کربلا پس از شهادت قمربنی هاشم - تنها منجی

تنها منجی

کربلا پس از شهادت قمربنی هاشم
نویسنده : منتظر ظهور - ساعت ٩:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٧
 

کربلا پس از شهادت قمربنی هاشم (ع) :
یکی از مسایلی که ذهن را مشغول میکند این است که آیا امام حسین(ع) به عباس (ع) اجازه جنگ دادندیا نه ؟
علامه محقق محمد مهدی حایری میگوید :
به خدا سوگند اگردر لوح قضا وقدر الهی نرفته بود که آن حضرت در آن روز شهید شود وکمر حضرت اباعبدالله الحسین (ع) از شهادت آن حضرت بشکند همانا حضرت عباس تنها با دست چپ همه اهل کوفه را نابود میکرد
لولا القضالمحی الوجود بسیفه
والله یقضی مایشاء ویحکم

اگر قضا وقدر الهی نبود با شمشیرش همه هستی را نابود میکرد وخداوند است که حکم میکند به آنچه میخواهد(1)
نداشت رخصت پیکار آن امیردلیر
نبود عازم جنگ آن غضنفر غران
وگرنه حمله اول زتیغ خود دادی
به دشت کرب وبلا جنگ خصم راپایان
میان معرکه اش هرکه دید با خود گفت
دوباره شیر خدا کرده روی در میدان (2)
بنابر روایات حضرت عباس علیه السلام در کربلا چنان شجاع بود که در جنگ تن به تن تعداد زیادی را به هلاکت رسانید (بنابر برخی روایات 250 الی 500 نفر ) به گونه اى که دشمن انگشت حیرت به دهان گرفت و گفت :
که یا رب چه زور و چه بازوست این
مگر با قدر هم ترازوست این

لازم به ذکراست که رخصت خواستن، اجازه است پس از آنکه اجازه ای بر کاری داده نشده باشد(3) بنابراین معلوم میشود حضرت عباس چندین نوبت از امام اجازه رفتن خواسته اند وحضرت اجازه نداده اند
آنچه تاریخ برای ما به ارمغان آورده است این است که امام بعد از آن همه التماس عباس (ع) اجازه به ایشان ندادند بلکه به ایشان فرمودند برای کودکان کمی آب بیاور
عباس ستون لشگر،فرمانده وپرچمداروحافظ خیمه های امام بودامام میخواست او را درکنار خود تا آخرین لحظات داشته باشد وحفظ کند ....اما دشمنان چنان پست بودند که او را ناجوانمردانه به شهادت رساندند وبا شهادت او کمر امام شکست
بنا بر آنچه که تاریخ نقل کرده در تمام واقعه عاشورا حضرت عباس فقط نقش نگهبان ومدافع را داشته و اگر میخواست واقعا بجنگد واجازه داشت کسی را توان ایستادن در مقابل او نبوداما سرنوشت عباس (ع) این بود که در آن روز به شهادت برسد و ازطرفی این خواست خداوحکمت او بود که عباس اینگونه به شهادت برسد ولقب سقا را بگیرد


براهل حرم چه گذشت هنگامی که قمربنی هاشم (ع) به شهادت رسید؟
روز عاشورا است وکافران حسین بن علی (ع) وتمامی یارانش را مظلومانه به شهادت رسانده اندآنها حریصانه وبا بی حرمتی تمام به خیمه ها حمله کردند وعده ای از کودکانی را که توانایی حمل سلاح وجنگیدن را نداشتندبه ضرب شمشیر ویا تازیانه به شهادت رساندندخیمه هارا آتش کشیدند وزنان وکودکان رابه اسارت برده و تازیانه زدند
از آنجا که حضرت عباس پرقدرت ترین وشجاع ترین مرد میدان کربلا بود از طرفی جایگاه علمداری وسپه داری حضرت امام حسین (ع) به او اختصاص داشت ،واز سوی دیگر چشم وچراغ اهل حرم به شمار میرفت واو امید تمام کودکان وبانوان خیمه گاه به شمار میرفت واهل حرم را آرامش بود ودشمن را اضطراب والتهاب از همین روی تا علم وپرچم در دست الهی آن فرزند ولی الله الاعظم برافراشته بود لشکر ابن زیاد از رسیدن به مقصد- اسارت ویا شهادت امام حسین (ع)- نا امید بود وحضرت زینب وحضرت رقیه در سایه آن علم از اسارت وشماتت وشلاق خوردن در امان بودند اما همین که آن سرو بلند کربلا از عرش زین جای در زمین گرفت ،حزن واندوه وغم را برای دختران حضرت زهرا (س) به ارمغان برد وهلهله وشادی از لشکر شیطان به آسمان رسید
علم اگر از دست علمدار زمین نمی خورد
دگر کسی به زیر تازیانه ها نمی مرد

وچه زیبا این حقیقت در این شعر جلوه نموده که :
الیوم نامت اعین بک لم تنم
وتسهدت اخری فعز منامها

امروز به خواب رفتند وآرامش پیداکردند چشمانی که از ترس تو خواب نداشتند وبی خواب شدندآن چشمانی که به خاطر تو خواب میرفتند(4)
براستی که زینب چه کشید در عاشوراهنگامی که این همه بی حرمتی ها را در نبود برادرش عباس دید؟! برادری که نگهدار وحامی خواهر بودبی شک زینب به یاد دوران کودکیش افتاده هنگامی که عباس به دنیا آمدهنگامی که پدرش حضرت علی (ع) اورا حافظ ونگهبان خواهر کرد

