زندگی نامه امام حسن عسکری (ع) قسمت سوم - تنها منجی

تنها منجی

زندگی نامه امام حسن عسکری (ع) قسمت سوم
نویسنده : منتظر ظهور - ساعت ۱۱:٠٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٩
 

اصحاب امام حسن عسکری (ع) و حفظ میراث فرهنگی شیعه:

سابقه ترتیب و تألیف جوامع حدیثی در میان اصحاب ائمه بسیار طولانی است، بخصوص پس از دوران امام صادق(ع)‌افراد زیادی در جامعه شیعه پیدا شدند که غالب اوقات خود را مشغول جمع‌آوری روایات صادره از ائمه معصومین(علیهم السلام) و ارسال آنها به شیعیان ساکن در کشورهای دور و نزدیک به منظور راهیابی به افکار و اندیشه‌های اهل بیت(ع) بوده‌اند، با گذشت زمان بر تعداد این مؤلفین افزوده شده و کتابهای مفصلتر و بیشتری تألیف و عرضه می‌شده است. این امر بویژه در دوران امام عسکری(ع) با گستردگی هر چه بیشتر دنبال شد و نقش مهمی در حفظ میراث حدیثی شیعه ایفا کرد. در میان اصحاب امام عسکری(ع) از آن دسته که به کار تألیف می‌پرداختند حسین بن اشکیب سمرقندی را باید نام برد. کسی که مدتی در قم متولی آستانه حضرت معصومه علیها السلام بوده و بعدها به سمرقند رفته و در آنجا ماندگار شد. نجاشی تألیفات او را بر شمرده که درمیان آنها کتابی با عنوان«الرد علی الزید» به چشم می‌خورد. نظر به شدت فعالیت زیدیها در این دوران و قیامهای مکرر آنها احتمال آن می‌رفت که تعدادی از شیعیان تحت تأثیر آنان قرار بگیرند. بدین سبب این دست کتابها که غالباً با استناد به روایات صادره از ائمه معصومین(ع) و دیگر ادلّه تدوین می‌شد، وسیله خوبی برای کنترل این گونه انحرافات بود.


احمد بن محمد بن خالد یکی از شیعیان معاصر با امام هادی(ع) و از اصحاب آن حضرت بود که کتاب المحاسن وی شکل دائرة المعارفی را به خود گرفت که کلیه معارف دینی از قبیل: فقه، اخلاق، تفسیر و ... را در برداشت.حسن بن موسی الخشاب از اصحاب امام عسکری(ع) تألیفاتی از خود باقی گذاشته که کتاب الرد علی الواقفه از آن جمله است. اهمیت این نوشتار با توجه به مشکلاتی که در آن دوران به دست واقفه ایجاد می‌شده بخوبی معلوم است. علاوه بر کتابهایی که به عنوان رد بر فرق و یا در مسائل فقهی نوشته می‌شد، بعضاً به تألیفات کتابهایی در تاریخ نیز پرداخته می‌شد. محمد بن علی بن حمزه از اصحاب امام عسکری(ع) کتابی با عنوان مقاتل الطالبیّین نوشته است. علی بن حسن بن علی فضال علیرغم آنکه از فَطَحیه پیروی می‌کرد مورد اعتمادو وثوق امام عسکری(ع) بوده و کتابهای فراوانی از خود به یادگار گذاشت. عیاشی درباره او می‌نویسد: هیچ کتابی در هر موضوعی از ائمه باقی نمانده بود جز آنکه پیش او وجود داشت. این روایت بویژه بر وجود روایات ائمه و حتی مکتوبات آنان در دسترس اصحاب تأکید ورزیده و نشانه یک جنبش قابل تقدیر علمی است که خود پشتوانه اصلی تشیع به حساب می‌آید. اصولی که تا این دوره تألیف شده پایه‌های اصلی جوامع حدیثی بزرگتری مانند کافی و ... را که با استفاده از همین مدوّنات اصحاب شکل گرفته، تشکیل داد. گاهی اصحاب درباره پاره‌ای از کتابها(اصول اولیه)، نظرات ائمه را جویا می‌شدند که از جمله آنها طبق روایتی که سابقاً آوردیم همان بورق بوشنجانی بود که کتاب یوم و لیله را به امام عسکری(ع) تقدیم داشته و نظر آن حضرت را درباره آن خواسته است. در میان اصحاب امام عسکری(ع) کسانی نیز پیدا می‌شدند که در زمینه مسائل علمی دست به تألیف می‌زدند، نجاشی پس از ذکر احمد بن ابراهیم بن اسماعیل به عنوان یکی از خواصّ و نزدیکان امام عسکری(علیه السلام) ضمن برشماری آثار او از کتابی با عنوان با اسماء الجبال و المِیاه و الاودیه که گویا تألیفی در موضوع جغرافی بوده است نام می‌برد.

همواره تشنگان حقیقت و شیفتگان امامت ، در پوششهای مختلف به محضر امامان علیهم  السلام می رسیدند و در حد ظرفیت و معرفت خود از دریای بی کران دانش الهی آن بزرگواران سیراب می شدند .

بنا براظهار شیخ طوسی ، تعداد شاگردان امام هادی علیه السلام بالغ بر 185 نفر بوده است که در میان آنان چهره های برجسته علمی و فقهی فراوانی که دارای تالیفات گوناگونی بودند نیز دیده می شود . در اینجا از برخی شاگردان آن حضرت به طور اختصار یاد می شود :

1-  ایوب بن نوح : مردی امین و مورد وثوق بود و درعبادت و تقوا رتبه والایی داشت ، چندان که دانشمندان رجال او را در زمره بندگان صالح خدا شمرده اند . او ، وکیل امام هادی و امام عسکری علیهما السلام بود .

ایوب به هنگام وفات تنها یکصد و پنجاه دینار از خود به جای گذاشت، در حالی که مردم گمان می کردند او پول زیادی دارد .

2- حسن بن راشد : وی از اصحاب امام جواد و امام هادی علیهما السلام شمرده می شود و نزد آن دو بزرگوار از منزلت و مقام والایی برخوردار بوده است.

شیخ مفید او را در زمره فقیهان برجسته و شخصیتهای طراز اول دانسته که احکام حلال و حرام از آنها گرفته می شد و راهی برای مذمت و طعن آنان وجود نداشت .

3- حسن بن علی ناصر : شیخ طوسی او را از اصحاب امام هادی علیه السلام شمرده است . وی پدر جد سید مرتضی از سوی مادر است . سید مرتضی در وصف او می گوید :

مقام و برتری او در دانش و پارسایی ، و فقه روشنتر از خورشید درخشان است . او بود که اسلام را در " دیلم " نشر داد، به گونه ای که مردم آن سامان به وسیله او از گمراهی به هدایت راه یافته و با دعای او به حق بازگشتند . صفات پسندیده و اخلاق نیکوی او بیش از آن است که شمرده نشود و روشنتر از آن است که پنهان بماند .

4- سید عبدالعظیم حسنی، که از نوادگان حضرت مجتبی علیه‏السلام است. او از عالمان، فقیهان و پارسایان برجسته زمان خود بود و ائمه اطهار، شیعیان را به مراجعه به او دستور داده‏اند. ابو حماد رازی می گوید : " در سامراء بر امام هادی علیه السلام وارد شدم و درباره مسائلی از حلال و حرام از آن حضرت پرسیدم  ، ایشان فرمود : ای حماد ! هر گاه در ناحیه ای که زندگی می کنی ، مشکلی در امر دین ، برایت پیش آمد از عبد العظیم حسنی بپرس و سلام مرا به او برسان ." قبر مطهر ایشان در شهر ری است

5- فضل بن شاذان که یکی از پرکارترین دانشمندان شیعه است. او خراسانی بود و از مکتب پربرکت امام عسکری علیه‏السلام کسب فیض می‏نمود. آن حضرت در مورد او می‏فرماید: «باید اهل خراسان به جایگاه فضل بن شاذان و بودن او در میانشان برخود ببالند».

6- احمدبن اسحاق قمی اشعری که از یاران خاص امام و از شخصیت‏های بزرگ شیعی و وکیل و نماینده امام در موقوفات قم بود. شیعیان، مرتّب در مسائل شرعی و وجوهات به او رجوع نموده و سؤال می‏کردند. او استاد شیخ صدوق بوده و پس از شهادت امام عسکری علیه‏السلام ، وکالت امام زمان(عج) را هم برعهده داشت.

7-  عثمان بن سعید : وی در سن جوانی و در حالی که یازده سال از عمرش می گذشت ، افتخار شاگردی امام را پیدا نمود  . امام هادی علیه السلام در مورد او به احمد بن اسحاق قمی فرمود :

عثمان بن سعید ، ثقه و امین من است ، هر چه به شما بگوید از سوی من گفته و هر چه به شما القا کند از ناحیه من القا کرده است . وی از بزرگان شیعه است و از شغل روغن فروشی، به عنوان پوششی برای فعالیت‏های سری خود استفاده می‏کرد.

8- ابراهیم بن عبده، که نماینده و وکیل امام در شهر تاریخی و مذهبی نیشابور بود.

9- حسین بن اشکیب سمرقندی : در میان اصحاب امام عسکری(علیه السلام ) از آن دسته که به کار تألیف می‌پرداختند حسین بن اشکیب سمرقندی را باید نام برد. کسی که مدتی در قم متولی آستانه حضرت معصومه علیها السلام بوده و بعدها به سمرقند رفته و در آنجا ماندگار شد. نجاشی تألیفات او را بر شمرده که درمیان آنها کتابی با عنوان«الرد علی الزید» به چشم می‌خورد شیخ طوسی می‏نویسد:

حسین بن اشکیب مروزی، که در سمرقند مقیم بوده است، یکی دیگر از یاران حضرت عسکری علیه‏السلام است. وی دانشمندی متکلّم و پدیدآورنده کتاب‏های متعدّد می‏باشد.(1).

 

 

10- حسن بن موسی الخشاب:  از اصحاب امام عسکری(علیه السلام ) تألیفاتی  از خود باقی گذاشته که کتاب الرد علی الواقفه از آن جمله است. اهمیت این نوشتار با توجه به مشکلاتی که در آن دوران به دست واقفه ایجاد می‌شده بخوبی معلوم است

11-  علی بن حسن بن علی فضال:علیرغم آن که از فَطَحیه پیروی می‌کرد مورد اعتماد و وثوق امام عسکری(علیه السلام ) بوده و کتابهای فراوانی از خود به یادگار گذاشت. عیاشی درباره او می‌نویسد: هیچ کتابی در هر موضوعی از ائمه باقی نمانده بود جز آن که پیش او وجود داشت.

12-  على بن جعفرهمانی: وی بنا به تعبیر برخی، مردی فاضل و پسندیده و از وکلای امام هادی و امام عسکری بود.

 

13- ابوهاشم داود بن قاسم جعفرى : وی  پنج تن از امامان را درک کرده بود

14- داود بن ابوزید نیشابورى

15- محمد بن على بن بلال

16-عبدالله بن جعفر حمیرى قمى

17- ابوعمر

18- زیات و سمان و اسحاق بن ربیع کوفى

19- ابوالقاسم جابر بن یزید فارسى

20- محمد بن احمد بن جعفر(از وکلاى آن حضرت)

21- جعفر بن سهیل صیقل(از وکلاى آن حضرت)

این دو امامت پدر امام حسن عسکرى را نیز درک کرده بودند

22-  ابراهیم بن مهزیار اهوازی(از وکلاى آن حضرت):

ابراهیم بن مهزیار اهوازی، مؤلّف کتاب البشارات و برادر علی بن مهزیار معروف، شاخص‏ترین وکیل امام در اهواز بود. ابراهیم اموال زیادی از بیت المال را در اختیار داشت و قرار بود آنها را به محضر امام علیه‏السلام برساند. هنگامی که پیشوای یازدهم به شهادت رسید، ابراهیم نیز بیمار شد و به فرزندش محمّد سفارش کرد که: این اموال، متعلّق به حجّت الهی است و باید به دست حضرت صاحب علیه‏السلام برسد. محمد نیز به عراق رفته و آن اموال را به نماینده حضرت صاحب الزّمان علیه‏السلام تحویل داد.(2)

 23. احمد بن محمد بن مطهر.

24. اسماعیل بن على نوبختى.:او از متکلّمان و دانشمندان سرشناس بغداد بود. نجاشی از او به بزرگی یاد کرده و کتاب‏های متعدّد وی را نام برده است.

ابن ندیم نیز در مورد این صحابی گرانقدر می‏نویسد:

ابوسهل، کتاب‏های بسیاری تألیف کرده است. موضوعات آثار قلمی وی در علم کلام، فلسفه و اعتقادات است. و برخی از کتاب‏های او در ردّ مخالفان و گروه‏های باطل نوشته شده است.

