زندگینامه شیطان قسمت هشتم - تنها منجی

تنها منجی

زندگینامه شیطان قسمت هشتم
نویسنده : منتظر ظهور - ساعت ٥:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۳٠
 

زندگینامه شیطان قسمت هشتم

بسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ

سؤال موسى از شیطان:
روزى حضرت موسى بن عمران علیه السلام براى مناجات به کوه طور مى رفت . در بین راه به شیطان برخورد و شروع کرد با او صحبت کردن و شیطان هم جواب مى داد.
موسى علیه السلام فرمود: چرا آدم را سجده نکردى تا به لعنت خدا و ملائکه و جن و انس گرفتار نشوى ؟ در جواب گفت :اى موسى ! من به تو راست مى گویم . غرض خداوند سجده بر آدم نبود، بلکه مى خواست مرا بیازماید و بداند آیا من غیر او را سجده مى کنم یا خیر! ولى من چون عاشق خدا بودم ، حاضر نشدم غیر او را سجده کنم و دست از عبادت او بردارم


پور عمران بدن غرقه نور
مى شد از بهر مناجات به طور
دید در راه سرد و نان را
غایت لشکر محزونان را
گفت : کز سجده آدم به چه رو
تافتى روى رضا راست بگو
گفت : شیطان به تو مى گویم راست
که تو را نى خبر از عالم ماست
من و ما نیست میان من و دوست
آن چنانم که خدا گویدم اوست .
گفت : موسى که اگر کار این است
لعن و طعن تو چرا آیین است
گفت : شیطان که از این گفت و شنود
امتحان کردن من بد نه سجود
گفت : عاشق که بود کامل سیر
پیش جانان نبرد سجده به غیر
این دم از کمشکش خود رستم
پیش زانوى ادب بنشستم

هم چنین در جواب شخص دیگرى که از او پرسید: چرا آدم را سجده نکردى تا مورد لعن ابدى قرار نگیرى ؟ گفت : مثلى براى تو بیاورم تا مطلب معلوم شود.
مردى دختر سلطان را دید و عاشق او شد. داستان عشق او در شهر پیچید. روزى دختر سلطان به آن مرد گفت : مرا خواهرى است از من زیباتر، که من کنیز او هم نمى شوم و حسن و جمال او از من بهتر است .

گر ببینى خواهرم را یک زمان
تیر مژگانش کند پشتت کمان
بنگر اکنون گر ندارى باورم
کز عقب مى آید اکنون خواهرم

آن مرد که مدعى عشق بود پشت سر خود نگاه کرد تا او را ببیند. دختر دست بر سینه اش زد و او را انداخت .گفت :

گر عاشق بدى یک ذره اى
کى شدى هرگز به غیرى غره اى
قصه ابلیس و این قصه یکى است
من ندانم تا کرا اینجا شکى است
ترک سجده از حسد گیرم که بود
آن حسد از عشق خیزد نه از سجود(1)


شیطان دامهاى خود را به یحیى نشان داد:
امام رضا از اجداد خود علیهم السلام نقل مى کند: شیطان از زمان حضرت آدم (ع ) تا هنگامى که حضرت عیسى علیه السلام به پیغمبرى رسید نزد انبیا مى آمد، و با ایشان سخن مى گفت و سؤال هایى مى کرد، با حضرت یحیى (ع ) بیشتر از دیگر پیغمبران آمد و رفت داشت .
روزى حضرت یحیى علیه السلام به او فرمود: اى ابومره(این لقب شیطان است) مرا به تو حاجتى است . شیطان گفت : قدر تو از آن بزرگ تر است که حاجت تو را بتوان رد نمود. آن چه مى خواهى بپرس تا پاسخ گویم .
حضرت یحیى (ع ( فرمود: مى خواهم دام هاى خود را که بنى آدم را به آنها گرفتار مى کنى به من نشان دهى !
آن ملعون پذیرفت و به روز دیگر وعده کرد. چون صبح شد، حضرت یحیى در خانه را بازگذاشت و منتظر او نشست . ناگاه دید که صورتى در برابرش ‍ ظاهر شد، رویش مانند روى میمون ، بدنش مانند بدن خوک ، طول چشم هایش در طول رویش ، هم چنین دهانش در طول رویش است . دندانهایش یک پارچه استخوان بود، چانه و ریش نداشت ، دو سوراخ دماغش به طرف بالا بود، آب از چشمش مى ریخت ، چهار دست داشت ، دو دست در سینه او و دو دست دیگر در دوش او رسته بود. پى پاهایش در پیش رویش و انگشتان پاهایش در عقب مى باشد و به قول شاعر که مى گوید:
ندانم کجا دیدم اندر کتاب
که ابلیس را دید شخصى به خواب
به بالا صنوبر به دیدار حور(2)
چه خورشیدیش از چهره مى تافت نور
فرا رفت و گفت : اى عجب این توئى
فرشته نباشد بدین نیکویى
تو کاین روى دارى و حسن و قمر
چرا در جهانى به زشتى سمر(3)
چرا نقش بندت در ایوان شاه
بدیدم دهن روى کرده است و زشت و تباه
تو را سهمگین(4) روى پنداشتند
به گرما به در زشت بنگاشتند
شنید این سخن بخت برگشته دیو
به زارى بر آورد بانک و غریو
که اى نیک بخت این نه شکل من است
ولیکن قلم در کف دشمن است
برانداختم بیخشان از بهشت
کنونم ببین مى نگارند زشت

