برادر نمی کرد وهمیشه ایشان را با القابی مثل آقا ،سرورمن ،اباعبدالله وپسر رسول خدا صدامیزد
واینک هنگام شهادت این اولین بار بود که او امام را برادر صدامیزدشاید به این دلیل باشد که او فاطمه زهرا (س) را در آن هنگام دیده بود که با گریه خطاب به عباس (ع) گفته بود :پسرم ...
رسید ناله در حرم به گوش شاه محترم
اخی بیاتودربرم نگربه حال مضطرم
شنید آن امیر حی به یک قدم نمودطی
بگفت آمدم زپی فدای قامتت شوم


شهادت در آغوش برادر :
امام حسین (ع) بر سر او حاضر شد در آنجا، حضرت ابوالفضل العباس علیه السلام را در کنار فرات تشنه و در خون آغشته و هر دو دست قطع شده بدید. آن بدن پاره پاره را همى نظاره مى کرد و با آواز بلند مى گریستامام سخت تحت تاثیر این واقعه قرار گرفته بودبر سر پیکر برادر ایستاد، خود را بر روى او انداخت سر او را در دامن خود نهاد وخاک و خون را از آن زدود و بلند گریست و با اشکش او را شستشو داد و با قلبى آکنده از درد و اندوه گفت :« «اخی اباالفضل! ...
الان انکسر ظهرى و قلت حیلتى و شمت بى عدوى، آه ! اینک کمرم شکست و راهها بر من بسته شد(تدبیرم گسست )و دشمن شاد شدم».(19)

امام خم شد و برادر را بوسید، در حالی که اشک بر گونه مبارک و محاسن شریفش جاری شده بود.روایت شده امام با اندوه وگریه بسیارسربرادر رابردامن خود گذاشت وخون از چشمان مبارک حضرت عباس (ع) پاک کرد حضرت عباس برادر رامشاهده کرد وگریست امام حسین (ع) فرمودند:برای چه گریه میکنی ای اباالفضل ؟
آن بزرگوار عرض کرد :ای برادر ای نورچشمم !چگونه گریه نکنم وشما کنارم آمدی وسرم از خاک برداشتی بعد از ساعتی چه کسی سر شمارااز خاک برمیدارد وکی خاک از صورتت پاک می کند ؟آنگاه روح پاکش به جنان پرواز کرد امام حسین با گریه گفتند ای برادر ای عباس !(20)
صابرهمدانی چه زیبا این لحظه راسروده :
تارسید آن مظهر حق مجید
برسر نعش ابوالفضل رشید
دید اعدااینقدر کوشیده اند
تاکه سروش رابه گل پوشیده اند
غنچه های نوکپیکان عدو
سربه سر بشکفته گل از زخم او
هردودستش چون دوشاخ ارغوان
برزمین افتاده از بادخزان
بندهرعضوش ازهم بگسیخته
برزمین چون توده گل ریخته
باغ عمرش موسم حسن عمل
رفته برتاراج گلچین اجل
از زمینش دید بردارد اگر
همچوگل ریزد به روی یکدگر
خواست بگذارد سر زانو سرش
تا دهد تسکین دل غم پرورش
گشت بی طاقت ،به بالینش نشست
گفت: از بارغمت پشتم شکست