25. محمد بن صالح همدانى.

26- ابوطالب حسن بن جعفر فأفاء

27. محمد بن عثمان عمروى.

28. حفص بن عمرو عمروى: شیخ طوسی او را از یاران امام عسکری محسوب داشته و از جانب امام درباره او توقیعی صادر شده که در آن آمده است: « از شهر بیرون مرو تا «عمری» را دیدار کنی خداوند به پاس رضای من از او، از وی راضی و خشنود باد. پس بر او سلام می کنی و او را می شناسی و او هم تو را می شناسد. او پاک و امین و پاکدامن است و به ما نزدیک. تمام چیزهایی که از نواحی (مختلف شهرها) به سوی ما آورده می شود، آخر کار بدو می رسد تا آن را به سوی ما بفرستد.»

این نامه بیانگر شیوه امام در تحکیم رهبری صالح در طایفه شیعه است تا مرجعیت را برای رسیدگی به امور شیعیان سرو سامان بخشد و این امر برای قرون بعدی، به مثابه سنتی حسنه درآید.

29- ابوالبخترى مودب ولد الحاج

30. احمد بن ابراهیم بن اسماعیل:احمد بن ابراهیم، موسوم به «ابوحامد مراغی» از افرادی است که در رجال شیخ طوسی به عنوان صحابی حضرت عسکری علیه‏السلام معرّفی شده است. روایات متعدّدی از این راوی آذری در کتاب‏های حدیث به چشم می‏خورد. از جمله در رجال کشّی روایتی آمده است که مقام ارجمند ابوحامد مراغی را نشان می‏دهد.(3).

31. احمد بن ادریس قمى:نماینده امام در قم

32- محمد بن حسن صفار: وی از سران شیعه در قم و مردی بزرگوار بود که دهها کتاب تألیف کرد و در آنها احادیث اهل بیت(ع) را در مسایل مختلف حفظ نمود. بین او و امام عسکری نیز نامه هایی رد و بدل شده است.

33- عبدوس عطا

34- سندى بن نیشابورى

35- حسین بن روح نوبختى (دربان آن حضرت ): ایشان در اثر قدرت سیاسى، توان اقتصادى و شایستگى‌هاى علمى، پایگاه اجتماعى مناسبى داشتند که با تکیه بر آن، در پیشبرد تفکّر شیعى و حمایت از شیعیان نقش اساسى بازی کردند او از نزدیکان مورد اعتماد محمد بن عثمان (دوّمین نایب خاص) بود و رابط بین او، عثمان بن سعید و شیعیان بود. نخستین توقیعى که راجع به حسین بن روح از ناحیه امام زمان صدور یافت، در سال ۳۰۵ هجری بود. در آن توقیع آمده است:«او کاملاً مورد وثوق و اطمینان ماست و در نزد ما مقام و جایگاهى دارد که او را مسرور مى گرداند.

37- حمدان بن سلیمان (ابوسعید نیشابوری):شیخ طوسی او را جزو یاران امام عسکری جای داده است. او فردی ثقه و از نامداران شیعه بود.

38- ;سعد بن عبداللّه اشعری :

39- علی بن بابویه (پدر شیخ صدوق):

40 - محمّد بن ابی‏صهبان

41- علیّ بن عبداللّه بغدادی: وی نیز از یاران امام یازدهم در شهر بغداد است. از این شخصیت فرزانه در باب« زیارات ائمّه (علیهم‏السلام) » روایاتی نقل شده است

42- قاسم بن علاء، از یاران نزدیک امام عسکری علیه‏السلام و وکیل آن حضرت در منطقه ران (در فاصله میان مراغه و زنجان) بود.

محمّد بن احمد صفوانی می‏گوید:

من با قاسم بن علاء در سنّ صد و هفده سالگی دیدار کردم. او با امام هادی و امام عسکری علیهماالسلام ملاقات‏هایی داشته و از ناحیه مقدّسه حضرت صاحب الزّمان علیه‏السلام توقیع دریافت کرده بود و نامه‏های حضرت مرتّب بر وی ارسال می‏شد.(4).

از این روایت، معلوم می‏شود که حضرت عسکری علیه‏السلام در ناحیه آذربایجان نفوذ داشته و وکیل تامّ الاختیار معیّن کرده بود.

 

 

شهادت امام حسن عسکرى (ع):

الف – چگونگی شهادت :

معتمد در ربیع الاول سال 260 هجری قمری بوسیله یکی از نزدیکانش امام حسن عسکری(ع) را با زهر مسموم نمود. امام در اثر آن ، چند روز در بستر بیماری قرار گرفتند و در این ایام معتمد پیوسته پزشکان درباری را بر بالین امام می فرستاد تا مردم گمان کنند که حضرت از بیماری طبیعی رنج می برد.

امام  پس از مدت کوتاهی بیماری شدیددر روز جمعه هشتم ماه ربیع الاول هنگام نماز صبح به شهادت میرسد

ایشان در بیست و هشت سالگى از دنیا رفتند و دورة‏ امامتشان فقط شش سال طول کشید. بنابر تواریخ، تمام این مدت شش سال یا در حبس بودند یا اگر هم آزاد بودند ممنوع المعاشر و ممنوع الملاقات بودند. از نظر معاشرت آزادى نداشتند

ابوسهل می‏گوید: در محضر امام عسکرى (ع ) بودم که امام به خادم خود فرمود مقداری آب بجوشاند پس از آنکه آماده شد مادر حضرت حجت(عج) آن را برای امام آورد، همین که خواست قدح را به دست آنجناب بدهد و حضرت بیاشامد دست مبارکش لرزید و قدح به دندانهای نازنینش خورد و قدح را بر زمین گذاشت و به خادم خود فرمود: داخل آن اتاق می‏شوی و کودکی را به حال سجده می‏بینی، او را نزد من بیاور.

ابوسهل می‏گوید که خادم گفت: من وارد اتاق شدم ناگاه چشمم به کودکی افتاد که سر به سجده نهاده بود و انگشت سبابه را به سوی آسمان بلند کرده بود به آن گرامی سلام کردم آن حضرت نماز و سجده را مختصر کرد. پس از پایان نماز عرض کردم که آقای من می‏فرماید شما نزد او بروید. در همین هنگام مادر بزرگش آمد و دستش را گرفت و نزد پدر برد.

ابوسهل می‏گوید چون آن کودک به محضر امام حسن عسکرى (ع )رسید سلام کرد، بر چهره‏اش نگاه کردم دیدم که رنگ چهره مبارکش روشنایی و تلألؤ دارد و موی سرش به هم پیچیده و مجعد است و ما بین دندانهایش گشاده است. همین که امام حسن (ع) نگاهش به فرزندش افتاد بگریست و فرمود: ای سید اهل‏بیت خود مرا آب بده، همانا من به سوی پروردگار خویش می‏روم. آن کودک قدح آب جوشانیده را به دست خویش گرفت و بر دهان پدر گذاشت و او را سیراب کرد. آنگاه فرمود: مرا آماده کنید که می‏خواهم نماز بخوانم، سپس روی به فرزند کرد و فرمود: پسرم بشارت باد تو را که تویی مهدی و حجّت خدا  بر روی زمین و تویی پسر من و منم پدر تو و تویی (م ح م د) بن الحسن بن علی بن محمد بن علی بن موسی بن جعفر بن محمد بن علی بن ابیطالب و پدر توست رسول‏خداص و تویی خاتم ائمة طاهرین و نام تو همنام رسول خدا است و این عهدی است به من از پدرم و پدران طاهرین تو صلّی الله علی اهل البیت ربّنا، انّه حمیدٌ مجید و در همان هنگام به شهادت رسید.

پس از  شهادت امام حسن عسکری(ع) ، جعفر کذاب  به قصر خلیفه رفته  و واقعة  روی  داده را  برای وی تعریف کرد و خلیفة وقت عباسی که از  طریق  اخبار بارها شنیده بود که از  نسل این امام  مهدی  این امت بدنیا خواهد آمد و تخت و تاج  ستمکاران را نابود خواهد گردانید دستور داد تا مأموران به بهانه‏های مختلف به خانه امام حسن عسکری مراجعه ‏کنند تا از  فرزند ایشان اثری پیدا نمایند و او را نابود سازند امّا  ارادة خداوند  بر این قرار  گرفته بود تا همانند دوران حضرت موسی و حضرت ابراهیمع دشمنان خدا  در نابودی  حجّت او ناکام باقی  بمانند. (5)

 

ب- سیمای سامراءو شهادت امام حسن عسکری (ع)

روز هشتم ربیع الاول سال 260 هجری، روز دردآلودی در شهر سامراء بود خبر شهادت امام عسکری علیه السلام در عنفوان شباب همه جا را فراگرفت.

بازارها تعطیل شدند و مردم شتابان و گریان به سوی خانه امام رفتند. مورخان این روز غمبار را به روز قیامت تشبیه کرده اند، چرا که توده های محرومی که مهر و محبت خود را نسبت به امام، از ترس سرکوب نظام همیشه در خود نهان می داشتند، آنروز عنان عواطف خروشان خویش را از کف دادند.

احمد بن‏عبیدالله بن‏خاقان مى‏گوید: ...چون خبر وفات آن حضرت در شهر سامره پخش شد، رستاخیزى در شهر پدید آمد و ازهمه مردم صداى ناله و شیون برخاست. خلیفه در پى فرزند نیکبخت آن حضرت برآمد و گروهى از ماموران را به خانه‏امام گسیل داشت تا وى را بیابند. خلیفه حتى زنان قابله را فرستاد تا ازباردارى احتمالى کنیزان حضرت آگاه شوند ...

آه که اهل بیت نبوت در راه تحکیم شالوده های دین و نشر ارزشهای توحید چه رنجها که متحمل نشدند...

چه خونها که از آنان نریختند و چه حرمتها که ندریدند و حقوق و قرابت آنان را به رسول خدا رعایت نکردند...

براستی محنت اولیای خدا در طول اعصار چه بی شمار بوده و پایگاه و پاداش آنان در پیشگاه پروردگار چه بزرگ است!

این امام بزرگواری که اینک از دنیای آنان رخت برمی بندد در حالی که هنوز از عمر مبارکش 28 سال نگذشته، با انواع محنتها دست و پنجه نرم کرد

 

ج- آیا امام حسن عسکری (ع) به مرگ طبیعی وفات یافت؟ یا آنکه توسط زهر به شهادت رسید؟

برای اثبات شهادت ایشان همین یک روایت کافی است که:

امام حسن مجتبی (ع) میفرمایند: جدم رسول خدا به من فرمودند :دوازده امام از اهل بیت آن حضرت و برگزیدگان خالصش ،صاحب امر(خلافت وامامت )گردند هیچیک از ما خاندان نیست مگرآنکه کشته شده یا مسموم میگردد(6)

دانشمند نامدار جهان تشیع، «طبرسی‏» ، می‏نویسد: بسیاری از دانشمندان ما گفته‏اند: امام عسکری-علیه السلام-بر اثر مسمومیت‏به شهادت رسید، چنانکه پدرش و جدش و همه امامان، با شهادت از دنیا رفته‏اند. «کفعمی‏» ، دانشمند معروف شیعه، می‏گوید: او را «معتمد» مسموم ساخت و «محمد بن جریر بن رستم‏» ، از دانشمندان شیعی در قرن چهارم، معتقد است که: امام عسکری-علیه السلام-در اثر مسمومیت‏به درجه شهادت رسید.

معتمد، که امام عسکرى(ع)را در برابر دستگاه ستم‏پیشه عباسیان سدى‏نفوذناپذیر مى‏دید، بر آن شد آخرین ضربه را بر حضرت وارد آورد و راه را براى‏تحقق آرمانهاى پلیدش هموار کند. او امام را با زهر مسموم ساخت و چنان‏نمایاند که حضرت به مرگ طبیعى از دنیا رفته است; ولى این توطئه نیز ناکام‏ماند و چهره واقعى وى بر همگان آشکار شد.

زهر یکی از مشهورترین ابزارهای ترور در نزد زمامداران آن عهد بوده و ترس آنان نسبت به وجود رهبران دینی محبوبی مثل امام آنها را وا می داشته که با اتخاذ این روش ایشان را تصفیه کنند.