عباس حافظ و نگهبان توست
نقل شده است : چند روزى که از میلاد حضرت عباس علیه السلام گذشت زینب کبرى علیهاالسلام در حالى که عباس علیه السلام را در آغوش ‍ داشت خدمت پدرش امیرالمؤ منین علیه السلام آمد و عرض کرد:
از آن وقت که این نوزاد به دنیا آمد قلب خود را وابسته و متعلق به او مى بینم .
امیرالمؤ منین علیه السلام فرمود: چون او کفیل (حافظ و نگهبان ) تو است .
عرض کرد: کفیل من !
فرمود: بلى ، اما تو از او جدا مى شوى و او هم از تو مفارقت مى کند.
عرض کرد: پدر جان ، آیا او مرا رها مى کند یا من از او جدا مى شوم ؟
فرمود: بلکه تو از او جدا مى شوى اما (نه این که او زنده باشد) در آن هنگام حضرت عباس علیه السلام روى زمین گرم و سوزان با دست هاى جدا از بدن و فرق دوتا از عمود آهنین .
در این لحظه زینب علیهاالسلام با صداى بلند فریاد زد: وا عباساه.(5)

همچنین درهنگام شهادت امیرالمؤ منین علیه السلام وقتى زینب علیهاالسلام را دید آن حضرت فرزندانش را جمع کرده و مشغول وصیت به آنها و سفارش درباره آنهاست نزد پدر بزرگوارش شتافت و عرض کرد:
پدر جان ، مى خواهم یکى از برادرانم براى حفظ و حراست من متعهد شود.
حضرت فرمود: دخترم ، اینها برادرانت هستند هر کدام را خواستى براى این کار انتخاب کن ، این حسن و این حسین علیهماالسلام است . عرض کرد: حسن و حسین علیهماالسلام امامان و آقایان من هستند، و من با چشم خود آنها را خدمتگزارى مى کنم ولى از برادران دیگرم انتظار خدمت دارم چون شاید در زندگانى ام به مسافرتى محتاج شوم ، لذا و حفاظت و خدمت مرا در سفر وحضر متعهد شود.
مولا علیه السلام فرمود: هر کدام را خواستى انتخاب کن . زینب علیهاالسلام نگاهش را به سوى برادرانش انداخت ، او کسى را براى مطلب خود نیز از قمر بنى هاشم ابوالفضل العباس علیه السلام انتخاب نکرد. پس عرض کرد: پدر جان ، این برادرم را مى گویم و به عباس علیه السلام اشاره کرد. امیرالمؤ منین علیه السلام به عباس علیه السلام فرمود: پسرم نزدیک بیا، عباس علیه السلام نزد مولا رفت ، مولا علیه السلام دست زینب علیهاالسلام را گرفت و در دست عباس علیه السلام گذاشت و فرمود: بنى هذه و دیعة منى الیک ، پسرم این زینب امانت من نزد تو است در حالى که اشک چشم عباس علیه السلام بر گونه هاى صورتش جارى بود عرض کرد: پدر جان ، چشم تو را روشن مى کنم و تمام توان خود را در نگهدارى و حفاظت زینب علیهاالسلام به کار مى برم . آن گاه امیرالمؤ منین علیه السلام به عباس و زینب علیهاالسلام نگاه مى کرد و گریه مى نمود. (6)

آری زینب بدون شک به یاد این سخنان افتاده بود واشک میریخت اشک در فراق برادری که حامی ونگهبان او بود برادری که لقب حامی الظعیفه را گرفته بود زیرا که آنحضرت نگهبان وحمایت کننده اهل حرم حضرت امام حسین (ع) بوددر همه جا سوار کردن وپیاده کردن حضرت زینب توسط حضرت عباس صورت میگرفت اما اکنون عباس (ع) شهید شده است وزینب وبانوان حرم هیچ پناهگاه ونگهبانی ندارند اوج این دلنگرانی زینب را در روزی که میخواستند اهل حرم رااز کربلا ببرند می یابیم ودر آن روز اهل حرم در قتلگاه وارد شدند وبعد از سوز وگداز جانکاهی وقتی دشمن دستور حرکت داد اهل بیت امام حسین (ع) به یکدیگر کمک کردند تا سوار بر شتران شدند وحضرت زینب (س) همه را کمک کرد تا سوار شدند اما خود غریب وتنها در کنار شهدا مانده بود وکسی نبود تا کمکش کند وسوار شود(7) از همین روی صورت مبارک را به طرف نهر علقمه کرد وفرمود :روزی که از مدینه خارج شدیم تومراسوار بر شتر نمودی ای پسر پدرم الان چه کسی مراسوار بر شتر نماید؟(8)
عبدالله بن سنان نقل میکند فضه کنیز حضرت فاطمه زهرا (س)آمد وآن حضرت را سوار بر ناقه کرد (9)

سرنوشت اجساد شهدا خصوصا قمربنی هاشم(ع) چه شد؟
طبق روایات متعدد دفن امام معضوم (ع) توسط امامی دیگرانجام میپذیرد(10) وآنچه که معلوم ومسلم است فرزند امام حسین (ع) امام سجاد (ع) با آنکه در اسارت بودند بنابرمشیت واراده خداوندی طی الارض کرده وخود را به کربلا رساندند وپدر خود وحضرت عباس (ع) را دفن نمودند واینک ماجرا:
دو روز پس از آن حادثه خونبار کربلا، زنان ودختران یکی از طایفه های ساکن در حوالی کربلا پس از آگاهی از واقعه روی داده عازم کربلا برای دفن شهدا شدند از همین روی غیرت مردان آن قوم هم به جوش آمد و به کمک زنان قوم خود به قتلگاه آمدند ودیدند
قتلگاهی کشته ای عریان دراو
بحرخونی گوهرغلطان دراو
قتلگاهی تن در او ،بی سر همه
پایمال لشکر کافر همه

بدنهایی دیدند منور ،اما بعضی از آنها پیر مرد 80 ساله وبعضی کودکان سه ساله ،جوانانی نورس ،هرکدام چونان برگ خزان در هم ریخته اند عقلها از سر رفت وندانستند ونمی توانستند بدنهای مقدس شهدا را از هم تمییز دهند ،در فکر فرو رفته بودند که چه کنند ؟
ناگهان گلگون سواری با شتاب
شد عیان بر رخ برافکنده نقاب

سواری را دیدند که خود را به آنها رساند واجساد شهدا را نظاره کرد
بسان حضرت یعقوب ناله سر میکرد
که او پرپر واین پدر پدر میکرد
به سر عمامه سبزی ولیک ژولیده
بسان چشم غزالان سیاه پوشیده