امام با اندامى درهم شکسته ، نیرویى فروریخته و آرزوهایى بر باد رفته به برادرش خیره شد و آرزو کرد قبل از او به شهادت رسیده باشد. سید جعفر حلى حالت امام را در آن لحظات ، چنین وصف کرده است:
« حسین به طرف شهادتگاه عباس رفت در حالى که چشمانش از خیمه ها تا آنجا را کاوش مى کرد. جمال برادر رانهان یافت ، گویى ماه شب چهارده که زیر نیزه ها شکسته نهان باشد، بر پیکر او افتاد و اشکش زمین را گلگون کرد. خواست او را ببوسد، لیکن جایى در بدن او در امان از زخم سلاح نیافت تا ببوسد، فریادى کشید که در صحرا پیچید و سنگهاى سخت را از اندوهش به درد آورد:
برادرم ! بهشت بر تو مبارک باد، هرگز گمان نداشتم راضى شوى که در تنعم باشى و من مصیبت تو را ببینم برادرم ! دیگر چه کسى دختران محمد را حمایت خواهد کرد، که ترحم مى خواهند لیکن کسى به آنان رحم نمى کند.
پس از تو نمى پنداشتم که دستانم از کار بیفتد، چشمانم نابینا شود و کمرم بشکند.
براى غیر تو سیلى به گونه مى نوازند و اینک براى تو است که با شمشیرهاى آخته به پیشانیم کوبیده مى شود.
میان شهادت جانگداز تو و شهادت من ، جز آنکه تو را مى خوانم و تو از نعیم بهره مندى ، فاصله اى نیست
این شمشیر تو است ، دیگر چه کسى با آن ، دشمنان را خوار مى کند؟! این پرچم توست ، دیگر چه کسى با آن پیش خواهد رفت ؟! برادرم ! مرگ فرزندانم را بر من سبک کردى و زخم را تنها زخم دردناکتر، تسکین مى دهد»(21)
این شعر توصیف دقیقى است از مصایبى که امام پس از فقدان برادر، به آنها دچار شدند. شاعر دیگرى به نام حاج محمد رضا ازدى وضعیت امام را چنین توصیف مى کند:
خود را بر او انداخت درحالى که مى گفت :
امروز شمشیر از کف افتاد، امروز سردار سپاه از دست رفت ، امروز راه یافتگان ، امام خود را از دست دادند، امروز جمعیت ما پریشان شد. امروز پایه ها از هم گسیخت ، امروز چشمانى که با بودنت به خواب نمى رفتند آرام گرفتندوخوابیدندوچشمانى که به راحتى مى خوابیدند از خفتن محروم شدند.
اى جان برادر! آیا مى دانى که پس از تو لئیمان بر تو تاختند و یورش ‍ آوردند، گویى آسمان به زمین آمده است یا آنکه قله هاى کوهها فرو ریخته است ، لیکن یک چیز مصیبت تو را برایم آسان مى کند؛ اینکه به زوردى به تو ملحق مى شوم و این خواسته پروردگار داناست(22)
با این همه هرچه شاعران و نویسندگان بگویند و بنویسند، نمى توانند ابعاد مصیبت امام ، رنج و اندوه کمرشکن و سوگ او را کاملاً تصویر کنند.

پس از شهادت عباس (ع):

جراحات وارده بر حضرت عباس (ع) آنقدر زیاد بود که امکان تکان دادن وبلند کردن آن وجود نداشت زیرا امکان از هم پاشیدن اعضای بدن وجود داشت
گفته شده که :
حضرت سیدالشهدا علیه السلام از کثرت جراحات وارده بر بدن قمر بنى هاشم علیه السلام ممکن نشد آن بدن را از جاى خود حرکت بدهد، لذا بدن را به حال خود گذارد و با چشم اشکبار و دل داغدار به سوى خیمه مراجعت نمود(23)
امام حسین(علیه السلام) برادر را در جای خود رها کرد تا شاید بعد از شهادتش از همگان ممتاز باشد و قبر او محل رسیدگی به حوائج امت اسلامی شود. حضرت قمر بنی هاشم(علیه السلام) همانگونه که روز عاشورا حلقه وصلی بین امام و همه شهدا بود، هنوز هم این منسب را داراست. البته در این مورد روایاتی بسیار وجود دارد که گویای آن است که هنگامی که امام حسین (ع) بربالین عباس (ع)رسید عباس خود از برادر خواست که او را به خیمه ها نبرد مثلا یکى از افاضل در مقتل خود آورده است که : چون امام حسین علیه السلام بر سر نعش ‍ برادر مظلوم خود رسید و آن بزرگوار وفادار را به آن حالت دید، گریست و فرمود: وا اخاه و اعباساه الان انکسر ظهرى وقلت حیلتى
زمانى که خواست بدن زخمدار برادر وفادار خود را به سوى خیمه ها ببرد، ابوالفضل علیه السلام چشم حق بین خود را باز کرد و دید برادر بزرگوارش در بالاى سر او ایستاده مى خواهد بدن او را از میان خاک و خون بردارد. عرض کرد: اى برادر، چه اراده دارى ؟ فرمود: مى خواهم ترا به خیمه ها ببرم . عرض کرد ترا به حق جدت قسم مى دهم که مرا در همین جا بگذار و به سوى خیمه ها نبر!
حضرت امام حسین علیه السلام فرمود: به چه سبب پیکر ترا در اینجا بگذارم ؟ عرض کرد: به چند جهت ؛ اول آنکه به دخترت سکینه وعده آب داده بودم ، و چون نتوانستم به او آب برسانم از وى خجالت مى کشم .(24) واینکه تو سرور وآقایم هستی وخجالت میکشم بر دوش تو سوار شوم دیگر آنکه ، من علمدار و سردار لشگر تو بوده ام ، چون این گروه اشرار مرا کشته ببینند جرات و جسارت ایشان بر شما زیاد مى شود.
گفت حاجت چیست ؟ گفت ای پادشاه بحروبر
تا نفس باقی است جسمم را سوی خرگه مبر
از سکینه بس خجل گشتم شها حاکم به سر
آرزوی آب از من داشت با چشمان تر
شد امیدش نامید وریخت برجانش شرر
دانم از چشمش توان وطاقت وآرام ریخت
این بگفت ومرغ روح اندر قدوم شاه ریخت
شاه را روح وروان از جسم وجان ناگاه ریخت