دلیل دیگر ما بر اتخاذ این شیوه از سوی خلیفه، طرز برخورد آنان با امام به هنگام بیماری اش می باشد. «ابن صباغ مالکی‏» ، یکی از دانشمندان اهل سنت، از قول «عبید الله بن خاقان‏» ، یکی از درباریان عباسی می‏نویسد:

«... هنگام در گذشت ابو محمد حسن بن علی عسکری-علیه السلام-معتمد، خلیفه عباسی حال مخصوصی پیدا کرد که ما از آن‏شگفت زده شدیم و فکر نمی‏کردیم چنین حالی در او (که خلیفه وقت‏بود و قدرت را در دست داشت) دیده شود. وقتی «ابو محمد» (امام عسکری) رنجور شد، پنج نفر از اطرافیان خاص خلیفه که همه از فقیهان درباری بودند، به خانه او گسیل شدند. معتمد به آنان دستور داد در خانه ابو محمد بمانند و هر چه روی می‏دهد به او گزارش کنند، نیز عده‏ای را به عنوان پرستاروپزشک فرستاد تا ملازم او باشند، و همچنین به «قاضی بن بختیار» فرمان داد ده نفر از معتمدین را انتخاب کند و به خانه ابو محمد بفرستد و آنان هر صبح و شام نزد او بروند و حال او را زیر نظر بگیرند. دو یا سه روز بعد به خلیفه خبر دادند حال ابو محمد سخت‏تر شده و بعید است‏بهتر شود. خلیفه دستور داد شب و روز ملازم خانه او باشند و آنان پیوسته ملازم خانه آن بزرگوار بودند تا پس از چند روزی رحلت فرمود. وقتی جنازه آماده دفن شد، خلیفه برادر خود، «عیسی بن متوکل‏» ، را فرستاد تا بر جنازه آن حضرت نماز بگزارد. هنگامی که جنازه را برای نماز روی زمین گذاشتند، عیسی نزدیک رفت و صورت آن حضرت را باز کرد. و به علویان و عباسیان و قاضیان و نویسندگان و شهود نشان داد و گفت: این «ابو محمد عسکری‏» است که به مرگ طبیعی درگذشته است و فلان و فلان از خدمتگزاران خلیفه نیز شاهد بوده‏اند! (7)

علت این امر چه بود؟ دو علت می توان برای چنین رفتار شگفت آوری پیدا کرد:

نخست: برائت جستن از مسئولیت ترور امام در برابر توده ها بر حسب ضرب المثلی که در میان سیاستمداران معروف است: او را بکش و زیر جنازش اش گریه کن...

دوم: همه مردم و بویژه زمامداران می دانستند که ائمه اهل بیت (ع) همواره از احترام بسیار توده های مردم برخوردارند و شیعه بر این باور است که امامت در میان آنان یکی پس از دیگری منتقل می شود. و اینک این امام یازدهم است که می خواهد از دنیا رخت بربندد. بنابراین باید حتماً او را جانشینی باشد، اما این جانشین چه کسی است؟

خلفای عباسی پیوسته می کوشیدند به هنگام شهادت یکی از ائمه پی ببرند که جانشین او کیست؟ به همین علت ائمه (ع) نیز به هنگام احساس خطر بر جانشین خود او را پنهان می کردند تا وقتی که خطر از بین برود.

از دیگر سو احادیثی که درباره حضرت مهدی(عج) وارد شده، از خاور تا باختر را فراگرفته است و دانشمندان می دانند که مهدی دوازدهمین جانشین است و اگر بگوییم که زمامداران عباسی چیزی از این احادیث نمی دانستند، نامعقول می نماید. از همین روست که می بینیم آنان پیوسته و با هر وسیله ای می کوشند تا نورالهی را فرو نشانند اما هیهات...

به این دلیل است که معتمد عباسی، به هنگام شدت گرفتن بیماری امام تدابیری استثنایی می اندیشد.

پس از آنکه امام چشم از جهان فرو می بندد، معتمد دستور می دهد خانه او را بازرسی کنند و کنیزانش را زیر نظر بگیرند. او نمی دانست خداوند خود رساننده فرمان و کار خویش است و امام منتظر بیشتر از پنج سال است که به دنیا آمده و از دید جاسوسان مخفی شده است و برگزیدگان شیعه با وی بیعت کرده اند...

بدین گونه امام بواسطه زهر معتمد شهید شد.(8)

 

د- آخرین وصیت

آفتاب امامت غروب می کرد، زیرا خداوند این گونه مقدّر کرده بود که این آفتاب از پس پرده غیبت صغرا و سپس غیبت کبرا پرتو افشانی کند. از این رو امام حسن عسکری(ع) بر دو بینش بسیار مهم تأکید کرد:

نخست: تأکید بر شناخت غیبت و گرفتن بیعت برای ولی الله اعظم امام منتظر(عج).

دوم: تحکیم شالوده های مرجعیت دینی

 

ذ- آگاهی امام به زمان شهادت خود ومعرفی امامِ پس از خود

ابوالادیان یکی از  صحابة امام حسن عسکرى (ع )می‏گوید  روزی  به آن حضرت  عرض کردم: ای  سید  هرگاه این واقعه (وفات شما) روی  دهد  امر امامت با کیست؟ امام فرمودند: هر که جواب نامه‏های مرا از تو طلب کند او امام  است بعد از من، گفتم:  دیگر علامتی بفرما، فرمودند: هر که بر من  نماز کند او جانشین من خواهد بود...

 ابوالادیان گفت که مهابت حضرت مانع شد که بپرسم که کدام همیان، پس  بیرون آمدم  و نامه‏ها  را  به اهل  مدائن رسانیدم  و جوابها  را گرفته و بر گشتم  و چناچه آن حضرت فرموده بود  وقتی داخل  سامره  شدم  و صدای نوحه  و شیون  از  منزل  آن امام  مطهر  بلند  شده بود.چون به در خانه آمدم  جعفر کذّاب  را  دیدم که  بر  در خانه  نشسته و شیعیان  بر گِرد  او  درآمده اند  و او را تعزیت  به وفات  برادر  و تهنیت به امامت خود می‏گویند.

 پس  من در خاطر خود گفتم که اگر این امام  است پس امامت نوع دیگر  شده است  این شخص کی اهلیت امامت دارد زیرا که پیشتر او را می‏شناختم  که  شباهتی به ائمه اطهار نداشت  و من تعزیت و تهنیت گفتم و هیچ سئوال  از من نکرد  عقید خادم خانه امام، بیرون آمد و به جعفر گفت: جنازه برادرت را کفن کردند، بیایید نماز بخوانید.جعفر برخاست  و شیعیان همراه او  شدند  چون  به صحن خانه  رسیدیم  دیدم که پیکر مطهر امام حسن عسکرى (ع) را در کفن پیچانده و در حیاط  گذاشته‏اند  و جعفر پیش ایستاد  که بر برادر خود نماز بگذارد.

چون خواست  تکبیر  بگوید  طفلی گندم‏گون  با موی گشاده  بیرون آمد و ردای جعفر  را کشید و فرمود: ای عمو پس بایست که من سزاوارترم  به نماز  بر پدر خود  از تو؛ پس جعفر عقب  ایستاد و رنگش  متغیر  شد آن طفل  پیش ایستاد  و بر پدر  بزرگوار خود نماز کرد  و آن جناب  را در  کنار امام علی‏نقی (ع)  دفن کرد و متوجه من  شد  و فرمود  ای بصری بده جواب  نامه را که با توست  پس  تسلیم کردم  و در خاطر خود گفتم  دو نشان از آن نشانه که حضرت امام حسن عسکرى (ع )فرموده بودند ظاهر گشت  و یک علامت مانده  بیرون آمدم  پس یکی از اصحاب  به جعفر گفت: کی بود آن طفل؟ جعفر گفت: والله من او را هرگز ندیده بودم  و نمی‏شناختم...

قابل ذکر است که امام عسکری(ع) توسط امام زمان(عج) غسل وکفن شده و توسط امام زمان در همان اقامتگاه شریفش در شهر سامراء، در کنار مزار پدر بزرگوارش، به خاک سپرده شد که تا امروز نیز زیارتگاه مسلمانان است. در آن جا نشسته بودیم که گروهى از اهل قم آمدند و از امام حسن عسکرى (ع) پرسیدند، چون دانستند که امام رحلت فرموده است، گفتند: جانشینش کیست؟ حاضران جعفر را نشان دادند، آنها به جعفر سلام کرده تسلیت و تهنیت گفتند، و گفتند: نامه‏ها و پول آورده‏ایم، بفرمایید: نامه‏ها را کدام کسان نوشته‏اند و پول چقدر است، جعفر از این سؤال بر آشفت و برخاست و در حالى که گرد جامه‏هاى خود را پاک مى‏کرد، گفت: اینها از ما مى‏خواهند که علم غیب بدانیم!! در این میان خادمى از خانه بیرون آمد و گفت: نامه‏ها از فلان کس و فلان کس است و در همیان هزار دینار هست که ده تا از آنها را آب طلا داده‏اند. آنها نامه‏ها و همیان را داده و به خادم گفتند:

هر که تو را براى گرفتن همیان فرستاده ،او امام است جعفر بن على به نزد معتمد خلیفه عباسى آمد و این جریان را به وى گفت، معتمد مأموران خویش را فرستاد، خادمه صیقل نامى را از خانه امام گرفته و به او گفتند: آن کودک کجاست؟ او گفت: من اطلاعى ندارم ولى خودم حامله هستم، خواست با این کار امر آن کودک (صاحب الامر) را پنهان دارد.

صیقل را به قاضى ابوالشوارب سپردند تا وضع حمل در نزد او باشد، در آن بین عبیدالله بن یحیى بن خاقان ناگهان از دنیا رفت و صاحب زنج در بصره قیام کرد، این جریان اوضاع را آشفته نمود، صیقل از موقعیت استفاده کرده از خانه قاضى بیرون آمد و الحمد لله رب العالمین لا شریک له

آرى، دشمنان نمى‏دانستند که پروردگار نور خود را کامل کرده است و گوهر تابناک‏الهى nbsp; laquo;... هنگام در گذشت ابو محمد حسن بن علی عسکری-علیه السلام-معتمد، خلیفه عباسی حال مخصوصی پیدا کرد که ما از آنfont-family: Arialspan style=span style= style= حضرت حجه بن‏الحسن المهدى(ع)پنج‏سال پیش بدین جهان گام نهاده، اینک پس‏از شهادت پدر گرامى‏اش بر جایگاه والاى امامت تکیه زده است.(9)

 

 

نمونه ای از کرامتهای امام و داستانهایی زیبااز آن حضرت:

1- قلمی که بدون نویسنده می نوشت    

ابو هاشم می‌گوید:

روزی خدمت امام حسن عسکری علیه السلام رفتم و دیدم مشغول نوشتن نامه است. پس از مدتی، وقت نماز فرا رسید. امام کاغذ و قلم را به زمین گذاشت و به نماز ایستاد. اما من دیدم قلم به نوشتن ادامه داد و تا آخر کاغذ را نوشت. من از دیدن این معجزه به سجده افتادم.

امام پس از نماز، قلم را به دست گرفت و به مردم اجازه ورود داد. (10)

 

2- آگاهی امام حسن عسکری علیه السلام به زبان های گوناگون           

ابو حمزه می گوید:

غلامان امام حسن عسکری علیه السلام اهل سرزمین‌های مختلف بودند و در میان آنها رومی، ترک، و از اهالی صقالبه وجود داشت. اما امام با آنان با زبان خودشان سخن می‌گفت.

من همیشه شگفت‌زده می‌شدم و پیش خود می‌گفتم امام در مدینه متولد شده و تا هنگام وفات پدرش، امام هادی علیه السلام ، نیز به سرزمین دیگری نرفته است. پس چگونه به زبان های گوناگون صحبت می کند.

روزی در همین افکار غوطه‌ور بودم که امام حسن عسکری علیه السلام رو به من کرد و فرمود:«خداوند حجت خودش را در میان سایر مخلوقاتش ممتاز ساخته و او را به هر چیز آگاه ساخته است. او به تمام زبان‌ها آگاه است و همه‌ی نسبت‌ها و حوادث را می‌داند. اگر حجّت خدا چنین موقعیتی را نداشت، میان او و مردم عادی که باید پیرو حجت باشند فرقی نبود.» (11)

 

3- اعجاز امام حسن عسکری علیه السلام در حل مشکلات مالی            

ابو هاشم می‌گوید:

روزی همراه امام عسکری علیه السلام سواره در صحرا می‌رفتیم. امام جلوتر از من حرکت می کرد و من پشت سر او. در راه به قرضی که داشتم و موعد پرداختش سر رسیده بود فکر می‌کردم که چگونه آن را پرداخت کنم. امام متوجه من شد و فرمود:«خداوند خودش قرض‌ات را ادا می کند.»

آنگاه روی زین مرکب خم شد و با چوبی که به دست داشت خطی بر زمین کشید و فرمود:«ای ابو هاشم، پیاده بشو و این را بردار و پنهان کن.»

از مرکب پیاده شدم و در برابرم قطعه‌ای از طلا دیدم. آن را برداشتم و پنهان کردم و پس از آن به دنبال امام به راه خود ادامه دادم.