آن سوارکه امام سجاد(ع) بود فرمود :چرا حیرانید ؟ قوم بنی اسد شرح ماجرا را گفتند آن بزرگوار فرمودند :همه را من میشناسم یک یک شهدا را آوردند وآن بزرگوار معرفی نمود وآن قوم آنها را دفن کردند
ناگهان شد بانگ واویلا بلند
از تمام آن گروه مستمند
پیکری دیدند افتاده به خاک
قطعه قطعه پاره پاره چاک چاک

از حضرت پرسیدند ای سرور وآقای ما این بدن که با دیگر شهدا فرق دارد واو را جلال وعظمتی است که در دیگر بدنها نیست ،از آن کیست ؟
بزرگ مصیبتی شد هنگامی که چشم مبارک حضرت امام سجاد (ع) بر بدن مقدس پدر افتاد بدن ایشان را در آغوش کشید وچه نجواها کرد وچه ناله ها کرد
آن تن صد پاره را در برگرفت
ناله های دلخراش از سر گرفت
گفت این خود مایه جان من است
این تن قربانی جان وفااست
این شهید خنجر قوم دغا است
این که افکنده مرا در شور وشین
ای مسلمانان حسین است این حسین
دفن این تن جز مرا مقدور نیست
غیر من این گنج را گنجور نیست
پس شماها ای گروه اشکبار
ایستید از کرد من در یک کنار
تا کنم از پرده دل کفن او
خاکی افشانم به سر در دفن او
غیر من لایق نباشد این مقام
لا یلی امرالامام الاالامام (11)

بنی اسد قبل از آمدن آن حضرت هرچه خواسته بودند بدن امام را جا بجا کنند نتوانستند از همین روی وقتی امام میخواستند بدن اقدس امام را دفن کنند بنی اسد خواستند به آن حضرت کمک کنند حضرت فرمودند :من او را کفایت میکنم آن قوم به حضرت عرض کردند ای برادر عرب چگونه به تنهایی میتوانی دفن کنی وحال آنکه ماهمگی هر چه کردیم نتوانستیم آن بدن راحرکت دهیم
حضرت گریه شدیدی کردند وفرمودند :با من کسی هست که کمک کند ....پس به تنهایی پیکر مطهر را بلند کرد واحدی از دیگران در این امر مشارکت ننمود...(12) پس از آن امام سجاد تشریف آوردند کنار نهر علقمه همین که به بالین عمو رسیدند خم شدند وبا صدای بلند گریستند ومی فرمودند :
ای عمو کاش برحال حرم ودختران نگاهی میکردی که چگونه فریاد می زنند واغربتاه (13)
پس حضرت دستور دادند لحدی آوردند وخود آن بزرگوار آن حضرت را به تنهایی دفن نمودند (14)
واین نکته ای است که نباید از آن غفلت کرد ورازی است که هرکس نتواند رمزش رابگشاید چرا که حضرت عباس (ع)از چنان مقامی برخوردار بود که امام معصوم او را به خاک سپرد رتبه ومقام او در روز قیامت آشکار میشود چرا که عالم دنیا به خاطر کوچکی وتنگی آن نمی تواند آن را تحمل کند
مدفن مقدّس حضرت ابوالفضل(ع) درفاصله‏ ای حدود سیصد متردرشرق قبرمطهّرامام حسین، دریک بلندی در سرراه غاضریّه قرار دارد و مزار او جدا از مرقد سیدالشهدا است تا مرکزیّتی برای عاشقان معنویّت باشد و قبله و بارگاه ملکوتی و با صفای او هم جایی باشد برای یاد خدا و دعا و نیایش تا دستهای پر نیاز و دعا خوان به درگاه پروردگار بلند شود و به نام اباالفضل، که باب الحوائج است، متوسّل گردد.

سخن امام رضا (ع) در باب دفن شهدای کربلا :
شبهه ای که همواره وجود داشته این است که چه کسی تایید میکند که امام سجاد (ع) برای دفن شهدا آمده بودند درحالی که ایشان درشهر دیگردر اسارت بودند ؟
جواب :
کسانی که اینگونه سخنان واهی را میگویند مقام والای امامت را نشناخته اند آنها نمی دانند که امام میتواند طی الارض کرده ودر یک لحظه از مکانی به مکان دیگر برود در حالی که دیگران متوجه عدم حضور او نشوند آری امام زین العابدین (ع) وظیفه داشت که پدرش را به خاک بسپارد برای همین خود را بنا به مشیت الهی به کربلا رساند در حالی که همان زمان درکوفه در اسارت بود !!
جواب این پرسش را امام رضا (ع) داده اند هنگامی که پدر بزرگوارشان امام کاظم (ع) به شهادت رسیدند وعده ای (گروه واقفیه ) منکر امامت امام رضا (ع) شدند زیرا امام رضا (ع) آن زمان در مدینه بودند ودور از پدر بزرگوارشان ... سه نفراز گروه واقفیه نزد امام آمدند وبا امام گفتگو کردند یکی از موضوعات بحثشان هم همین موضوع بود !!
علی بن ابی حمزه بطائنی به امام گفتند :
همانا ما روایت میکنیم از پدران شما که فرموده اند :
همانا امام عهده دار کارهای او (مانند غسل وکفن ) نمی شود مگر امامی که مثل او باشد امام رضا فرمودند : من را آگاه کن از حضرت حسین بن علی (ع) آیا امام بود یا نه ؟
علب بن ابی حمزه گفت : آری امام بود حضرت امام رضا (ع) به او فرمودند : پس چه کسی امور او را به عهده گرفت ؟ابن ابی حمزه گفت : فرزندش علی بن الحسین (ع)
امام فرمودند : امام زین العابدین (ع) کجا بودند ؟ وی گفت :در کوفه به دستور عبیدالله بن زیاد زندانی بودند آن حضرت از زندان خارج شدند وبرای کفن ودفن پدر بزرگوارشان به کربل آمدند ولشکر ابن زیاد ندانستند
امام رضا فرمودند :وقتی برای امام سجاد ممکن باشد که از کوفه به کربلا بیاید با اینکه درغل وزنجیر بود پس برای صاحب این امر (خود حضرت ) ممکن است که به بغداد برود وعهده دار امور پدرش (امام کاظم (ع) ) شود وبه مدینه بازگرددوحال آنکه نه در حبس بود ونه دراسارت(15)
امام رضا (ع) با این سخن ثابت کردند که خود ایشان بر بالین پدر حاضر شده اند وایشان را غسل وکفن نموده اند ...