امام حسین(ع) فرمود : خدا ترا از جانب برادر خود جزاى خیر بدهد، زیرا که در حال حیات و ممات خود مرا یارى کردى (25)

مرثیه خوانی امام حسین برای برادر :
به روایت بعضى ، حضرت این مرثیه را در بالاى سر حضرت عباس علیه السلام خواند:
اخى یا نور عینى یا شقیفى
فلى قد کنت کالر کن الوثیق

اى برادر وفادار من واى نور دیده و پارع تن من ، تو براى من همچون ستونى استوار بودى
ایا ابن ابى نصحت اخاک حتى
سقاک الله کاسا من رحیق

اى فرزند پدر من ، تو برادر خویش را یارى و نصرت نمودى تا اینکه خدا ترا با کاسه اى سرشار از شراب خوشگوار بهشت سیراب نمود.
ایا قمرا منیرا کنت عونى
على کل النوائب فى المضیق

اى ماه درخشان و عالمتاب ، تو مرا در سختیها و تنگیها یار و یاور بودى .
فبعدک لا تطیب لنا حیاة
سنجمع فى الغداة على الحقیق

پس ، بعد تو زندگى براى ما گوار نخواهد بود وبى هیچ شک و شبهه اى فردا (در بهشت نعمت حق ) گرد خواهیم آمد.
الا لله شکواى و صبرى
و ما القاه من ظماء وضیق

از آنچه ، از تشنگى و سختى ، دیده و چشیده ام تنها به درگاه الهى شکایت مى برم و براى او صبر مى کنم
این گونه آن حیات نورانی به فرجام خونین شهادت انجامید وعباس، در کنار آب، پس از جهادی عظیم و نبردی حماسی جان باخت و پیکر خونین و فرق شکافته و دستان بریده ‏اش در ساحل فرات، سندی برای وفای او شدند.
بنابر روایات امام حسین (ع) ناگهان مشاهده کرد که دشمن حمله به سوی خیمه هارا آغاز کرده وی بافریادی جانکاه بانگ برآورد :آیا یاری کننده ای نیست که مارا یاری کند ؟آیا فریادرسی نیست که به فریاد مابرسد ؟آیا خواستارحقی نیست که مارایاری کند ؟آیا هراسناکی از آتش جهنم نیست که از مابه دفاع بپردازد ؟
همین که امام به طرف خیمه ها حرکت کرد دشمن از هجوم منصرف شده وامام با کمری شکسته وقلبی داغدار وچشمی گریان به سوی خیمه پیش رفت واین درحالی بودکه اشکهای خود را با آستین پاک میکرد (26)
بنابرروایاتی پس از شهادت عباس بن علی علیه السلام، امام حسین علیه السلام به سپاه دشمن حمله کرد و از راست و چپ بر آنان شمشیر می زد و سپاهیان کوفه از مقابلش می گریخت. امام می فرمود:« کجا فرار می کنید؟ شما برادرم را کشتید! کجا فرار می کنید؟ شما بازوی مرا شکستید!» سپس به خیمه‌ها بازگشت. نویسندگان مقتلها نقل مى کنند امام هنگامى که از کنار پیکر برادر برخاست ، نمى توانست قدم بردارد و شکست برایشان عارض شده بود، لیکن حضرت صبور بود، با چشمانى اشکبار به طرف خیمه ها رفت