دوباره فکر کردم اگر در این قطعه طلا به انداره تمام بدهی‌ام باشد، که چه بهتر، و اگر نباشد، طلبکار را با همین مقدار راضی می کنم. آن‌گاه به فکر مخارج زمستانم افتادم. در همین هنگام، امام دوباره خم شد و مانند بار اول با چوب خطی بر زمین کشید و فرمود:«پیاده بشو و این را بردار و پنهان کن.»

از مرکب که پیاده شدم. در برابرم قطعه‌ای از نقره دیدم. آن را برداشتم و پنهان کردم.

وقتی به خانه باز گشتم، و طلا و نقره را وزن کردم، دیدم طلا درست به اندازه بدهی‌ام است و نقره به اندازه مخارج زمستانم. نه کمتر نه بیشتر. (12)

 

4- رام شدن اسب به امر امام حسن عسکری علیه السلام          

یکی از خدمتکاران امام حسن عسکری علیه السلام می گوید:

روزی با امام عسکری علیه السلام به بازار چهارپافروشان رفتم.

سر و صدای زیاد فضای بازار را پر کرده بود اما با ورود امام همه صداها خوابید و حتی حیوانات نیز آرام شدند. امام نزد یکی از فروشندگان اسب رفت. فروشنده، اسب چموشی را با قیمت نازلی به امام فروخت. امام به من فرمود:«این اسب را زین کن.»

من پیش خود گفتم امام مرا به کاری که باعث اذیت من شود فرمان نمی‌دهد، و با احتیاط زین اسب را آماده کردم. اسب هیچ حرکتی نداشت و آرام بود. هنگامی که می خواستم اسب را نزد امام ببرم، فروشنده که دید اسب رام شده، گفت:«نه، اسب را نمی‌‌فروشم.»

امام به من فرمود:«بسیار خوب، اسب را به او واگذار کن.»

اما همین که فروشنده خواست افسار اسب را بگیرد، اسب دوباره چموشی کرد و گریخت.

ما از آنجا دور شدیم اما بعد از مدتی فروشنده اسب، خود را به ما رساند و گفت:«این اسب چموش است. اگر مایلید می‌فروشم.»

امام فرمود:«آری می دانم که چموش است.»

سپس از مرکبش پیاده شد و به سمت اسب رفت و دستی به گوش‌های اسب کشید. سوگند به خدا از آن پس، اسب رام شد و من تنها کاری که می کردم این بود که برایش یونجه و جو بریزم. و همه اینها به برکت امام حسن عسکری بود. (13)

 

5- استر سرکش

احمد بن حارث قزوینی می گوید: با پدرم (حارث) در شهر سامره بودیم ، پدرم نگهبان و سرپرست دامهای کاروان سرای منسوب به امام حسن عسکری (ع) بود، در آن هنگام ، در نزد المستعین (دوازدهمین خلیفه عباسی) استری بود که از نظر زیبائی و قامت بلند و چالاکی ، نظیر نداشت ، ولی سرکش بود و نمی گذاشت کسی او را زین کند یا لگام بر دهانش ببندد، و یا کسی بر پشتش سوار شود. گروهی از سواران با تجربه اجتماع کردند و هر گونه حیله و نیرنگی به کار بردند نتوانستند آن را رام کنند و بر پشتش سوار گردند، یکی از دوستان نزدیک مستعین به وی گفت : برای حسن بن علی (امام حسن عسکری علیه السلام) پیام بفرست ، به اینجا بیاید، یا بر این استرسوار می شود، و یا این استر او را خواهد کشت . مستعین ، شخصی را نزد امام حسن عسکری (ع) فرستاد و آن حضرت ناگزیر نزد مستعین رفت ، پدرم (حارث) نیز همراه آن حضرت بود، وقتی که امام حسن (ع) وارد خانه مستعین شد، من هم خود را به خانه او رسانیدم ، دیدم استر با کمال چالاکی در حیاط خانه ایستاده است ، امام حسن (ع) به طرف او رفت ، و دستی بر پشتش کشید، دیدم بدن آن استر آنچنان عرق کرد، که قطرات عرق از پیکرش می ریخت . سپس امام حسن (ع) نزد مستعین آمد، مستعین احترام نمود و خیر مقدم عرض کرد، و سپس گفت : ای ابو محمد! این استر را لگام کن ... امام حسن (ع) روپوشش را در آورد و کنار گذاشت ، و جلو استر رفت و دهان او را لگام زد، سپس نزد مستعین برگشت و نشست . مستعین گفت : این استر را زین کن ... حضرت بر خاست زین بر پشت استر نهاد و بست ، و سپس به جایگاه خود بازگشت . مستعین گفت : می خواهی بر آن سوار شوی ؟

امام حسن (ع) فرمود: آری ، رفت و بر آن سوار شد، و چند قدمی ، با بهترین شیوه راه رفتن ، راه رفت و بازگشت و پیاده شد، مستعین گفت : این استر را چگونه می بینی ؟ امام (ع) فرمود: در زیبائی و راهواری ، بی نظیر است . مستعین گفت : آن را به تو واگذار کردم .

امام حسن (ع) به پدرم (حارث) فرمود: افسار استر را بگیر، پدرم افسار آن استر را کشید و برد.(14)

 

6- دیدار از خانواده ای نصرانی

یکی از راویان حدیث به نام جعفر بن محمّد بصری حکایت کند:

روزی در محضر حضرت ابومحمّد، امام حسن عسکری علیه السلام بودیم ، یکی از مامورین خلیفه وارد شد و گفت : خلیفه پیام داد که چون اءنوش ‍نصرانی یکی از بزرگان نصاری - در شهر سامراء است و دو فرزند پسرش ‍مریض و در حال مرگ هستند، تقاضا کرده اند که برویم و برای سلامتی ایشان دعا کنیم . اکنون چنانچه مایل باشید، نزد ایشان برویم تا در نتیجه به اسلام و خاندان نبوّت ، خوش بین گردند. امام علیه السلام اظهار داشت : شکر و سپاس خداوند متعال را که یهود و نصاری نسبت به ما خانواده اهل بیت از دیگر مسلمین عارف تر هستند. سپس حضرت آماده حرکت شد، لذا شتری را مهیّا کردند و امام علیه السلام سوار شتر شد و رهسپار منزل نوش گردید. همین که حضرت نزدیک منزل نوش نصرانی رسید، ناگهان متوجّه شدیم نوش سر و پای برهنه به سوی امام علیه السلام می آید و کتاب انجیل را بر سینه چسبانده است ، همچنین دیگر روحانیّون نصاری و راهبان ، اطراف او در حال حرکت هستند. چون جلوی منزل به یکدیگر رسیدند، نوش گفت : ای سرورم ! تو را به حقّ این کتاب - که تو از ما نسبت به آن آگاه تر هستی و تو از درون ما و آئین ما مطّلع هستی - آنچه را که خلیفه پیشنهاد داده است انجام بده ، همانا که تو در نزد خداوند، همچون حضرت عیسی مسیح علیه السلام هستی . امام حسن عسکری علیه السلام با شنیدن این سخنان ، حمد و ثنای خداوند را به جای آورد و سپس وارد منزل نصرانی شد و در گوشه ای از اتاق نشست . و جمعیّت همگی سر پا ایستاده و تماشای جلال و عظمت فرزند رسول خدا صلی الله علیه و آله بودند، بعد از لحظاتی حضرت لب به سخن گشود و اشاره به یکی از دو فرزند مریض نمود و اظهار داشت : این فرزندت باقی می ماند و ترسی بر آن نداشته باش ؛ و امّا آن دیگری تا سه روز دیگر می میرد، و آن فرزندت که زنده می ماند مسلمان خواهد شد و از مؤمنین و دوستداران ما اهل بیت قرار خواهد گرفت . نوش نصرانی گفت : به خدا سوگند، ای سرورم ! آنچه فرمودی حقّ است و چون خبر دادی که یکی از فرزندانم زنده می ماند، از مرگ دیگری واهمه ای ندارم و خوشحال هستم از این که پسرم اسلام می آورد و از علاقه مندان شما اهل بیت رسالت قرار می گیرد. یکی از روحانیّون مسیحی ، نوش را مخاطب قرار داد و گفت : ای نوش ! تو چرا مسلمان نمی شوی ؟ پاسخ داد: من اسلام را از قبل پذیرفته ام و نیز مولایم نسبت به من آگاهی کامل دارد. در این موقع ، حضرت ابومحمّد، امام عسکری علیه السلام اظهار نمود: چنانچه مردم برداشت های سوئی نمی کردند، مطالبی را می گفتم و کاری می کردم که آن فرزندت نیز سالم و زنده بماند. نوش گفت : ای مولا و سرورم ! آنچه را که شما مایل باشید و صلاح بدانید، من نیز نسبت به آن راضی هستم . جعفر بصری گوید: یکی از پسران اءنوش نصرانی همین طور که امام علیه السلام اشاره کرده بود، بعد از سه روز از دنیا رفت و آن دیگری پس از بهبودی مسلمان شد و جزء یکی از خادمین حضرت قرار گرفت(15)        

 

7- پاسخ نامه بدون ارسال

دو نفر از اصحاب به نام های عبدالحمید بن محمّد و محمّد بن یحیی حکایت کرده اند: روزی بر یکی از دوستانمان به نام ابوالحسن ، علی بن بِشر، جهت دیدار و ملاقات وارد شدیم ، او سخت بی حال و در بستر افتاده بود، همین که وارد شدیم ، به ما پناهنده شد و التماس کرد تا برایش دعا کنیم و اظهار داشت : نامه ای با خطّ خودم نوشته ام می خواهم آن را فردی مورد اطمینان نزد مولایم ابومحمّد، امام حسن عسکری علیه السلام ببرد. از او سؤال کردیم که نامه کجاست ؟ اگر ممکن است ، آن نامه را به ما بده تا خودمان خدمت حضرت ببریم و جواب آن را بگیریم و بیاوریم . پاسخ داد: نامه در کنارم می باشد، پس دست بردیم و نامه را از زیر سجّاده اش بیرون آوردیم و با اجازه او نامه اش را گشودیم تا ببینیم چه نوشته است ، همین که نامه را باز کردیم ، نگاه ما به اوّل نامه افتاد که مهر و امضاء شده بود و در بالای آن مرقوم بود: ای علی بن بشر! ما نامه تو را خواندیم و خواسته ات را متوجّه شدیم ، از خداوند متعال عافیت و سلامتی تو را درخواست نمودیم ، و نیز خداوند متعال مدّت عمر تو را تا چهل و نه سال دیگر طولانی گردانید.

پس شکر و سپاس خداوند را به جای آور، و به وظائف خود عمل نما، و بدان که خداوند آنچه مصلحت باشد انجام خواهد داد. و چون نامه را خواندیم ، خطاب به علی بن بِشر کردیم و گفتیم : سرور و مولایمان ، بدون آن که نامه را برای امام علیه السلام برده باشیم و بدون آن که آن را دیده باشد خوانده است و پاسخ نامه ات را مرقوم فرموده است . پس ناگهان در همین اثناء، صحیح و سالم شد و از جای خود برخاست و کنیز خود را خوشحال نمود و آزادش گردانید. بعد از سه روز از طرف وکیلِ امام علیه السلام ابوعمر عثمان بن سعد العَمری از شهر سامراء محموله ای را برای علی بن بِشر آوردند، و چون محاسبه کردیم ارزش اموال ، سه برابر قیمت کنیز بود(16)                                                                                 

 

8- دعای امام عسکری علیه السلام و شفای بیمار          

اشجع بن اقرع می گوید:

بینایی یکی از چشمهایم را از دست داده بودم و بینایی چشم دیگرم نیز روز به روز کمتر می‌شد. نامه ای به امام حسن عسکری علیه السلام نوشتم و از او درخواست کردم دعا کند خداوند چشم هایم را شفا دهد.

امام در جواب نامه ام نوشت:«خداوند چشمانت را حفظ فرماید.» و در پایان نامه هم به من تسلیت گفته و نوشته بود:«آجرک الله و احسن ثوابک.»( خدا به تو اجر و پاداشی نیکو عنایت فرماید.)

با دعای امام چشمانم شفا یافت اما با دیدن تسلیت امام به فکر فرو رفتم که چه کسی از بستگانم از دنیا رفته است که من بی‌خبرم. تا این که پس از چند روز خبر وفات پسرم، طیّب، به من رسید و دانستم تسلیت امام برای مرگ او بوده است. (17)

 

9- دعای امام حسن عسکری علیه السلام درباره عیسی بن صبیح          

عیسی بن صبیح می‌گوید:

من و امام عسکری علیه السلام در زندان هارون بودیم.