سرنوشت قاتلین حضرت عباس (ع) چه شد ؟
دست انتقام حق !
دانشمند مشهور اهل سنت ، سبط ابن جوزى ، در تذکرة الخواص از قاسم بن اصبغ مجاشعى روایت کرده که مى گوید:
در آن وقت که رؤ وس شهدا را به کوفه آوردند، در آن میان مردى بغایت نیکو رویى بر اسبى سوار بود و سر جوانمردى را که به ماه چهاردهمى مى دانست و اثر سجود بر جبهه مبارکش هویدا بود، بر گردن اسب خویش آویخته همى آمد و آن اسب چیزى پایین مى انداخت سر مبارک به زانوى اسب مى رسید.
من نام آن سوار را پرسیدم ، گفت : این ، سر عباس بن على بن ابى طالب علیه السلام است و من حرملة بن کاهل اسدى هستم .
چند روز بعد باز به دیدنش رفتم ؛ او را سخت قبیح منظر یافتم ، رویش چنان سیاه شده بود که گویى قیر اندود شده است . گفتم : آن روز که تو را دیدم آن صفاى بشره و زیبایى صورت را داشتى ، حالا چرا به چنین وضع افتاده اى و زشت و قبیح شده اى ؟! آن ملعون گریه کرد و گفت : از آن روز که آن سر را برداشتم ، هر شب چون بخوابم ، دو نفر بیایند بازوان و گریبان مرا بگیرند و به آتش اندازند تا بامدادان همى سوزم چنانکه همه قبیله ناله و فغان مرا مى شنوند، و یک شب مرا رها نکنند! بدین حالت بود تا به عذاب ابد پیوست (16)
در کتاب مقاتل الطالبیین و بحار عوامل به نقل از ابوالحسن مداینى که قاسم بن اصبغ بن نباته گوید:
مردى از بنى دارم را دیدم که صورت او سیاه شده بود و پیش از آن او را جمیل و خوش ‍ صورت و سفید مى شناختم ، به او گفتم که نزدیک بود ترا نشناسم (از چه رو چنین شده اى ؟!) گفت : سبب این سیاهى آن است که من مرد جوانى را از کسانى که با حسین علیه السلام بود کشتم که اثر سجود در پیشانى او بود. از آن وقت هیچ شبى نمى خوابم جز آنکه مى آید و گریبان مرا مى گیرد و مى برد در جهنم مى اندازد و تا صبح ضجه مى کشم ، پس باقى نمى ماند کسى از قبیله من مگر آنکه فریاد مرا مى شنود، و گفت فرد مقتول ، حضرت عباس علیه السلام بود. در روایت دیگر نقل است که صداى سگ مى کرد و همسایگان مى شنیدند.
عصامى در تاریخ خود روایت کرده که شخصى از لشگر ابن زیاد لعین ، سر مطهر حضرت عباس بن على علیه السلام را بر گردن اسب خود آویخت . بعد از چند روز صورت او را همچون قیر سیاه دیدند، با آنکه سفید بود. چون سبب آن را از او سؤ ال کردند، گفت : دو نفر مرا مى برند و در آتش مى اندازند.(17)
هنگامی که حرمله به دست مختار دستگیر شد مختار دستور داد: اول دو دست او را قطع کنید. (همان دو دستى که با یکى کمان را مى‌گرفت و با دیگرى تیر را رها مى‌کرد؛ یک بار گلوى على اصغر را نشانه گرفت، یک بار چشم اباالفضل (علیه السلام) را نشانه رفت و یک بار هم قلب حسین(علیه السلام) را شکافت.) سپس فریاد زد: دو پایش را هم قطع کنید!ماموران اجرا کردند. آنگاه صدا زد: آتش، آتش .
فوراً چوب‌هاى خشک و نازکى را روى بدن نیمه جان او ریختند و آن را به آتش کشیدند.