رفتی وبردی زدل صبروشکیب
خوب بنهادی برادر راغریب
از حسینت کی جدایی داشتی
چون چنین تنها مرابگذاشتی ؟
بی تو یکساعت دلم با خویش نیست
گرچه یک ساعت جدایی بیش نیست
زان نمی گویم که کی بینم تورا
چون که منهم می رسم از پی تورا
تازپاافتادی ورفتی زدست
تیرهجرانت مرادر دل نشست
پیش از این از بیم تیغت صبح وشام
خواب راحت بود بر دشمن حرام
دیگر امشب خواب راحت میکنند
شادمانی زین جسارت میکنند
لیک چشم هریک از اطفال زار
هست زین پس کوکبی شب زنده دار
اهل بیتم دیده بر راه تواند
بی خبراز قتل ناآگاه تواند
قدبرافرازی علی را یادگار
کودکانم رابرآر از انتظار
بی تو ای میر سپاه تشنه کام
با چه رویی روکنم اندر خیام ؟
گربگویم شد علمدارم شهید
محشری دیگر شود از نو پدید
گربدین حالت سکینه پی برد
در حرم چون گل گریبان میدرد


بردن خبر شهادت عباس به خیمه ها:
امام به خیمه ها رسید حضرت سکینه سلام الله علیه با مشاهده پدر بزرگوار خود از جاى برخواست و جلوى اسب آن حضرت را گرفت و عرض کرد: ای پدرآیااز عمویم عباس خبر داری ؟(27) مى بینم در آمدن خود تاخیر کرد، او به من وعده آب داده بود و عادت او چنین نبود که به وعده خود وفا نکند
امام غرق گریه شد و با کلماتى بریده بریده از شدت گریه خبر شهادت او را داد. وگفت :
اى دخترم ، عمویت عباس علیه السلام شهیدشد و روح او به سوى باغهاى بهشت پرواز نمود.
سکینه دهشت زده مویه اش بلند شد. هنگامى که نواده پیامبر اکرم ، زینب کبرى ( علیها السّلام ) از شهادت برادرش که همه گونه خدمتى به خواهر کرده بود، مطلع شد، دست بر قلب آتش گرفته خود نهاد و فریاد زد: « آه برادرم ! آه عباسم ! آه از بی یاوری ،آه که دیگر بعد از تو پناهی ندارم چقدر فقدانت بر ما سنگین است واى از این فاجعه ! واى از این سوگ بزرگ»(28)
زمین از شدت گریه و مویه لرزیدن گرفت و بانوان حرم که یقین به فقدان برادر یافته بودند، سیلى به گونه ها نواختند. سوگوار اندوهگین ، پدر شهیدان نیز در غم و سوگ آنان شریک شد و گفت :
«یا اباالفضل ! چقدر فقدانت بر ما سنگین است.»
امام می گریست وی پس از فقدان برادر که در نیکى و وفادارى مانندى نداشت ، احساس ‍ تنهایى و بى کسى کرد. فاجعه مرگ برادر، سخت ترین فاجعه اى بود که امام را غمین کرد و او را از پا انداخت هنگامی که حضرت ابوالفضل (ع) به شهادت رسید یکی از لشکریان یزید به عمرسعد شهادت امام حسین (ع) راتبریک گفت به او گفتند که امام هنوز زنده است گفت : تونمی دانی عباس که کشته شد گویا سین کشته شده(29)

بدرود، اى قمر بنى هاشم !
بدرود، اى سپیده هر شب !
بدرود، اى سمبل وفادارى و جانبازى !
سلام بر تو! روزى که زاده شدى ، روزى که شهید شدى و روزى که زنده ، برانگیخته مى شوى