امام سن دقیق مرا به من فرمود. آن‌گاه پرسید:«آیا پسری داری؟»

گفتم:«خیر.»

امام چنین دعا کرد:«بار خدایا به او پسری روزی فرما که کمک و پشتیبان او باشد.»

آن‌گاه فرمود:«فرزند خوب، یاور خوبی است.» و آن گاه شعری به این مضمون خواند:«هر کس دارای پشتیبان باشد، حق خود را می‌گیرد. و ذلیل، آن کسی است که کمک و پشتیبانی ندارد.»(18)

 

10- عنایت به احمد بن اسحاق در مسأله چگونگی خوابیدن       

احمد بن اسحاق می گوید:

روزی به امام حسن عسکری علیه السلام گفتم:«من از چیزی اندوهناکم. تصمیم داشتم که از پدرتان سئوال کنم ولی این فرصت به دستم نیامد. از پدران شما برای ما روایت شده که پیامبران به پشت می‌خوابند، مؤمنین به پهلوی راست و شیاطین به رو.»

امام فرمود:«این روایت همان گونه که می گویی صحیح است.»

عرض کردم:«من تلاش می کنم به پهلوی راستم بخوابم ولی برایم ممکن نیست، و خوابم نمی برد.»

امام مدتی سکوت کرد؛ سپس دست راست خود را سه بار به پهلوی چپم و دست چپ خود را به پهلوی راستم کشید.

از ان پس دیگر نمی‌توانستم به پهلوی چپم بخوابم. (9)

 

11-امام عسکری علیه السلام و یاری به اصحاب           

ابوهاشم جعفری می گوید:

در ایامی که در زندان بودم، در نامه‌ای برای امام عسکری علیه السلام از سختی اسارت شکایت کردم.

امام در پاسخ نامه‌ام چنین مرقوم فرمود:«تو امروز نماز ظهر را در منزلت خواهی خواند.»

پس از دریافت نامه امام، طولی نکشید که از زندان آزاد شدم و آن روز نماز ظهر را در منزل خواندم. در نامه ام به امام حسن عسکری علیه السلام خجالت کشیده بودم از مشکلات مالی‌ام بگویم، اما همین که از زندان به خانه باز گشتم، امام صد دینار برایم فرستاد و در نامه‌ای یاد آور شد که:«هر گاه حاجتی داشتی، خجالت نکش و خواسته‌ات را بگو، که نیازت را برطرف می‌کنیم.» (20)

                               

12- امام عسکری علیه السلام و پیشگویی قتل خلیفه مهتدی عباسی      

ابوهاشم جعفری می گوید:

همراه امام حسن عسکری علیه السلام در زندان مهتدی خلیفه عباسی اسیر بودیم. امام به من فرمود:«ای ابو هاشم، این طاغوت - مُهتدی - تصمیم گرفته است که امشب با خدا - حجت خدا و دین او - بازی کند ولی خداوند عمرش را تمام کرده است و حکومت به دیگری می رسد. من فعلاً فرزندی ندارم ولی خداوند به زودی با کَرَم و لطفش فرزند پسری به من روزی می‌فرماید.»

فردا صبح، ترک ها بر مهتدی حمله کردند و مردم هم با آنها هم دست شدند و مهتدی را کشتند و به جایش معتمد را خلیفه کردند و با او بیعت کردند. (21)

 

13-اسماعیل بن محمد و پیشگویی امام

اسماعیل بن محمّد - که یکی از نوه های عبّاس بن عبدالمطّلب می باشد - تعریف کرد: روزی بر سر راه امام حسن عسکری علیه السلام نشستم و هنگام عبور آن حضرت ، تقاضای کمک کردم و قسم خوردم که هیچ پولی ندارم و حتّی خرجی برای تهیّه آذوقه عائله ام ندارم . حضرت جلو آمد و فرمود: قسم دروغ می خوری ، با این که دویست دینار در وسط حیات منزل خود پنهان کرده ای ، و این برخورد من به آن معنا نیست که به تو کمک نمی کنم ، پس از آن ، حضرت به غلام خود که همراهش بود فرمود: چه مقدار پول همراه داری ؟ پاسخ داد: صد دینار، حضرت دستور داد تا آن مبلغ را تحویل من دهد. وقتی دینارها را گرفتم فرمود: ای اسماعیل ! بیش از آنچه پنهان کرده ای نیازمند خواهی شد و نسبت به آن ناکام خواهی گشت . اسماعیل گوید: پس از گذشت مدّتی ، سخت در مضیقه قرار گرفتم و به سراغ آن دویست دیناری رفتم که پنهان کرده بودم ، ولی آنچه تفحّص و بررسی کردم آن ها را نیافتم . بعداً متوجّه گشتم که یکی از پسرانم از آن محلّ، اطّلاع یافته و پول ها را برداشته است و من ناکام و محروم گشتم(22)

 

14-هدیه امام حسن عسکری به ابوهاشم جعفری

 مرحوم کلینی و برخی دیگر از بزرگان به نقل از ابوهاشم جعفری آورده اند: روزی در محضر مبارک حضرت ابومحمّد امام حسن عسکری علیه السلام وارد شدم و با خود گفتم : ای کاش حضرت نگین انگشتری ، به من هدیه می نمود تا نزد انگشترساز ببرم و رکاب مناسبی برای آن بسازد و به عنوان تبرّک به دست خود نمایم . و چون مقداری نشستم ، بلند شدم و بدون آن که در فکر نگین انگشتر باشم ، خواستم که خداحافظی کنم . پس امام علیه السلام انگشتری را تحویل من داد و فرمود: ای ابوهاشم ! تو نگین خواستی ؛ ولی ما نگینی همراه با رکاب آن به تو می دهیم ، خداوند آن را برای تو مبارک گرداند. پس از آن گفتم : ای سرور و مولایم ! شهادت می دهم که تو حجّت و ولی خدا هستی و امام و پیشوای من خواهی بود و من بر این شهادت اعتقاد راسخ دارم ؛ سپس حضرت فرمود: خداوند متعال تو را مورد مغفرت و رحمت خود قرار دهد

 

15-  حسن سلوک

ابو هاشم جعفری ، یکی از شاگردان و دوستان امام حسن عسکری (ع) بود، او چند روز، به امام حسن (ع) روزه مستحبی گرفت ، و هنگام افطار، همراه امام (ع) با هم افطار می کردند. روزی بر اثر گرسنگی ، ضعف شدید بر ابو هاشم وارد شد، او آن روز طاقت نیاورد و به اطاق دیگر رفت ، و مخفیانه مقداری نان در آنجا یافت و آن را خورد و روزه اش را شکست ، سپس بی آنکه جریان را به امام (ع) بگوید، به حضور امام (ع) آمد و نشست . امام حسن (ع) به غلام خود فرمود: غذائی برای ابوهاشم فراهم کن ، زیرا او روزه اش را شکسته است . ابو هاشم لبخندی زد. امام (ع) به او فرمود: ای ابو هاشم ! چرا می خندی ؟ اگر می خواهی نیرو پیداکنی ، گوشت بخور، در نان قوت نیست . به این ترتیب امام حسن عسکری (ع) با کمال خوشروئی و خودمانی ، با دوستان ، بر خورد می کرد و چون پدر و فرزند با آنها رفتار می نمود، و مزاح می کرد، با اینکه دارای مقام بسیار ارجمند امامت بود (23)

 

16-  گره گشائی مشکلات مسلمانان

ابوالفرات یکی از شیعیان عصر امام حسن عسکری (ع) بود، می گوید: ده هزار درهم از پسر عمویم طلب داشتم ، چند بار نزد او رفتم و مطالبه کردم ، او جواب منفی داد، و مرا با شدت رد کرد، سرانجام نامه ای برای امام حسن عسکری (ع) نوشتم و در آن نامه ، جریان را یادآوری نمودم و عرض کردم که برای من دعا کن ، تا پسر عمویم ، پول مرا بدهد. آن حضرت ، جواب نامه مرا داد، در آن نوشته بود که پسر عمویت بعداز روز جمعه می میرد، و قبل از مرگش ، پول تو را خواهد داد. قبل از روز جمعه پسر عمویم نزد من آمد و طلب مرا پرداخت ، به او گفتم : چطور شد که آن همه نزد تو آمدم ، طلب مرا نمی دادی ، ولی اکنون خودت آمدی پرداختی ؟. در جواب گفت : در عالم خواب ، با امام حسن عسکری (ع) ملاقات کردم ، آن حضرت به من فرمود: وقت مرگ تو نزدیک شده است ، طلب پسر عمویت را بپرداز(24)

 

17- فریادرسی امام عسکری (ع)

کافور خادم گوید: یونس نقاش که از دوستان و خادمان امام حسن عسکری(علیه السلام) بود، روزی به حضور امام آمد در حالی که مضطرب و لرزه بر اندامش بود عرض کرد: ای مولای من به تو در مورد خانواده ام وصیت می کنم که به آنها لطف و خیر داشته باشید. امام فرمود: چه خبر؟

یونس عرض کرد: می خواهم از این دنیا بروم . امام در حالی که خنده بر لب داشت فرمود: ای یونس چرا؟ مگر چه شده ؟ یونس عرض کرد: فرزند ظالم (منظورش فرزند خلیفه وقت است) نگین انگشتری برایم فرستاد که سخنی در آن نقش کنم ، وقتی که مشغول کار شدم نگین دو نصف شد، فردا هم باید نگین را تحویل دهم و او ستمگری است یا دستور هزار تازیانه و یا اعدام مرا خواهد کرد. امام حسن عسکری (ع) فرمود: به منزلت برو، تا فردا خوشحال می شوی ، و این پیش آمد برای تو خیر است . وقتی که فردا شد، باز یونس خدمت امام رسید و بسیار ناراحت و نگران بود و عرض کرد رسول خلیفه آمد و نگین را می خواهد. امام فرمود: برو نزد او که هرگز جز خیر نبینی . یونس عرض کرد: ای مولای من به او چه بگویم ؟

امام لبخندی زد و فرمود: برو نزد فرستاده خلیفه و پیام او را بشنو که خیر است . یونس رفت و پس از ساعتی برگشت و به امام عرض کرد: ای مولای من ، کنیزهای دربار با هم درباره آن نگین بگو مگو کرده اند، پیام آور آمده به من می گوید: اگر امکان داد آن نگین را دو نصف کن ، تا هر چه بخواهی تو را بی نیاز سازیم . امام حسن عسکری متوجه خدا شد و عرض کرد: خدایا حمد و سپاس ‍مخصوص ذات پاک تو است ، چرا که ثنا گویت را تصدیق نمودی . سپس به یونس فرمود: در جواب چه گفتی ؟ او عرض کرد: گفتم : به من مهلت بده تا در این باره فکر کنم .. امام فرمود: محکم کاری کردی(25)

 

18- ارسال کمک از زندان

یکی از اصحاب و راویان حدیث که به نام ابویعقوب ، اسحاق - فرزند ابان - معروف بود، حکایت کند: در آن دورانی که حضرت ابومحمّد، امام حسن عسکری علیه السلام در زندان معتمد عبّاسی به سر می برد، به بعضی از دوستان و یاران باوفایش ‍سفارش می فرمود تا مقدار معیّنی طعام برای افراد بی بضاعت از خانواده های مؤمن ببرند. و در ضمن تصریح می نمود: متوجّه باشید، هنگامی که وسائل خوراکی را درب منزل فلانی و فلانی برسانید، من نیز در کنار شما همان جا حاضر خواهم بود. و با این که مامورین حکومتی به طور مرتّب جلوی زندان و اطراف آن حضور داشتند و دائم در گشت و کنترل بودند. همچنین با این که مسئول زندان هم جلوی زندان حاضر بود و درب زندان قفل داشت و در هر پنج روز، یکبار مسئول زندان را تعویض می کردند تا مبادا راه دوستی و... با افراد زندانی پیدا شود. و نیز با توجّه بر این که جاسوسانی را به شکل های مختلف ، در اطراف گماشته بودند. با همه این سختگیری ها، همین که اصحاب دستور حضرت را اجراء می کردند و مقدار طعام سفارش شده را درب منزل شخص فقیر مورد نظر می رساندند، می دیدند که امام علیه السلام قبل از آن ها جلوی منزل حضور دارد و از آن ها دلجوئی می نماید. و از این طریق فقراء و شیعیان ، توسّط حضرت امام حسن عسکری علیه السلام در رفاه و آسایش قرار می گرفتند. و امام مسلمین - حضرت امام حسن عسکری علیه السلام به هر نوعی که می توانست حتّی از داخل زندان هم ، به خانواده های بی بضاعت و تهی دست رسیدگی می نمود.