ماجراى دستگیرى قاتل حضرت قمر بنى هاشم علیه السلام :
شاید در مقاتل ، نام حکیم بن طفیل طائى را شنیده باشید. او از سران و اشراف کوفه ، و از منافقان و حامیان سر سخت یزید بود و در کربلا، در جریان قتل و غارت آل الله و جنایات دیگر دست داشت . حکیم طفیل کسى است که به سوى امام حسین علیه السلام تیر اندازى کرده بود. نیز قاتل ابا الفضل العباس علیه السلام بود و لباس و اسلحه ایشان را به غارت برد(18) هنگامى که از او سؤ ال کردند: چرا به سوى فرزند فاطمه زهرا سلام الله علیه تیر انداختى ؟! با گستاخى گفت : تیر من بر بدن او اصابت نکرد، بلکه فقط به لباس ‍ حسین علیه السلام خورد و آسیبى به او نرساند! و معلوم است که این عذر هرگز از او پذیرفته نخواهد شد.
حکیم از کسانى است که دست انتقام حق - که از آستین مختار بن ابو عبیده ثقفى بیرون آمده بود - بزودى گریبان وى را گرفت و به وضعى فجیع او را به درک فرستاد. عبد الله بن کامل ، معاون مختار، با افرادش به سوى خانه حکیم بن طفیل رفت و او را بازداشت کرد و سپس او را به طرف دارالاماره حرکت داد. (19)
بستگان حکیم ، فورا خود را به عدى ، فرزند حاتم طائى ، رساندند. عدى از سران شیعه عراق واز جمله مریدان و حامیان سرسخت امیر مؤ منان علیه السلام بود و در جنگ صفین ، خود و بستگان و فرزندانش در کنار على علیه السلام با معاویه و لشگر شام جنگیده و سه فرزند وى به نامهاى : طرفه و طریف و طارف نیز در آن جنگ به شهادت رسیده بودند.
مختار براى عدى ، احترام فوق العاده اى قائل بود و سخنان و توصیه هاى او را مى پذیرفت . بستگان حکیم بن طفیل که از طایفه عدى بودند، از عدى خواستند پیش مختار برود واز او براى حکیم بن طفیل طلب عفو کند. انان به عدى وانمود کردند که وى جرمى مرتکب نشده و در باب گزارشات دروغ به مختار داده اند. عدى گتف : از من کارى ساخته نیست ، ولى در عین حال نزد مختار مى روم . شیعیان و ماءموران ابن کامل دیدند که عدى بسرعت به طرف دارالاماره مى رود و قصد او توصیه براى نجات حکیم است . انان ناراحت بودند که مبادا مختار شفاعت عدى را قبول کند و او را رها سازد. ناگفته نماند که مختار قبلا چند نفر از طایفه طى را، که خودش در شورش ‍ میدان سبیع شرکت داشتند و دستگیر شده بودند، به شفاعت عدى آزاد کرده بود. شیعیان و یاران ابن کامل به او گفتند:
مى ترسیم امیر وساطت عدى بن حاتم را در باره این خبیث ، که گناه او مشخص و معلوم است ، بپذیرد، بگذار خودمان کارش را یکسره کنیم
ابن کامل خود نیز نگران این مطلب بود، لذا در جواب افرادش به آنان گفت : او تحویل شما و در اختیار شماست
شیعیان و یاران ابن کامل خوشحال شدند و فهمیدند که ابن کامل نیز قلبا مایل نیست حکیم بن طفیل جان سالم بدر برد. از اینروى حکیم دست بسته به محل عنزیان بردند و در کنار دیوارى نگاه داشتند و به او گفتند: خوب ، تو لباس ابوالفضل العباس علیه السلام را پس از شهادت ربودى ، و بدن او را برهنه کردى ؛ حال ما نیز لباس تو را از تنت بیرون مى آوریم تا قبل از کشته شدن مزه انتقام را بچشى !
ماءموران ابن کامل او را لخت کرده و دست بسته در کنار دیوار نگاه داشتند. آنگاه به او گفتند: خوب ، تو در روز عاشورا، حسین علیه السلام را هدف تیر قرار دادى مدعى هستى که تیر تو به بدن او اصابت نکرد، و فقط به لباسش خورد! اکنون آماده دریافت جزاى خود باش و همه تیرها را متوجه حکیم ساختند. فرمان تیر صادر شد و ماءموران ، تیرها را رها کردند و گفتند: بگیر! آنقدر تیر بر او زدند تا جسد بى جانش نقش بر زمین شد.
مردى به نام ابو جارود، که شاهد صحنه تیر باران حکیم بن طفیل بوده مى گوید: آن قدر تیر به بدن حکیم اصابت کرده بود که به شکل خارپشت در آمده بود.
عدى بن حاتم ، بى خبر از ماجرا، به نزد مختار رفت تا براى حکیم بن طفیل توصیه اى بکند.
مختار عدى را با احترام پذیرفت و در کنار خود جاى داد و به عدى گفت : اى ابوطریف ، چه فرمایشى دارى ؟ عدى گفت : راجع به حکیم بن طفیل تقاضایى عفو دارم . مختار با کمال تعجب ، رو به عدى کرد و گفت : اى ابوطریف ، از شما بعید بود براى یک قاتل خبیث وساطت کنى ! او از قاتلان امام حسین علیه السلام است !
عدى گفت : امیر به شما گزارش دروغ داده اند، او نقش چندانى در قتل حسین علیه السلام و وقایع کربلا نداشته است .
مختار سخت به عدى احترام مى گذاشت ، با ناراحتى گفت : بسیار خوب ، او را به تو مى بخشم . (20)درست در این هنگام ابن کامل وارد شد، مختار رو به ابن کامل کرد و گفت : آن مرد را چه کردى ؟ حکیم را مى گویم .
ابن کامل گفت : قربان ، ماموران و شیعیان او را کشتند.
مختار که قلبا از کشته شدن مختار خوشحال شده بود، با لحنى آرام به ابن کامل گفت : چرا عجله کردید و او را پیش من نیاوردید؟ این بزرگوار (عدى بن حاتم ) پیش من آمده بود و در باب او سفارش کرد و من نیز به پاس احترامى که براى او قائل بودم وساطت او را پذیرفته بودم .
ابن کامل گفت : قربان ، شیعیان حرف مرا گوش نمى دادند، من زورم به انها نرسید، و بى اجازه من او را تیر باران کردند!...