حضرت یحیى دید آن ملعون قبایى پوشیده و کمربندى بر روى آن بسته ، بر آن کمر بند رشته و نخ ‌هایى رنگارنگ آویخته ، بعضى سرخ و بعضى سبز، به هر رنگى رشته اى در آن میان دیده مى شد، زنگ بزرگى در دست و کلاه خودى بر سر نهاده و بر آن کلاه قلابى آویزان کرده است !
تا که حضرت یحیى او را به این هیئت دید، از او پرسید: این کمربند چیست که در میان دارى ؟ گفت : این علامت انس گیرى و محبوبیت است که من پیدا کرده ام و براى مردم زینت داده ام .
فرمود: این رشته هاى رنگارنگ چیست ؟ گفت : اینها اصناف زنان است که مردم را با رنگ هاى مختلف و رنگ آمیزى هاى خود مى ربایند!
فرمود: این زنگ که به دست دارى چیست ؟ گفت : این مجموعه اى است که همه لذت ها در آن جمع گشته . (مانند طنبور، بربط، طبل ، ناى و غیره .) چون جمعى به شراب خوردن پرداخته و لذتى نبرند من این رنگ را به حرکت در مى آورم تا مشغول خوانندگى و ساز شوند، چون صداى آن را شنیدند، از طرب و شوق از جا به در مى روند. یکى رقص مى کند، دیگرى بشکن مى زند و آن دیگر جامه بر تن مى درد.
حضرت یحیى (ع ) فرمود: چه چیز بیشتر موجب کامیابى تو مى گردد؟ گفت : زنها، که آنها تله هاى من هستند. چون نفرین و لعنت هاى صالحان بر من جمع مى شود، نزد زنها مى روم و از آنها سرخوش مى شوم .
حضرت یحیى (ع ) فرمود: این کلاه خود که بر سرگذاشتى چیست ؟ گفت : با این کلاه ، خود را از نفرین هاى صالحان حفظ مى کنم . فرمود: این قلاب که بر کلاه آویزان کرده اى چیست ؟ گفت : با این ، دلهاى صالحان را مى گردانم و به سوى خود مى کشم .
آن حضرت فرمود: تا حال هرگز بر من دست یافته اى ؟ گفت : خیر، ولیکن در تو یک خصلت هست که مرا خرسند مى سازد. فرمود: آن کدام است ؟ جواب داد: هنگام افطار، قدرى غذا بیشتر مى خورى و این موجب سنگینى تو مى شود و دیرتر به عبادت برمى خیزى .
حضرت فرمود: من با خدا عهد کردم که هرگز از طعام سیر نشوم ، تا خدا را ملاقات نمایم . شیطان هم گفت : من نیز عهد کردم که دیگر هیچ مسلمانى را نصیحت نکنم تا خدا را ملاقات کنم . پس بیرون رفت و دیگر به خدمت آن حضرت نیامد(5)