 

19- محاسبه اول ماه رمضان

مرحوم سیّد بن طاووس رضوان اللّه تعالی علیه ، به نقل یکی از اصحاب به نام ابوالهیثم ، محمّد بن ابراهیم حکایت کند: روز اوّل ماه رمضان ، پدرم خدمت امام حسن عسکری علیه السلام شرفیاب شد و مردم در آن روز اختلاف داشتند که آیا آخر ماه شعبان است یا آن که اوّل ماه رمضان می باشد؟! موقعی که پدرم بر آن حضرت وارد شد، فرمود: جزء کدام گروه هستی و در چه حالی می باشی ؟ پدرم عرضه داشت : ای سرورم ! یاابن رسول اللّه ! من فدای شما گردم ، امروز را قصد روزه کرده ام . امام علیه السلام فرمود: آیا مایل هستی که یک قانون کلّی را برایت بگویم تا برای همیشه مفید باشد و نیز دیگر بعد از این ، نسبت به روزهای اوّل ماه رمضان شکّ نکنی ؟ پدرم اظهار داشت : بلی ، بر من منّت گذار و مرا راهنمائی فرما. حضرت فرمود: دقّت کن که اوّل ماه محرّم چه روزی خواهد بود که اگر آن را شناختی برای همیشه سودمند است و دیگر برای ماه رمضان مشکلی نخواهی داشت . پدرم گفت : چگونه با شناختن اوّل محرّم ، دیگر مشکلی برای ماه رمضان نخواهد بود؟! و سپس افزود: خواهشمندم چنانچه ممکن باشد، برایم توضیح بفرما، تا نسبت به آن آشنا بشوم ؟ امام علیه السلام فرمود: خوب دقّت کن ، هنگامی که روز اوّل ماه محرّم فرا می رسد - که با تشخیص صحیح آن را که به دست آورده باشی -. پس اگر اوّل محرّم ، روز یک شنبه باشد، عدد یک را نگه بدار. و اگر دوشنبه باشد، عدد دو، نیز اگر سه شنبه بود عدد سه و برای چهارشنبه عدد چهار و برای پنج شنبه عدد پنج ، همچنین برای جمعه عدد شش و برای شنبه ، عدد هفت را در نظر بگیر. بعد از آن ، حضرت افزود: سپس همان عدد مورد نظر را - که مصادف با اوّلین روز محرّم شده است - با عدد ائمّه اطهار علیهم السلام - که عدد دوازده می باشد - جمع کن . سپس از مجموع اعداد، هفت تا هفت تا، کم بکن و در نهایت ، دقّت داشته باش که عدد باقیمانده چیست ؟ اگر عدد باقیمانده هفت باشد پس اول ماه رمضان شنبه خواهد بود و اگر شش باشد ماه رمضان جمعه است و اگر پنح باشد ماه رمضان پنج شنبه است و اگر چهار باشد ماه رمضان چهارشنبه خواهد بود؛ و به همین منوال تا آخر محاسبه را انجام بده ، که انشاءاللّه موافق با واقع در خواهد آمد.

 

20-امام حسن عسکری و بارش باران

 طبری حکایت میکند:

روزی در محضر شریف حضرت ابومحمّد علیه السلام بودم که عدّه ای بیابان نشین ، از اطراف وارد شدند و از کم آبی و خشکسالی شکایت و اظهار ناراحتی کردند. امام علیه السلام برای آنها خطّی را نوشت و باران شروع به باریدن کرد، پس ‍از ساعتی آمدند و گفتند: یاابن رسول اللّه ! بارش باران زیاد شده و احساس ‍خطر می کنیم . پس حضرت روی زمین علامتی کشید و باران قطع شد و دیگر نبارید

 

21- نواده حبابه والبیّه‏ و امام حسن عسکری (ع)

حبابه والبیه زنى بود که در کوفه به خدمت امیرالمؤمنین (علیه السلام) رسید و گفت: یا امیرالمؤمنین! خدا تو را رحمت کند، دلیل امامت چیست؟ امام سنگى را نشان داد و فرمود: آن سنگ

را پیش من آور، زن سنگ را پیش امام آورد، حضرت مهر خودش را به سنگ زد (اثر مهر در سنگ آشکار شد). بعد فرمود: یا حبابه! وقتى که یک نفر ادعاى امامت کرد و توانست ماند من این سنگ را مهر کند بدان او امام مفترض الطاعة است.

این زن تا زمان امام رضا (علیه السلام) زنده ماند، با معجزه امام سجاد (علیه السلام) جوانى به او بازگشت و سنگ را تا مهر امام ثامن (علیه السلام) رسانید،

آنگاه فرزندان وى در زمان امامان دیگر این کار ادامه دادند.

ثقه جلیل‏القدر داود بن قاسم جعفرى گوید: نزد امام حسن عسکرى (علیه السلام) بودم که به امام گفتند: مردى از اهل یمن اجازه ورود مى‏خواهد، امام اجازه فرمود، دیدم مردى بلند قامت و قوى بازو داخل شد، به امام سلام ولایت داد، حضرت جواب داده و امر به نشستن کرد.

او در نزد من و چسبیده به من نشست، من به خود گفتم: اى کاش مى‏دانستم این شخص کیست؟ امام (علیه السلام) فرمود: این از فرزندان آن زنى است که پدران من سنگى که او داشت مهر کرده‏اند، و اثر مهرشان در آن نقش شده است، آن را آورده است تا من نیز مهر کنم. بعد فرمود: سنگ را بیاور، او سنگ را بیرون آورد، دیدم جایى از آن صاف است و مهر نخورده .

ابو محمد عسکرى (علیه السلام) آن را گرفت، مهر خویش بیرون آورد و آن را مهر کرد، گویى الان نقش مهر را مى‏بینم که «الحسن بن على» بود، من به مرد یمانى گفتم: تا به حال امام را دیده بودى؟ گفت: نه واللّه ولى مدتى بود که به دیدارش شایق بودم، گویى الساعه جوانى که او را ندیده بودم نزد من آمد و گفت: برخیز به محضر امام برو، من وارد خدمتش شدم.

سپس مرد یمانى برخاست و مى‏گفت: «رحمة الله و برکاته علیکم اهل البیت ذریة بعضها من بعض اشهد بالله ان حقک الواجب کوجوب حق امیرالمؤمنین والائمة من بعده صلوات الله علیهم اجمعین»آنگاه رفت و دیگر او را ندیدم.

ابو هشام گوید: از او پرسیدم اسمت چیست؟ گفت: نام من مهجع پسر صلت پسر عقبه، پسر سمعان، پسر غانم، پسر ام غانم و آن زن اعرابیه یمنى صاحب سنگى است که امیرالمؤمنین (علیه السلام) بر آن مهر زد و فرزندانش مهر زدند تا زمان امام أبى الحسن رضا (علیه السلام). (26)

 

22- تشریف بردن امام حسن عسکری (ع) به گرگان‏

جعفر بن شریف گرگانى گوید: سالى که به حج مى‏رفتم در «سر من رأى» (= سامرّا) به خدمت امام عسکرى (علیه السلام) رسیدم، مردم آنجا مقدارى مال توسط من ارسال کرده بودند خواستم از امام بپرسم که آن را به کجا تحویل دهم، حضرت پیش از سؤال من، فرمودند: آنچه آورده‏اى به خادم من، مبارک تحویل بده، این کار را کردم.

بعد گفتم: شیعیان شما در گرگان به محضرتان سلام مى‏رسانند، فرمود: مگر بعد از حج به گرگان نخواهى رفت؟ گفتم: چرا، فرمود: از امروز تا صد و هفتاد روز به گرگان باز مى‏گردى، روز جمعه سوم ربیع الاخر در اول روز وارد آن جا خواهى شد، چون وارد شدى به آنها بگو که در آخر همان روز من به آنجا خواهم آمد.

برو در هدایت و رشاد، بدان که خدا تو را و یاران تو را در این مسافرت سلامت خواهد داد، بسلامت به خانواده‏ات باز خواهى گشت. براى پسرت شریف پسرى به دنیا خواهد آمد، نام آن را صلت بن شریف بن جعفر بن شریف بگذارد، خداوند او را بزرگ خواهد کرد و از شیعیان ما خواهد بود.

گفتم: یابن رسول الله! ابراهیم بن اسماعیل جرجانى مردى است از شیعیان شما، به دوستان شما بسیار کمک مى‏کند، در هر سال بیشتر از صد هزار درهم در این باره خرج مى‏نماید و او یکى از ثروتمندان گرگان است. فرمود: خداوند به ابى اسحاق در مقابل احسانش جزاى خیر بدهد، گناهانش را بیامرزد و به او پسر کامل الخلقه‏اى عطا فرماید، به او بگو: حسن بن على مى‏گوید: نام پسرت را احمد بگذار.

من از خدمت امام مرخص شدم، خداوند مرا در سفر سلامت داد تا روز جمعه سوم ربیع الاخر در اول روز آنطور که امام فرموده بود وارد گرگان شدم، دوستان به دیدار من آمدند، به من تهنیت مى‏گفتند. به آنها گفتم که: امام صلوات الله علیه وعده کرده در آخر امروز به گرگان تشریف بیاورد، آنچه لازم دارید بخواهید و مسائل و حوائجتان را در نظربگیرید.

آنان چون نماز ظهر و عصر را خواندند همه در خانه من جمع شدند، به خدا قسم که در یک حالت بى خبرى بودیم ناگاه دیدیم که امام تشریف آوردند و به جمع ما داخل شدند و پیش از ما به ما سلام کردند، ما از آن حضرت استقبال کرده، دست مبارکش را بوسیدیم.

امام صلوات الله علیه فرمودند: من به جعفر بن شریف وعده کردم که در آخر این روز به این جا آیم، نماز ظهر و عصر را در سامراء خوانده با اینجا آمدم تا با شما تجدید عهد نمایم و الان به وعده خود عمل کرده‏ام، مسائل و حوائج خویش را بگویید.

در آن وقت، اول نضربن جابر عرض کرد: یابن رسول الله! پسرم، جابر یک ماه است که چشمش بینایى خود را از دست داده است، دعا کنید که خداوند بینیاى او را باز گرداند. امام (علیه السلام) فرمود: او را پیش من آورید، حضرت دست مبارکش را بر چشم او کشید، در دم بینایى خویش را باز یافت، بعد یکى پس از دیگرى آمده از حوائج خویش سؤال مى‏کردند، امام حاجاتشان را برآورد و براى آنها دعاى خیر کرد و همان روز برگشت.(27)

نگارنده گوید: آمدن امام (علیه السلام) به گرگان نظیر جریان على بن خالد و جریان آمدن تخت ملکه سباء به محضر سلیمان است که در حالات امام جواد (علیه السلام) گذشت، و شفا دادن آن حضرت نظیر کار عیسى بن مریم (علیه السلام) است که خدا درباره او فرموده: «و أبُرى الاکمه والابرص و أُحى الموتى‏ بإذنِ اللّه» و خبر دادن از غیب از علوم خدایى است که در اختیار آنان علیهم السلام بود.(28)

 

23-خواندن نامه ناصبی  بدون مرکب

 «محمد بن عیاش‏» مى‏گوید: چند نفر بودیم که در مورد کرامات امام عسکرى-علیه السلام-با هم گفتگو مى‏کردیم. فردى ناصبى (دشمن اهل بیت) گفت: من نوشته‏اى بدون مرکب براى او مى‏نویسم، اگر آن را پاسخ داد، مى‏پذیرم که او بر حق است.

ما مسائل خود را نوشتیم. ناصبى نیز بدون مرکب روى برگه‏اى که مطلب خود را نوشت و آن را با نامه‏ها به خدمت امام فرستادیم. حضرت پاسخ سؤالهاى ما را مرقوم فرمود و روى برگه مربوط به ناصبى، اسم او و اسم پدرش را نوشت! . ناصبى چون آن را دید از هوش رفت، و چون به هوش آمد، حقانیت‏حضرت را تصدیق کرد و در زمره شیعیان قرار گرفت. (29)

 

24- پیشگویی امام در مورد تعداد فرزندان

«جعفر بن محمد قلانسى‏» مى‏گوید: برادرم محمد که همسرش آبستن بود، نامه‏اى به حضرت عسکرى-علیه السلام-نوشت و خواهش کرد که حضرت دعا کند زایمان همسرش بى‏خطر، و نوزاد او پسر باشد. امام در پاسخ نوشت: خداوند فرزند پسر به تو عنایت مى‏کند، و «محمد» و «عبد الرحمن‏» دو اسم خوبى هستند. آن زن پسر آنهم دو قلو زایید، یکى را محمد و دیگرى را عبد الرحمن نام نهادند. (30)

 

25- پیشگویی امام برای محمد بن حمزه

«محمد بن حمزه سروى‏» مى‏گوید: توسط «ابو هاشم جعفرى‏» که از نزدیکترین یاران حضرت عسکرى-علیه السلام-بود، نامه‏اى به آن حضرت نوشتم و در خواست کردم دعائى در حق من بکند تا توانگر شوم. امام به خط خود جواب داد: مژده باد بر تو! خداوند به این زودى تو را بى‏نیاز گردانید. پسر عموى تو «یحیى بن حمزه‏» درگذشت و وارثى ندارد، دارایى او که صد هزار درهم است‏بزودى به دست تو خواهد رسید. (31)

 

26- احسان عالى‏

محمد بن على بن ابراهیم گوید: کار معاش بر ما تنگ شد، پدرم گفت: برویم محضر ابو محمد حسن عسکرى، گویند: آدم باسخاوتى است، گفتم: با او آشنایى دارى؟ گفت: نه، او را نمى‏شناسم و تا به حال او را ندیده‏ام.