سه ماجراى شگفت !
ذیلا به سه ماجراى شگفت و عبرت انگیز در باب انتقام الهى از دشمنان قمر بنى هاشم علیه السلام توجه کنید:
1- عالم بزرگوار، مرحوم سید عبدالرزاق مقرم ، در کتاب العباس از کتاب منتخب طریحى (21)نقل مى کند که شخص آهنگرى از اهل کوفه گفت : من هم با لشگر ابن زیاد به کربلا رفته بودم .
ما خیمه هاى خود را بر لب نهر علقمه بر پا کردیم و سپاه ما آب را بر روى امام حسین علیه السلام و یارانش بستند تا اینکه همگى آنان را کشته شدند؛ و در این حال بود که اهل و عیال آن بزرگوار همه تشنه بودند. بعد از این جریان بود که به سوى کوفه مراجعت نمودیم و ابن زیاد آل محمدصلى الله علیه و آله را به طرف شام اعزام کرد. پس از عزیمت اسرا، شبى در عالم خواب ، دیدم که گویا قیامت بر پا شده است . مردم نظیر دریا به موج آمده و دچار عطش شدیدى بودند. من احساس مى کردم که از همه آنان تشنه ترم . آفتاب فوق العاده گرم بود و زمین هم نظیر دیگ مى جوشید. در همین موقع ، شخصى را دیدم که نور جمالش صحراى محشر را روشن کرده بود و در عقب وى شهسوارى را دیدم که صورتش از ماه شب چهارده نورانى تر بود.
در حینى که ایستاده بودم ، ناگاه مردى آمد و مرا به وسیله زنجیر، کشان کشان ، به سوى ان بزرگوار برد. من آن شخص را که مرا کشانیده و مى برد قسم دادم و گفتم تو را به حق آن کسى که این ماءموریت را به تو داده بگو بدانم که تو کیستى ؟!
گفت : من یکى از ملائکه مى باشم .
گفتم : آن شهسوار کیست ؟
گفت : على بن ابى طالب علیه السلام .
گفتم : آن مرد نورانى کیست ؟
گفت : حضرت محمد صلى الله علیه و آله .
پس از منظره ، عمر بن سعد و نیز گروه دیگرى را که برایم ناشناخته بودند مشاهده کردم که غل و زنجیرهایى به گردن داشتند و از چشم و گوشهاى آنان آتش خارج مى شد. نیز پیامبران و صدیقین را دیدم که در اطراف حضرت محمد صلى الله علیه و آله حلقه زده بودند.
بارى ، در همین حال بودم که شنیدم حضرت محمد صلى الله علیه و آله به على بن ابى طالب علیه السلام فرمود: چه کار کردى ؟ على علیه السلام به عرض رساند: احدى از کشتگان حسین علیه السلام را رها ننمودم ، بلکه همه را حاضر کردم . سپس تمامى قاتلین امام حسین علیه السلام را به حضور پیامبر خدا صلى الله علیه و آله آوردند و پیغمبر اعظم راجع به داستان کربلا و جنایاتى که آنان مرتکب شده بودند از ایشان جویا مى شد.
یکى از آن گروه ستمگر گفت : من آب را بروى امام حسین علیه السلام بستم . دیگرى گفت : من امام حسین علیه السلام را تیر باران کردم . سومى گفت : من سینه آن حضرت را پایمال نمودم . چهارمین نفر گفت : من فرزند حسین علیه السلام را کشتم . پیغمبر خدا پس از شنیدن این اعترافات به قدرى گریه کرد که ان افرادى که در حضورش بودند از گریه آن بزرگوار به گریه افتادند.
سپس رسول خدا صلى الله علیه و آله دستور داد تا عموم آنان را به سوى جهنم بردند.
در همین گیر و دار بود که شخص دیگرى را آوردند. پیامبر خدا صلى الله علیه و آله به وى فرمود: تو نسبت به حسین علیه السلام من چه کردى ؟ او گفت : من فقط نجار بودم ، و جنگ و جدالى نکردم . پیغمبر اکرم صلى الله علیه و آله فرمود: جرم تو این بوده که بر علیه حسین من سیاهى لشگر تشکیل داده اى ، سپس دستور داد تا وى را هم به سوى دوزخ بردند.
پس از این کیفرها بود که به سراغ من آمدند و ما را نیز به حضور پیغمبر صلى الله علیه و آله بردند.
من هم جریان رفتن خود به کربلا را براى آن حضرت شرح دادم و آن بزرگوار امر کرد که مرا نیز به جانب دوزخ ببرند.
هنگامى که این شخص از نقل خواب خویشتن فراغت یافت ، زبانش در حضور عموم حاضرین خشک شد و با بدترین وضع به درک اسفل نازل گردید و کلیه آن افرادى که این خواب را از زبان آن مرد شنیدند از وى بیزار شدند.
نیز در کتاب سابق الذکر مى نویسد: از شخصى اسدى نقل شده که گفت : پس از آنکه بنى امیه از کربلا رفتند، من در کنار نهر علقمه مشغول زراعت و کشاورزى بودم و در این مدت در قتلگاه کربلا عحایبى دیدم که جز بر نقل قسمتى از آنها قادر نخواهم بود. از جمله ، هر گاه باید از آن صحنه به من مى ورزید، گویى بوى مشک و عنبر به مشامم مى رسید.
نیز، ستارگانى را مى دیدم که در آسمان به جانب زمین فرود مى آمدند و ستارگانى نظیر آنان به سوى آسمان صعود مى کردند. نیز، در موقع غروب آفتاب شیر خوفناکى را دیدم که در میان کشتگان گردش مى کرد تا بر سر جنازه اى رسید که نور آن را فرا گرفته بود، و او صورت و جسد خود را به خون آن جنازه رنگین نمود. آن شیر داراى صداى بسیار رسایى بود.
نیز، شمعهایى آویخته ، صداهایى بلند، و گریه و زاریهایى مى دیدم و مى شنیدم ، که صاحبان آن ناپیدا بودند. (22)
2- عالم جلیلقدر، شیخ محمود عراقى ، نقل مى کند که جمعى از اصحاب از عبدالله اهوازى روایت کرده اند که گفت :
جارى گردید نزد پدر من واقعه بزرگى ، و آن این است که ، یک روز در بازار مى گذشت ؛ ناگاه گذر او بر مردى افتاد که خلقت او تغییر کرده ، زبان او خشکیده و منظر او کریه گشته بود، مانند کسى که تازه از جهنم بیرون آمده باشد! و او عصایى در دست داشت و در بازارها مى گردید و گدایى مى کرد. راوى گوید که چون او را دیدم بدنم به لرزه در آمد. پس ‍ از او پرسیدم که تو از اهل کدام قبیله هستى ؟ اعتنا نکرد. پس او را به حق خدا قسم دادم ، گفتم : اى برادر تو را چه کار است به این کار؟!
گفتم : دوست مى دارم که واقعه تو را بدانم .
گفت : این کار را بر تو ابراز و اظهار و آشکار مى کنم ، به یک شرط.
گفتم : آن شرط چه چیزى است ؟!
گفت : این است که مرا اطعام کرده و سیر نمایى ، زیرا که بسیار گرسنه ام .
گفتم : بیا با من تا آنکه به منزل رویم و تو را اطعام نمایم . پس با من به سوى خانه روانه گردید. چون وارد شد و بنشست ، پیش از احضار طعام از او مطالبه جواب کردم .
گفت : اى برادر آیا حاضر بودى در روز عاشورا و دیدى آن چیزهایى که بر امام حسین علیه السلام وارد گردید.
گفتم : من نبودم ، ولکن شنیدم آن را.
گفت : آیا اسم عمر بن سعد را شنیده اى ؟
گفتم : آرى ، آیا تو او هستى ؟!
گفت : نه ، بلکه علمدار او هستم و اسحاق بن حیوه نام دارم .
گفتم : بگو ببینم در آن وقت چه کار کردى که مبتلا به این بلیه شدى و دنیا و آخرت خود را خراب کردى ؟! و او را بوى بدى بود، مانند بوى قیر که در آتش باشد! گفت : کار خود را براى تو مى گویم . بدان که عمر بن سعد، مرا به جمعى از تیراندازان و شمشیرداران بر شریعه فرات گماشت از طرف لشگرگاه امام حسین علیه السلام تا آنکه ایشان را منع از آب بنماییم . پس ما در این خصوص اهتمام کردیم ، حتى انکه شبها را خواب نمى کردیم و روزها را براى حفظ مشرعه بیدار بودیم ، تا آنکه شقاوت بر من غالب گشت و اصحاب خود را منع کردم از آنکه ظرف اب با خود برده پر نمایند که مبادا رقت بر کسان امام حسین علیه السلام باعث شود بر آنکه به ایشان آبى برسانند!