صدقه دادن از زبان شیطان:
اگر چه شیطان با دادن صدقه مخالفت مى کند و از کسانى که مى خواهند از مال خود به نیازمندان ببخشند جلوگیرى مى نماید، اما وقتى که از ویژگى هاى صدقه دادن از او مى پرسند، حقیقت و منافع صدقه را بیان مى کند.
در یک دیدار، حضرت رسول صلى الله علیه و آله وسلم چند سؤ ال از او کردند، او همه را جواب داد. یکى از سؤ ال ها این بود که حضرت فرمود: اى ملعون ! صدقه دادن امت من نزد تو چگونه است و منافع صدقه چیست ؟ شیطان در جواب حضرت عرض کرد: یا رسول الله صلى الله علیه و آله وسلم ! در صدقه دادن امت تو شش خصلت و منفعت است .
اول این که ، با صدقه و بخشش کردن ، نه تنها مال انسان کم نمى شود، بلکه هر روز بر دارایى صدقه دهنده افزوده مى شود.(6)
دوم این که ، به واسطه صدقه دادن ، عمر طرف زیاد و مرگ هاى ناگهانى و حوادث ناگوار از او برطرف مى گردد.(7) - حدیثى در این باره وارد شده که صدقه دادن هفتاد نوع بلا را برطرف مى کند.(8)
سوم ، با صدقه دادن توانگرى پیدا مى شود و فقر و نادارى از بین مى رود.(9)
چهارم ، صدقه به صاحبان و صدقه دهندگان خود تندرستى مى دهد، از دردها و رنج هاى گوناگون نجات مى یابند.
پنجم ، کفه اعمال صدقه دهندگان در روز قیامت سنگین مى شود و به خوبى و بدون ترس از پل صراط مى گذرند.
ششم ، صدقه در روز قیامت دیوارى مى شود بین آتش جهنم و بخشش ‍کنندگان ، به طورى که آتش جهنم نمى تواند به آنان اذیت رساند.(10)
نیز آن حضرت در این باره فرمودند: صدقه دادن پشت و کمر شیطان را مى شکند.(11) درباره گفته هاى شیطان روایات زیادى در کتاب هاى حدیث موجود است مى توان از آنها استفاده کرد.
هم چنین آن حضرت فرمود: درباره وصى و جانشین من امیرالمؤمنین علیه السلام چه مى گویى ؟ آیا تا حال بر او دست یافته اى ؟ عرض کرد: من هرگز بر آن حضرت دست نیافته ام و نخواهم یافت . فقط راضیم که او مرا به حال خود واگذارد و اذیتم نکند؛ تاب دیدار آن حضرت را ندارم ، چون او را ببینم مانند پنبه اى که در آتش افتد و بسوزد، مى سوزم .

شیطان هم این را نمى پذیرد:
مردم بر سه دسته اند؛ یک دسته را فقط خدا مى پذیرد و یک دسته را فقط شیطان ، دسته سوم را نه خدا مى پذیرد و نه شیطان .
آن دسته اى که نه مورد قبول شیطان و نه مورد قبول خدا هستند، کسانى اند که با آبروى مردم بازى مى کنند و با هر وسیله ممکن مى خواهند حیثیت و آبروى مؤمنان را بریزند.
یکى از صفات بسیار زشت و ناپسندى که قرآن هم بارها آن را نهى کرده ، ریختن آبروى مردم است و حتى براى آن ، وعده عذاب و مجازات داده شده .
بردن حیثیت و آبرو، ممکن است از چند راه باشد یا با مسخره کردن مردم و خنداندن عده اى از دوستان باشد تا وسیله تفریحى فراهم شود که نتیجه اش ‍ خود را برتر و دیگران را پست تر شمردن است .
ممکن است از راه ایجاد بدبینى و بدگمانى در میان دیگران باشد، که این صفت نه تنها به طرف مقابل و حیثیت او لطمه وارد مى کند، بلکه براى خود او نیز بلایى است بزرگ ؛ زیرا سبب مى شود او از چشم مردم بیفتد. چنان که امیرالمؤمنین علیه السلام مى فرماید:« کسى که به مردم گمان بد داشته باشد از همه کس مى ترسد و وحشت دارد»
ممکن است آبرو بردن از راه غیبت کردن دیگران باشد و این از بزرگ ترین گناهان شمرده شده . گناه آن از عمل زنا بالاتر است ! چه غیبت با زبان باشد، چه با چشم و ابرو و اشاره .
ممکن است از راه جست و جو کردن از کار دیگران ، و به دست آوردن اسرار و افشاى آنها باشد. که آیات و روایات زیادى در نهى از آن وارد شده .(12)
ممکن است با القاب زشت و ناپسند حیثیت شخص را لکه دار نمود و آنها را با لقب هاى زشت تحقیر و کوچک نماید و آبروى مردم را ببرد(13)
ممکن است اشخاص را مورد لعن و عیب جویى قرار دهد و با این وسیله مردم را بى اعتبار کند(14) کسانى که با یکى از این صفات ، حیثیت و آبروى افراد را ببرند، جزو هیچ حزبى نخواهند بود، حتى حزب شیطان .
امام صادق علیه السلام در این باره مى فرماید: کسى که به منظور عیب جویى و ریختن آبروى مؤمنى ، سخن بگوید تا او را از نظر مردم بیندازد، خداوند او را از ولایت خودش بیرون کرده ، به سوى ولایت شیطان مى فرستد، و شیطان هم او را نمى پذیرد.(15)