در راه که براى دیدن او مى‏رفتیم پدرم گفت: اى کاش پانصد درهم به من مى‏داد، دویست درهم براى لباس، دویست درهم براى آرد و صد درهم براى مخارج. من هم در دلم گفتم: اى کاش مى‏فرمود به من سیصد درهم مى‏دادند، با صد درهم الاغى مى‏خریدم، صد درهم براى مخارج و صد درهم براى لباس، در این صورت به طرف قزوین و همدان براى کار مى‏رفتم.

چون به در خانه آن حضرت رسیدیم غلامى بیرون آمد و ما را با نام صدا کرد و گفت: على بن ابراهیم و پسرش محمد داخل شوند، چون به خدمتش رسیده و سلام عرض کردیم، فرمود: یا على! چه چپز سبب شده که تا این وقت از ملاقات ما تأخیر کرده‏اى؟! گفتم: یا سیدى! مقید بودم که در این حال تنگدستى محضر شما آیم.و چون از خدمت ایشان بیرون آمدیم غلامش آمد و به پدرم کیسه‏اى داد و گفت: این پانصد درهم است، دویست درهم براى لباس، دویست درهم براى آرد و صد درهم براى نفقه، بعد کیسه دیگرى به من داد و گفت: این سیصد درهم است، با صد درهم الاغ بخر، صد درهم براى لباس و صد درهم براى نفقه، به سوى جبل (همدان و قزوین...) و به طرف «سورا» 23سفر کن. (32)

ابن کردى، راوى حدیث مى‏گوید: او به «سورا» رفت و در آن جا زنى تزویج کرد و در یک روز چهار هزار دینار به خانه‏اش وارد شد، با وجود آن، قائل به وقف و از واقفیّه بود، به او گفتم: آیا دلیلى روشنتر از این به امامت او مى‏خواهى؟! گفت: راست مى‏گویى ولى ما در کارى و در گروهى هستیم که به آن عادت کرده‏ایم.و نگارنده گوید: واى به حال او! خدا هدایتش کرده ولى هدایت خدایى را نپذیرفته است «و ما یغنى الایات و النذر عن قوم لا یومنون».

 

27- جریان فصد

یکى از پزشگان نصارى به نام بطریق که بیشتر از صد سال عمر داشت و در شهر «رى» مشغول طبابت بود مى‏گوید: من شاگرد دکتر «بختیشوع» پزشک مخصوص متوکّل بودم، او براى کارهاى مخصوص مرا مأموریت مى‏داد، روزى حسن بن على بن محمد عسکرى به او سفارش کرد که بهترین شاگردانش را پیش او بفرستد تا با فصد (رگ زدن) از او خون بگیرد، او مرا براى این کار برگزید و گفت: ابن الرضا از من خواسته که کسى را براى فصد (رگ زدن) پیش او بفرستم.

تو برو و بدان که او در این روز داناترین کس زیر آسمان است، حذر کن از این که بر خلاف دستور او کارى کنى. من خدمت او رسیدم، فرمود: برو در فلان اتاق باش تا تو را بخواهم، من در وقتى که وارد خدمت او شدم براى فصد و خون گرفتن مناسب بود. ولى او مرا در وقتى خواست که براى «فصد» مناسب نبود.

طشت بزرگى حاضر کردند من رگ اکحل امام را فصد کردم، مرتب خون مى‏آمد تا طشت پر از خون گردید، فرمود: خون را قطع کن، من رگ را بستم، خون قطع گردید، امام دستش را شست و بست، فرمود به همان حجره برگشتم، براى من طعام زیادى گرم و سر آوردند و تا عصر در آنجا ماندم.

آنگاه مرا خواست و فرمود: رگ را باز کن، رگ را باز کردم، خون شروع به آمدن کرد تا طشت مزبور باز پر از خون گردید، فرمود: خون را قطع کن، من خون را بستم، امام دستش را بست و مرا به همان حجره باز گردانید، من شب را در آنجا ماندم.

چون صبح شد و آفتاب بالا آمد مرا خواست، باز طشت را حاضر کردند فرمود: خون را باز کن، من رگ را باز کردم، این دفعه خونى مانند شیر سفید آمد، تا طشت پر گردید، فرمود: خون را قطع کن، رگ را بستم، امام دست خویش را بست، مرا مقدارى لباس و پنجاه دینار داد و فرمود: این را بگیر و از کمى آن معذرت خواست، من آن را گرفته و برگشتم، به وقت برگشتن گفتم: آیا سفارشى ندارید؟ فرمود: آرى، آنان که از «دیر عاقول» با تو رفاقت خواهند کرد، با آنها خوب رفیق باش.

من پیش «بختیشوع» برگشته، جریان را باز گفتم، گفت :حکماء اتفاق دارند که در بدن انسان بیشتر از هفت امناء خون نمى‏شود،

این که تو مى‏گویى اگر از چشمه آبى هم خارج شود عجیب است، عجیب‏تر از آن، جریان شیر است، استادم به فکر رفت .

آنگاه سه روز مرتب کتابها را مطالعه مى‏کردیم تا براى این واقعه نظیرى پیدا نماییم، ولى چیزى پیدا نشد، بعد گفت:

در عالَم نصرانیت داناتر به طب کسى نماند مگر راهبى در «دیر عاقول»، آنگاه براى او نامه‏اى نوشت و جریان را گزارش کرد.

من نامه را به دیر عاقول بردم و آن راهب را صدا کردم، از بالاى دیر سر بلند کرد و گفت: تو کیستى؟ گفتم: شاگرد بختیشوع. گفت: نامه‏اى آورده‏اى؟ گفتم: آرى. زنبیلى از پشت بام با طنابى پایین فرستاد، نامه را در آن گذاشتم و بالا کشید چون نامه را خواند، فى الفور پایین آمد و گفت: آیا تو این فصد را انجام داده‏اى؟ گفتم: آرى. گفت: طوبا به حال مادرت. آنگاه قاطرى سوار شده و با من به طرف سامرآء آمد، چون به سامرآء رسیدیم، ثلثى از شب مانده بود، گفتم: دوست دارى کجا بروى، آیا به خانه استادم یا به خانه آن کس؟ بعد به خانه ابن الرضا رفتیم، پیش از اذان به آن جا رسیدیم.

غلام سیاه پوستى در را باز کرد و گفت: کدام یک ازشما راهب دیر عاقول هستید؟ راهب جواب داد: من هستم فدایت شوم، گفت: پیاده شو. بعد آن خادم به من گفت: این قاطرها را نگاه دار. آن دست او را گرفت و به داخل خانه برد.

من در آن جا ماندم تا صبح شد و آفتاب بلند گردید، ناگاه دیدم که راهب خارج شد و لباس رهبانیت را انداخته و لباس سفیدى پوشیده و اسلام آورده است، بعد به من گفت: اکنون مرا پیش استاد خودت ببر. من از را به خانه بختیشوع بردم، استادم با دیدن او یه سویش دوید، و گفت: چه عاملى تو را از دین خودت بیرون کرد؟

گفت: مسیح را پیدا کرده و در دستش اسلام آوردم. گفت: مسیح را پیدا کردى؟! گفت: نه، بلکه نظیر او را پیدا کردم، این کار را در جهان جز مسیح کسى انجام نداده است!!! این مانند آیات و براهین مسیح است. ناگفته نماند این واقعه از مصادیق ولایت تکوینى است که خداوند در اختیار اهل بیت علیهم السلام قرار داده بود، امام صلوات الله علیه مأموریت داشت با این واقعه آن راهب را مسلمان نماید. (33)

 

28- شیعه یا محب؟!

در تفسیر امام حسن عسکری علیه السلام حدیثی وارد شده است که آن را ابویعقوب یوسف بن یزیاد و علی بن سیار روایت کرده اند، این دو بزرگوار می گویند:

شبی در خدمت امام عسکری(ع) بودیم- در آن زمان حاکم آن سامان نسبت به امام (ع) تعظیم می کرد و اطرافیان او نیز احترام می نمودند- ناگهان حاکم شهر از آنجا عبورش افتاد و مردی دست بسته همراه او بود او امام(ع) را که در بالای خانه قرار داشت و از بیرون مشاهده می شد دید، همینکه چشمش به آن حضرت افتاد به خاطر احترام از مرکب پیاده شد.

امام عسکری(ع) فرمود: به جای خود برگرد، و او در حالی که تعظیم می کرد به جای خود یعنی روی مرکب برگشت و عرض کرد: ای فرزند رسول خدا این شخص را امشب کنار یک دکان صرافی گرفته ام به گمان اینکه می خواسته راهی به دکان باز کند و از آن سرقت کند. همین که خواستم او را تازیانه بزنم- و این روش من است متهمی را که دستگیر می کنم پنجاه تازیانه می زنم تا تنبیه او باشد و بعد از آن جرم بزرگتری مرتکب نشود- او به من گفت: از خدا بترس و کاری که باعث خشم خداوند می شود انجام نده، من به راستی از شیعیان علی بن ابی طالب و شیعه این امام بزرگوار پدر کسی که به امر خدا قیام می کند می باشم.

من از او دست برداشتم و گفتم: تو را نزد امام(ع) می برم، اگر آن حضرت گفته ات را تصدیق کرد که از شیعیان او هستی تو را رها می کنم، و اگر دروغ گفته بودی بعد از آنکه هزار تازیانه به تو زدم دست و پایت را قطع خواهم کرد، اکنون او را به حضور شما آورده ام، آیا او همان طور که ادعا کرده است از شیعیان شما می باشد؟ امام (ع) فرمود:پناه بر خدا می برم، این کجا از شیعیان علی بن ابی طالب می باشد؟ خدا او را در دست تو گرفتار کرده است بخاطر اینکه به خیال خود اعتقاد دارد که از شیعیان حضرت علی (ع) است.

حاکم گفت: راحتم کردی، الآن پانصد ضربه به آن می زنم و هیچ اعتراضی هم بر من نیست. و چون او را به فاصله زیادی از آنجا دور کرد دستور داد او را به رو بر زمین افکندند، دو جلاد را یکی در طرف راست و دیگری در طرف چپ بر او گماشت و به آنها گفت: او را بزنید و بدرد آورید.

این دو نفر شلاق های خود را بطرف او پایین آوردند، ولی به او برخورد نکرد و هر چه می زدند بر زمین می خورد، حاکم ناراحت شد و گفت: وای بر شما، زمین را می زنید؟ به پشت و کمر این شخص بزنید، دوباره شروع به زدن کردند و پشت و کمر او را نشانه گرفتند ولی این بار دستهای آنها خطا رفت و آندو به یکدیگر زدند و داد و فریاد آنها بلند شد.

حاکم به آنها گفت: وای بر شما، مگرشما دیوانه شده اید؟ چرا خودتان را می زنید؟ این مردی که بر زمین افتاده بزنید گفتند: ما همین کار را می کنیم و جز او را هدف نمی گیریم و نمی زنیم ولی دست های ما بی اختیار منحرف می شود بطوری که ضربه ها بر خود ما وارد می شود.

حاکم چهار نفر دیگر از مأموران خود را صدا زد و به این دو نفر اضافه کرد و گفت: او را احاطه کنید و تا می توانید بزنید، شش نفر دور او را گرفتند و شلاق ها را بالا بردند که او را بزنند ولی این بار شلاق به حاکم اصابت کرد. او از مرکب پیاده شد و فریاد کرد: مرا کشتید خدا شما را بکشد، این چه کاری است که می کنید؟ گفتند: ما غیر این شخص را نمی زنیم و نمی دانیم چرا چنین می شود؟

حاکم با خود گفت: شاید اینها توطئه کرده اند، لذا چند نفر دیگر را مأمور کرد که این شخص را بزنند، ولی آنها هم حاکم را زدند بار دیگر گفت: وای بر شما چرا مرا می زنید؟ گفتند: به خدا قسم ما جز این شخص را نمی زنیم.