تا آنکه شبى از شبها براى استراق و سمع اطلاع بر امر در نزدیک سراپرده امام حسین علیه السلام بودم ، حضرت عباس علیه السلام را دیدم که به نزد برادر آمد و او را گریان دید و سبب گریه او را پرسید؟ جواب داد که : اى برادر تشنگى بر ما غالب و زور آور شده و بر اطفال شدیدتر گشته تا حال در دو موضع چه کنده ایم و از آب اثرى ندیده ایم ، آیا از گروه غدار از براى این اطفال سؤ ال آبى مى کنى ؟ عرض کرد: اى برادر، من از ایشان طلب آب کردم ولى به غیر از تیر و شمشیر جوابى نشنیدم .
امام حسین علیه السلام که این سخن را از حضرت عباس علیه السلام شنید، صداى خود را به گریه بلند کرد. حضرت عباس علیه السلام عرض کرد: اى برادر، چون برآید من به سوى آنان مى روم و آب مى آورم ، هر قدر ممکن شود، هر چند یک مشک از بارى اهل حرم باشد. چون امام حسین علیه السلام این سخن بشنید مسرور گردید و حضرت عباس ‍ علیه السلام را دعا کرد و گفت : شکر الله سعیک خدا سعى تو را جزا دهد! و من همه این سخنان را مى شنیدم ، پس به جاى خود برگردیده عمر بن سعد را به این امر خبر دادم و او پنج هزار نفر دیگر به سردارى خولى بن یزید به امداد ما فرستاد
پس مستعد و منتظر بودیم تا آنکه روز داخل گشته و حضرت عباس علیه السلام مانند آفتاب از افق خیمه گاه به سوى شریعه فرات خارج گردید و سپاه مانند مور و ملخ دور او را گرفته او را تیر باران نمودیم ، به طورى که مانند خار پر بر آورد و بدن او از چوبه و پیکان تیر پر گردید و ابدا اعتنایى به ان نکرد و میمنه و میسره لشگر ما را بر هم زد و داخل فرات گردى ، مشک خود را پر کرد و سر آن را محکم بست و بدون آنکه خود آب بیاشامد بیرون آمد.
پس صیحه بر لشگر خود زدم که واى بر شما! اگر امام حسین علیه السلام یک قطره این آب را بیاشامد هر آیینه بزرگ شما نزد او مانند کوچک شما شود واحدى را زنده نگذارد.
پس از آنهمه آن لشگر، بیکدفعه بر او حمله کردند و مردى از طایفه ضربتى بر دست راست او بزد و آن را قطع کرد. پس شمشیر را به دست چپ گرفت و بر ما حمله کرد و مشک آب بر شانه او بود و جمعى کثیر را از شجاعان و دلاوران ما بکشت و ما همت بگماشتیم که مشک او را سوراخ کنیم . پس من شمشیر خود را بر مشک فرود آوردم و او ملتفت شده بر من حمله کرد. پس شمشیر به دست چپ او زدم و دست چپ او با شمشیر ببرید.
سپس فرد دیگرى عمودى از آهن بر او نواخت که مخ او بر کتفش جارى گردید و از بالاى اسب بر زمین افتاد و صداى خود به یا اءخاه ، و احسیناه ، و ابتاه ، و واعلیاه !
بر آورد که ناگاه امام حسین علیه السلام مانند شهبازى که بر صید خود فرود آید، برسید و هفتاد نفر از معاریف ما را بکشت و میمنه و میسره ما را در هم شکست و همگى رو به هزیمت گذاشتیم .
پس برگردید و به نزد برادر خود حضرت عباس علیه السلام برفت و او را مانند شیر که فریسه خود را مى رباید برداشت و در میان کشته ها گذاشت و بر او نوحه و گریه کرد و نوحه و صیحه از مخدرات حرم به طورى بلند شد که یقین کردى ملایک و جن با ایشان مى گزیند و زمین بر ما موج مى زند. پس امام حسین علیه السلام را دیدیم که به سوى ما مى آید و الله او را چنان گمان کردیم که پدرش على بن ابى طالب علیه السلام است ، پس ما را مانند گوسفند متفرق کرد و رو به سوى شریعه فرات آورده داخل آب گردید و برفت تا آنکه آب به رکاب او رسید. پس بایستاد که آب بیاشامد، ناگاه اسب او سر به جانب آب بدر و آن جناب اسب را بر خود مقدم داشت و لجام از سر ان برداشت ، با آن حیوان با آسودگى بیاشامد و خود دست از آب برداشت ، با آن عطش و شدت حاجت به آب !
چون این حالت ایثار و سخاوت را در او دیدم ، ملتفت آیه شریفه گریددم که خداوند پدر او على بن ابى طالب علیه السلام ، را در ان مدح کرده و فرموده است : و یؤ ثرون على انفسهم و لو کان بهم خصاصة ، یعنى : دیگران را بر خود مقدم مى دارند هر چند که خودشان در شدت باشند. پس تعجب کردم و گفتم که حقا پسر رسول خدا صلى الله علیه و آله هستى که در این شدت تشنگى ، حیوان را بر خود مقدم مى دارى . بعد از تو کسى زنده نماند با مشاهده این حالت شقاوت بر من مستولى شده مردم را تحریص و ترغیب بر ممانعت او کردم و کسى جراءت بر ممانعت نکرد.
پس با خود گفتم که همانا اگر آب بیاشامد جمع ما را خواهد کشت . پس شیطان دروغى در دهان من گذاشت که گفتم : یا حسین : زنان و عیال و اطفال خود را دریاب که حرمت ایشان را هتک نمودند و خیمه ها را تاراج و غارت کردند! پس چون این سخن بشنید مضطرب گردید و با لب تشنه از فرات بیرون آمد و خیال عیال را سالم دید؛ دانست که آن کلام از روى مکر و حیله بود و اراده رجوع به فرات نمود دیگر بار، و متمکن نگردید. پس اشک او جارى شده بگریست و من هم بر حسن تدبیر خود بر او بخندیدم و مکافات آن این است که مى بینى و دیدم .
عبدالله اهوازى ، راوى خبر، گوید مه چون این حکایت شنیدم ، دلم آتش گرفت و به آن مردود مطرود بدتر از یهود گفتم : راست گفتى ، بنشین تا آنکه از براى تو غذا بیاورم ! پس ‍ داخل شده شمشیر خود را صیقل داده بیرون آوردم ، چون شمشیر را دید گفت : مهمان وضیف را شما چنین اکرام مى نمایید؟! گفتم : آرى ، اکرام کشندگان امام حسین علیه السلام نزد ما این است ! پس خدام و غلامان ، مرا امداد کرده او را کشتیم و به آتش دنیا پیش از آتش آخرت سوزاندیم لعنه الله علیه و على القوم الظالمین(23)
3- جناب آقاى سید محمد کاظم کجاب دزفولى ، ذاکر اهل بیت عصمت و طهارت علیه السلام در قم ، روز 12 محرم الحرام 1412ه‍ ق براى نگارنده نقل کردند:
شخصى بود در خوزستان ، ساکن دزفول ، که لقبش چاووشى بود. قدیمها، کسى که جلوى زوار امامان شیعه علیه السلام مى افتاد و مى خواند به او چاوش مى گفتند. این شخص نقل کرد: براى زیارت به کربلاى معلى مى رفتم . ماه قلب الاءسد (تیر ماه ) بود. در زیر نخلستان صدایى مى آمد چاووشى ، که مرتبا تکرار مى شد. نزدیک آن صدا رفتم ، دیدم لاک پشتى است ،مى گوید: ترا به خدا به من آب بده ! سابقا مشکهایى بود که دسته چوبى داشت و به آن دول (دلو)مى گفتند. پرسیدم : شما که هستید، تا من به شما آب بدهم . گفت : اگر من خودم را معرفى کنم ، تو به من آب نمى دهم . گفت : به حضرت ابوالفضل العباس ‍ علیه السلام قسم بخور که آب مى دهى تا خود را معرفى کنم ، مى گوید من هم قسم خوردم که به تو آب مى دهم .
سپس گفت : من حکیم بن طفیل سنبسى هستم ، چون مرا به آقایم حضرت ابوالفضل علیه السلام قسم داده بود، من هم دول را، که پر از آب بود، به او دادم . اما وقتى خواست آب بخورد آب منجمد شد و او از آن آب نتوانست استفاده بکند.
آقاى مجاب افزودند: این قضیه در دزفول معروف و مشهور است .