منابع وپینوشتها :
1- مقتل الحسین ص 335 وکتاب یاران شهید حسین بن علی ص 306 وچهره درخشان قمر بنی هاشم ج 1 ص 210
2- عوالم العلوم ج 17 ص 284 ،البطل العلقمی ج 3 ص 231 به نقل از مصائب المعصومین ص 259 تالیف عبدالرزاق یزدی ،جلاء العیون ص 573 وناسخ التواریخ
3- تذکرة الشهداص 255
4- بطل العلقمی ج 3 ص 229 به نقل از اخبارالطوال ص 255 ومعالی السبطین ج 1ص 432به نقل از مقاتل الطالبین
5- نفس المهموم ص 136
6- عوالم ج 17 ص 292 ،الارشاد ج 2 ص 79وتاریخ طبری ج 5 ص 79
7- بحارالانوار ج 45 ص 41 ،مقتل العوالم ص 94،یاران شیدای حسین بن علی ص 307 وکتاب سردار کربلا ص 288
یا نفس من بعد الحسین هونى
و بعده لاکنت ان تکونى
هذا الحسین وارث المنون
وتشربین بارد المعین
تاللّه ماهذا فعال دینى
8- سوگنامه آل محمد صلى الله علیه و آله ، به نقل از بحار: جلد 45، صفحه 41 و ترجمه مقتل الحسین ابى مخنف : صفحه 97.
9- سوگنامه آل محمد صلى الله علیه و آله ، به نقل از معالى السبطین : جلد 1، صفحه 454.
10- لا ارهب الموت اذ الموت زقا
حتى اوارى فى المصالیت لقى
نفسى لسبط المصطفى الطهر وقا
انى انا العباس اعدو بالسقا
ولا اخاف الشر یوم الملتقى
11- تاریخ الامم والملوک ج 5 ص 468
12- انصارالعین ص 62
13- واللّه ان قطعتم یمینى
انى احامى ابدا عن دینى
وعن امام صادق الیقینى
نجل النبى الطاهر الامینى
14- مناقب آل ابی طالب ج 4 ص 108
15- !ریاض القدس قزوینی ج 2 ص 81
16- بحارالانوار ج 45 ص 42
17- مراجعه شود به بطل العلقمی ج3 ص 239
18- ریاض القدس ج 2 ص 8
19- قاموس الرجال ج 5 ص 243 ،بحارالانوار ج 45 ص 233،شرح الاخبار ج 3 ص 192،ترجمه تاریخ اعثم کوفی ص 376سپس
20- معالی السبطین 1/449-450
21- فمشى لمصرعه الحسین وطرفه
بین الخیام وبینه متنسم
الفاه محجوب الجمال کانّه
بدر بمنحطم الوشیج ملثم
فاکب منحنیاَ علیه و دمعه
صبغ البسیط کانما هو عندم
قد رام یلثمه فلم یر موضعاً
لم یدمه عض السلاح فیلثم
نادى و قد ملا البوادى صیحةً
صم الصخور لهولها تتاءلَم
اءاءخُّى یهنیک النعیم ولم اخل
ترضى بان ارزى وانت منعم
اءاءخُّى من یحمى بنات محمد
اذ صرن یسترحمن من لایرحم
ماخلت بعدک ان تشل سواعدى
وتکف باصرتى وظهرى یقصم
لسواک یلطم بالاکف وهذه
بیض الضبى لک فى جبینى تلطم
مابین مصرعک الفظیع ومصرعى
إ لا کما ادعوک قبل وتنعم
هذا حسامک من یذل به العداى
ولواک هذا من به یتقدم
هونت یابن ابى مصارع فتیتى
والجرح یسکنه الذى هوآلم
22- وهوى علیه ماهنالک قائلاً
الیوم بان عن الیمین ، حسامها
الیوم سار عن الکتائب کبشها
الیوم بان عن الهداة امامها
الیوم آل الى التفرق جمعنا
الیوم حل عن البنود نظامها
الیوم نامت اعین بک لم تنم
وتسهّدت اخرى فعز منامها
اشقیق روحى هل تراک علمت ان
غودرت وانثالت علیک لئامها
قد خلت اطبقت السماء على الثرى
او دکدکت فوق الربى اعلامها
لکن اهان الخطب عندى انّنى
بک لاحق امراً قضى علاّمها
23- فرسان الهیجاء: جلد 1، صفحه 205.
24- کبریت الاحمر 1/158ومعالی السبطین ص 449واسرارالشهاده ص 337
25-.اسرارالشهاده ص 337 ومعالی السبطین 1/449
26- کبریت احمرص 316 والعباس ص236 تا 237
27- کبریت احمر ص 316،العباس ص 238،سرمایه ایمان وجواهر ایمان ص 214
28- همان به نقل از المنتخب واسرارالشهاده
29- سقای معرفت ص 164 سرالاسرار فی مصائب الابرار ص 384 وکتاب سقای معرفت