شیطان و شراب خواران قمار باز:
از جمله چیزهایى که شیطان را به سرمایه گذارى روى آن تشویق مى کند، اختلاف انداختن در میان مردم است ، چون بر اثر دشمنى ، آمد و شدها قطع شده و اختلاف و جدایى پدید مى آید. در نتیجه به زد و خورد و کشت و کشتار، مى انجامد و مایه خرسندى او مى گرد.
به طورى که قرآن گفته : عداوت و دشمنى از شراب و قمار ناشى مى شود(16) انسان شراب خورد عقل خود را از دست مى دهد و دیگر کسى را نمى شناسد، مانند حیوان درنده به همه افراد حمله مى کند و آنها را مى زند، مجروح کرده و مى کشد. تاریخ به یاد دارد، کسان زیادى که در اثر شرب خمر کشته و مجروح شده اند.
و قمار باز، وقتى باخت دشمنى برنده را در دل مى گیرند و در کمین مى نشیند، هر وقت فرصت پیدا کرد انتقام خود را از وى مى گیرد.
قمار باز چندین ساعت تمام حواس خود را جمع کرده تا بر حریف خود غالب شود. او به هیچ چیز جز برنده شدن نمى اندیشد، اگر ناکام بماند با تنى رنجور و اعصابى در هم ریخته به مردم پرخاش مى کند و ناسازگارى مى نماید و اگر خسته به خانه و بازار رود. دیگر تحمل شنیدن هیچ چیز را ندارد و حاضر است به بهانه هاى پوچ زمینه اى فراهم شود که با مردم نبرد کند، همان چیزى که شیطان به دنبال آن است .
طبق گفته قرآن و اخبار: چند چیز از خواسته هاى شیطان است . مانند شراب و قمار، بت پرستى و بخت آزمایى ، بازى با شطرنج و حتى بازى بچه ها با پول و گردو. کسانى که این بازى ها را مى کنند، سینه خویش را براى شیطان لانه کرده اند نه نام خدا و رحمان
تا به کى ابلیس را بر عرش یزدان راه دادن
از چه دیو دزد را بر گنج دل محرم نمودن

شیطان و ربا خواران :