منابع وپینوشتها:
1- معالی السبطین ج 1 ص 440
2- مصیبت نامه صغیراصفهانی ،280
3- فرهنگ لاروس ج 1
4- بطل العلقمی ج 3 ص 546
5- مولد العباس بن على علیهماالسلام
6- مولد العباس بن على علیهماالسلام ص 71.
7- معال السبطین ج 2 ص 86 به نقل از اسرار الشهاده
8- بطل العلقمی ج 2 ص 78
9- معالی السبطین ج 2 ص 86 به نقل از اسرار الشهاده
10- روض الکافی ص 332 وداستان دوستان ص 342
11- ریاض القدس ج 1 ص 231
12- رمز المصیبة ج 3 ص 76و77 به نقل از الایقاد شاه عبدالعظیمی وکتاب سقای معرفت
13- بطل العلقمی ج 3 ص 266 ،کبریت احمر ص 495،اسرار الشهادة ج 3 ص 171
14- رمز المصیبة ج 3 ص 78 ،ناسخ التواریخ ص 304 ،داستان دوستان ص 344 وکتاب سقای معرفت
15- اختیارمعرفه الرجال ج 2 ص 746وعیون الاخبار الرضا وکتاب سقای معرفت ص 363و364
16- قمقام زخار: صفحه 446، به نقل از، تذکرة الخواص : صفحه 159؛ منتخب التواریخ : صفحه 261.
17- -خصایص العباسیه : صفحه 235
18- -تاریخ طبرى : جلد 6، صفحه 62؛ کامل ابن اثیر: جلد 4، صفحه 92 و 242.
19- -مصدر سابق .
20- تاریخ طبرى : جلد 6، صفحه 63، چاپ مصر؛ کامل : جلد 4، صفحه 242؛ بحار الاءنوار: جلد 45، صفحه 375.
21- -ماهیت قیام مختار: سید ابوفاضل رضوى اردکانى ص 478480، به نقل از کامل ابن اثیر، ج 4، ص 242.
22- ستارگان درخشان ، حجة الاسلام محمد جواد نجفى ، ج 15، سرگذشت قمر بنى هاشم علیه السلام .
23- دارالسلام مرحوم عراقى : صفحه 513.