حاکم گفت: سر و صورت مرا مجروح کردید، اگر مرا نمی زنید از کجا این جراحتها پیدا شد؟ گفتند: دست ما بشکند اگر تو را قصد کرده باشیم. مرد گرفتار به حاکم گفت: ای بنده خدا، آیا به این لطفی که به من می شود و ضربات شلاق از من دفع می گردد هیچ توجه نمی کنی و عبرت نمی گیری؟ وای بر تو، مرا نزد امام(ع) برگردان و هر چه در مورد من فرمان داد اجرا کن.

حاکم او را نزد امام (ع) برگرداند و عرض کرد: ای فرزند رسول خدا، کار این شخص عجیب است، از طرفی انکار کردید که از شیعیان شما باشد- و هر که شیعه شما نباشد ناگزیر شیعه ابلیس است و جایگاهش در آتش است- و از طرف دیگر معجزاتی از او مشاهده کردم که مخصوص پیامبران است.

امام (ع) فرمود:بگو: یا جانشینان پیغمبران( یعنی اظهار معجزه منحصر به پیامبران نیست بلکه جانشینان واقعی آنها هم به آوردن معجزه توانائی دارند). حاکم هم کلام خود را با اضافه کردن جمله ای که امام (ع) فرمود تصحیح کرد.

سپس امام عسکری(ع) به حاکم فرمود: ای بنده خدا این شخص در اینکه ادعا کرده از شیعیان ما است دروغ گفته است دروغی که اگر می فهمید و از روی عمد آن را می گفت به تمام آن عذاب تو گرفتار می شد و در زندان زیرزمینی سی سال باقی می ماند، ولی خداوند به او رحم کرد زیرا کلمه را بر آنچه قصد کرده اطلاق نموده است و از روی عمد دروغ نگفته است و تو ای بنده خدا بدان که خداوند او را از دست تو نجات داده است، او را رها کن، زیرا از دوستان و ارادتمندان ما است گر چه از شیعیان ما نیست.

حاکم گفت: نزد ما این تعبیرات همه مساوی است، چه فرقی بین اینها است؟ امام (ع) به او فرمود:

الفرق أن شیعتنا هم الذین یتبعون آثارنا، و یطیعونا فی جمیع أوامرانا و نواهینا، فأولئک من شیعتنا. فأما من خالفنا فی کثیر مما فرضه الله علیه فلیسوا من شیعتنا.

شیعیان ما کسانی هستند که از آثار ما پیروی می کنند، دستورات ما را به کار می بندند، و از آنچه نهی کرده ایم اجتناب می نمایند، و اما کسانی که در بسیاری از آنچه خداوند بر آنها واجب کرده با ما مخالفت می کنند از شیعیان ما نیستند.

سپس امام (ع) به حاکم فرمود: و تو دروغی گفته ای که اگر از روی عمد مرتکب شده بودی خداوند تو را به هزار تازیانه و سی سال زندان زیر زمینی گرفتار می کرد.

حاکم عرض کرد: آن دروغ چه بوده است ای فرزند رسول خدا؟

امام(ع) فرمود: معجزاتی را که دیدی به این شخص نسبت دادی در حالیکه معجزه کار او نیست بلکه کار ما است که خداوند در مورد او ظاهر کرد تا حجت ما را آشکار کند و عظمت و شرافت ما را روشن سازد، و اگر گفته بودی معجزاتی در مورد او مشاهده کردم- و عمل را به او نسبت نمی دادی- آن را انکار نمی کردم، آیا حضرت عیسی که مرده را زنده کرد معجزه نیست؟ آیا معجزه کار آن مرده بود یا عیسی؟ آیا گل را که به شکل پرنده ساخت و به اذن پروردگار پرنده گردید، این معجزه کار پرنده بود یا حضرت عیسی؟ آیا آنهائیکه مسخ شدند و با خواری بوزینه گردیدند معجزه نیست؟ آیا این معجزه کار بوزینه ها بود یا پیغمبر آن زمان؟

حاکم گفت: " أستغفرالله ربی و أتوب الیه" " از خدا طلب آمرزش می کنم و به سوی او بازگشت می نمایم."

سپس امام عسکری (ع) به آن شخص که ادعا کرده بود شیعه علی بن ابی طالب (ع) است، فرمود:

یا عبدالله لست من شیعة علی(ع)، إنما أنت من محبیه.

ای بنده خدا تو شیعه علی بن ابی طالب (ع) نیستی بلکه از دوستان او می باشی.

همانا شیعیان آن حضرت کسانی هستند که خداوند تبارک و تعالی درباره آنان فرموده است:" والذین آمنوا و عملوا الصالحات اولئک أصحاب الجنة هم فیها خالدون."( بقره/82)

" کسانی که ایمان آورده اند و اعمال صالح انجام می دهند اهل بهشت خواهند بود، و در آن جا برای همیشه خواهند ماند."

هم الذین آمنوا بالله و وصفوه بصفاته، و نزهوه عن خلاف صفاته و صدقوا محمداً (ص) فی أقواله و صوبوه فی کل أفعاله، ورأوا علیاً بعده سیّداً إماماً و قرماً هماماً لا یعدله من اُمّة محمد(ص) أحد، ولا کلهم إذا جمعوا فی کفّه یوزنون بوزنه، بل یرجّح علیهم کما ترجح السماء و الأرض فی الذرّة.

شیعیان کسانی هستند که به خدا ایمان آورده اند و او را به صفاتی که خودش فرموده توصیف می کنند و از صفات دیگر که بر خلاف آن باشد پاک و منزه می دانند، و محمد(ص) را در همه گفتارش تصدیق می کنند، و همه کارهای او را عین صواب و راستی می دانند و عقیده دارند که علی (ع) بعد از او سرور و پیشوای همگان است و بزرگواری است که هیچکس از امت محمد(ص) همتای او نیست، بلکه اگر همه آنها را در کفه ای و علی(ع) را در کفه ای دیگر قرار دهند کفه علی(ع) بر آنها ترجیح پیدا می کند مانند ترجیح داشتن وزن آسمان و زمین بر یک ذره بی مقدار.

و شیعیان علی (ع) کسانی هستند که در راه خدا هیچ باکی ندارند که مرگ سراغ آنها آید، یا آنها در دام مرگ قرار گیرند و شیعیان علی(ع) آنهایی هستند که برادرشان را بر خود ترجیح می دهند گرچه در حال نیاز و حاجت باشند. و آنها کسانی هستند که خداوند در جائی که نهی فرموده آنها را نمی بیند، و جائیکه امر فرموده خالی از آنها نیست.

و شیعیان علی بن ابی طالب(ع) کسانی هستند که در احترام نمودن و بزرگداشت برادران مؤمن به مولای خود علی(ع) اقتدا می کنند.

و آنچه گفتم گفتار خودم نیست بلکه گفتار رسول خدا(ص) است و این فرمایش پروردگار است که فرموده است:" وعملوا الصالحات" یعنی بعد از اعتراف به توحید و اعتقاد داشتن به نبوت و امامت همه فرائض و تکالیف الهی را بجا می آورند، و در رأس آنها دو فریضه است:

یکی ادا کردن و پرداختن حقوق برادران دین، دوم رعایت تقیه و آشکار نکردن عقیده مذهبی خود در مقابل( دشمنان)  شیعیان خداوند برای آنکه جان و مال خود را حفظ کنند. (34)

                                               ادامه دارد 

 

 

مقالات مرتبط دیگر با زندگی امام حسن عسکری (ع)

مقالات مرتبط با زندگی نرجس خاتون همسر امام حسن عسکری (ع)

مقالات مرتبط بازندگی امام زمان (عج)

 

منابع و پینوشتها:

1- رجال شیخ طوسی، ص 398.
2- ر.ک : الارشاد، ج 2، ص 356؛ معجم رجال الحدیث، ذیل ابراهیم بن مهزیار.
3- رجال کشّی، ج 2، ص 816.
4- الغیبة ،شیخ طوسی ، ص 310.* شاگردان امام عسگری(ع) ،کتاب: سیره معصومان، ج 5، ص 251،نویسنده: سید محسن امین ،ترجمه: على حجتى کرمانى *ماهنامه گلبرگ، مرکز پژوهش های اسلامی صدا و سیما، شماره 61*ماهنامه کوثر، شماره60* http://hamdely.ir.mihanblog.com/Post-27.ASPX
5- حیاة الامام العسکری وبحارالانوارجلد 50
6-کفایه الاثر صفحه 162
7- حیاة الامام العسکری، ص267، به نقل از ارشاد، شیخ مفید، ص383.* الفصول المهمة، چاپ قدیم، ص 307-308*اعلام الوری، الطبعة الثالثة، دار الکتب الاسلامیة، ص 367.*) حاج شیخ عباس قمی، الانوار البهیة، مشهد، کتابفروشی جعفری، ص 162.* دلائل الامامة، نجف، منشورات المکتبة الحیدریة، 1383 ه. ق، ص 223.
8- حیاة الامام العسکری، ص 267، به نقل از ارشاد، ص 383.
9- حیاة الامام العسکری وبحارالانوارجلد 50
10- بحار الانوار، ج 50، ص 304، ح 80
11- بحار الانوار، ج 50، ص 268، ح 28
12- بحار الانوار، ج 50، ص 259، ح 20
13- بحار الانوار، ج 50، ص 251، ح 6، منتهی الامال، ج 2، ص 266
14- محمد محمدی اشتهاردی، داستانهای شنیدنی از چهارده معصوم(علیهم السلام)
15- عبدالله صالحی،چهل داستان و چهل حدیث از امام حسن عسگری(ع)
16- عبدالله صالحی ،چهل داستان و چهل حدیث از امام حسن عسگری(ع)
17- بحارالانوار، ج 50، ص 285
18- بحارالانوار، ج 50، ص 275، ح 48
19- بحار الانوار، ج 50، ص 286، ح 61
20- بحار الانوار، ج 50، ص 267، ح 27 * طبرسى، اعلام الورى، ط 3، دار الکتب الاسلامیة، ص 372*ابن شهر اشوب، همان کتاب، ص 432*مسعودى، اثبات الوصیة، نجف، المطبعة الحیدریة، 1374 ه. ق، ص 241.
21- بحار الانوار، ج 50، ص 313، ح 11
22- ابن صباغ مالکى، الفصول المهمة، ط قدیم، ص 303*ابن شهر اشوب، همان کتاب، ص 432*شبلنجی، نور الابصار، قاهره، مکتبة المشهد الحسینی، ص 167.
23- محمد محمدی اشتهاردی،داستانهای شنیدنی از چهارده معصوم(علیهم السلام)
24- محمد محمدی اشتهاردی،داستانهای شنیدنی از چهارده معصوم(علیهم السلام)
25- محمد محمدی اشتهاردی،داستان صاحبدلان
26- رجال کشى: ص 451 * مجلسى رحمة الله آن را در بحار: ج 50 ص 302 از ابوهاشم از اعلام الورى نقل کرده و اشعار ابوهاشم را نیز درباره آن آورده است .
27- اصول کافى،ج 1، ص 347 باب مایفصل به بین دعوى المحق و المبطل* غیبت شیخ طوسی، ص 122.
28- (آل عمران آیه 49)
29-ابن شهر اشوب، مناقب آل ابی طالب، قم، کتابفروشى مصطفوى، ج 4، ص 440.
30- مسعودى، همان کتاب، ص 241.
31- على بن عیسى الاربلى، کشف الغمة، تبریز، مکتبة بنى هاشمى، 1381 ه. ق، ص 214*شبلنجى، نور الابصار، قاهره، مکتبة المشهد الحسینى، ص 168*ابن صباغ مالکى، الفصول المهمة، ط قدیم، ص 303.
32- بحار الانوار: ج 50 ص 263 از مختار الخرائج.
33- مناقب ابن شهر آشوب، ج 4 ص 424* اصول کافى، ج 1 ص 513 باب مولدالعسکرى (علیه السلام)*
این واقعه را علامه مجلسى رضوان الله علیه در بحار: ج 50 ص 261 از مختار خرائج: ص 213 نقل کرده است، مرحوم ثقة الاسلام کلینى آن را بطور اختصار در کافى: ج 1 ص 512 باب مولد ابى محمد الحسن بن على نقل مى‏کند و در آخر آن فرموده: «فقال لى ان هذا الذى تحکیه عن هذا الرجل فعله المسیح فى دهره مرة.»
مجلسى رحمة الله علیه در مرآت العقول در شرح حدیث کافى، حدیث خرائج را که در بالا نقل شد، نقل فرموده و در آخر گوید:» و الظاهر اتحاد الواقعة و یحتمل التعدد».
34- تفسیر امام عسکری، ج7، ص316/* بحارالأنوار، ج68 ، ص160* تفسیر برهان، ج4، ص23.