یکى از گناهان کبیره در اسلام ، رباخوارى است که خداوند به خورندگان آن وعده عذاب داده و آن را از هر گناهى بزرگتر به حساب آورده است . حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم مى فرماید: ربا هفتاد نوع است و کوچکترین آن پیش خدا مانند کسى است که با مادر خود نزدیکى کرده باشد.(17)
روایتى دیگر از جمیل بن دراج از امام صادق علیه السلام مى گوید آن حضرت فرمود: یک درهم ربا پیش خدا از هفتاد زنا که تمام آنها با محارم انسان در بیت الله الحرام انجام شده باشد، بزرگتر است .(18)
از حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم روایت شده : وقتى مرا به آسمان بردند، مردانى را دیدم که شکم آنها مثل خانه هایى است که پر از مارها باشند و از بیرون داخل آنها پیدا است . پرسیدم : اى جبرئیل ! اینان چه کسانى هستند؟ گفت : این ها ربا خواران اند.(19)
و به گفته قرآن : ربا خواران روز قیامت بر نمى خیزند مگر مانند کسى که شیطان آنان را مس کرده باشد.(20)
علامت ربا خواران این است که شیطان ، هم در دنیا و هم در آخرت آنان را مس مى کند و حالت جنون و صرع به آنها دست مى دهد. تعادل خود را از دست مى دهند و مانند دیوانگان به این طرف و آن طرف مى افتند.
درباره مس شیطان در دنیا، روایتى از امام صادق علیه السلام هست که گوید: رباخوار از دنیا بیرون نمى رود، مگر این که به نوعى از جنون دچار خواهد شد.
این روایت ، مس شیطان در دنیا را بیان مى کند: در همین دنیا ربا خوار، اگر چه یک روز به آخر عمرش باقى مانده باشد، به صرع و جنون و از کار افتادن مغز گرفتار مى شود.(21)
و اما مس شیطان بر رباخوار، در آخرت این که مال ربایى و ثروت حرامشان و بال آنان خواهد شد. حدیثى است که پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم که فرمود: هنگامى که به معراج رفتم ، دسته اى از مردم را دیدم که شکم آنان بس بزرک بود، هر چه تلاش مى کردند برخیزند و راه بروند، براى آنان ممکن نبود و پى در پى به زمین مى خوردند. از جبرئیل پرسیدم این چه افرادى هستند؟ و جرمشان چیست ، جواب داد: این ها ربا خواران هستند(22)
هم چنین ممکن است روز رستاخیز و هنگام زندگى در آن جهان در شکل دیوانگان و مصروعان محشور شوند.!
شیطان ، اول انسان را به ربا گرفتن وادار مى کند و در آخر عمر هم او را به جنون و دیوانگى و از کار افتادن مغز دچار مى نماید. در قیامت هم بى اختیار شدن و پى در پى به زمین خوردن و در آخرین مرحله هم انسان را محکوم کردن و گناه را به گردن او انداختن است .

طبل زدن شیطان:
شیطان هم مانند جارچیان دنیا براى جمع کردن مردم به زیر پرچم خود طبل مى زند، طبلى دارد که هر وقت مى خواهد مردم را از یاد خدا غافل کند و هر دسته اى را به هر راهى که مى خواهد بکشاند، دوال(23) را محکم بر طبل مى زند. وقتى صداى آن بلند شد مردم هر چند مشغول نماز و دعا، جماعت و جمعه ، یا در مسجد و تکیه باشند، کار خود را رها کرده و با عجله خود را به زیر پرچم آن ملعون مى رسانند.
در حدیثى وارد شده : که پیغمبرى از پیغمبران الهى در مسجد با خداى خود مناجات مى کرد و مى گفت : خداوندا! از تو مى خواهم که شیطان را با سیمایش به من نشان دهى تا او را ببینم و برنامه و کار او را بشناسم . از خداوند فرمان رسید که : اى پیامبر! از مسجد بیرون رو او را خواهى دید. وقتى آن پیغمبر از مسجد بیرون آمد، ابلیس را دید که بر در مسجد ایستاده در حالى که پرچمى در دست ، و طبلى به گردن دارد و تیرى به کمر بسته است . آن پیغمبر فرمود:اى ملعون ! آنها چیست ؟
گفت : اى پیامبر خدا! من هر روز با این وضع به در مسجد مى آیم و یکى از یاران خود را به داخل مسجد مى فرستم تا وقتى مردم سلام نماز را مى دهند، در دل ایشان وسوسه کند. در این هنگام من دوال را بر طبل مى زنم و سه مرتبه به آواز بلند ندا مى دهم .
نداى اول این است که«الطمع الطمع » چون این ندا به گوش ‍ جمعى از مردم طمع کار رسد، در همان ساعت روى از نماز بگردانند و در دل خود گویند: اگر دیگر این جا توقف کنیم از فلان کار و فلان معامله باز مى مانیم ! پس زود بیرون آمده و به زیر پرچم من جمع مى شوند. چون هنگام مرگ ایشان رسد از این تیر زهرآلود به شکم ایشان مى زنم تا در شک و شبهه افتند و بدون ایمان و بدون توبه از دنیا بروند.
نداى دوم من این است که : مى گویم :«الحرص الحرص » پس ‍ هر که در دل او حرص دنیا باشد با خود مى گوید: اگر بیش از این توقف کنم ، دیگران خرید و فروش کنند و سود زیادى برند، ولى من از آن محروم مى شوم ! پس زود از مسجد بیرون مى آیند و زیر پرچم من جمع مى شوند.
آواز سوم من این است که : « المنع المنع » چون این صدا به گوش مردم رسد بخیلان در دل خود گویند: اگر بیش از این در مسجد درنگ نماییم ، ممکن است فقیرى داخل شود و از ما چیزى بخواهد. با این وسوسه زودتر خود را به بیرون از مسجد رسانده و به زیر پرچم من مى آیند . در این هنگام من به ایشان مى گویم : خوش آمدید، شما از یاران و لشکریان مایید. ولى آنان که در جاى خود نشینند و تعقیب نماز بخوانند، از بندگان خالص خدا خواهند بود که حق تعالى درباره آنها فرمود:
« الا عبادک منهم المخلصین:
شیطان به خدا گفت : تمام بندگان را گمراه مى کنم - مگر بندگان مخلص ‍ را».(24)
پس اى مؤمنان بعد از نماز اندکى در جاى خود به تعقیبات بپردازید و زود از مسجد فرار ننمایید و فریب شیطان را نخورید و مخالفت با خدا را نکنید که دنیا به کسى وفا نکرده و بى اعتبارى آن بر همه معلوم است .(25)
تو را دنیا همى گوید شب و روز
که هان از صحبتم پرهیز، پرهیز
مده بر خود فریب رنگ و بویم
که هست این خنده من گرم آمیز


فریاد شیطان:
بعضى کردارهاى انسان آن قدر بر شیطان ناگوار است که او را به فریاد و فغان مى آورد و از ناراحتى رنجور و نحیف مى شود. به این داستان توجه کنید:
روزى شیطان در گوشه مسجد الحرام ایستاده بود. حضرت رسول صلى الله علیه و آله هم سرگرم طواف خانه کعبه بودند. وقتى آن حضرت از طواف فارغ شد، دید ابلیس ضعیف و نزار و رنگ پریده ، کنارى ایستاده است ، فرمود:اى ملعون ! تو را چه مى شود که چنین ضعیف و رنجورى ؟!
گفت : از دست امت تو به جان آمده و گداخته شدم . فرمود: مگر امت من با تو چه کرده اند؟
گفت : یا رسول الله ! چند خصلت نیکو در ایشان است ، من هر چه تلاش ‍ مى کنم این خوى را از ایشان بگریم نمى توانم . فرمود: آن خصلت ها که تو را ناراحت کرده کدام اند؟
گفت : اول این که ، هرگاه به یک دیگر مى رسند سلام مى کنند، و سلام یکى از نامهاى خداوند است(26) پس هر که سلام کند حق تعالى او را از هر بلا و رنجى دور مى کند. و هر که جواب سلام دهد، خداوند متعال رحمت خود را شامل حال او مى گرداند.
دوم این که ، وقتى با هم ملاقات کنند به هم دست مى دهند. و آن را چندان ثواب است که هنوز دست از یک دیگر برنداشته حق تعالى هر دو را رحمت مى کند.(27)
سوم ، وقت غذا خوردن و شروع کارها« بسم الله» مى گویند و مرا از خوردن آن طعام و شرکت در آن دور مى کنند.
چهارم ، هر وقت سخن مى گویند« ان شاءالله » بر زبان مى آورند و به قضاى خداوند راضى مى شوند و من نمى توانم کار آنها را از هم بپاشم ، آنان رنج و رحمت مرا ضایع مى کنند.
پنجم ، از صبح تا شام تلاش مى کنم تا اینان را به معصیت بکشانم . باز چون شام مى شود، توبه مى کنند و زحمات مرا از بین مى برند و خداوند به این وسیله گناهان آنان را مى آمرزد.
ششم ، از همه اینها مهمتر این است که وقتى نام تو را مى شنوند با صداى بلند « صلوات » مى فرستند و من چون صواب صلوات را مى دانم ، از ناراحتى فرار مى کنم ؛ زیرا طاقت دیدن ثواب آن را ندارم .
هفتم : ایشان وقتى اهل بیت تو را مى بینند، به ایشان مهر مى ورزند و این بهترین اعمال است . پس حضرت روى به اصحاب کرده و فرمودند: هر کس ‍ یکى از این خصلت ها را داشته باشد از اهل بهشت است .(28)


گلایه شیطان :
گاهى شیطان از دست بعضى افراد گلایه مى کند. او تمام دنیا را از آن خود مى داند و مى گوید: چون مؤمنان مى دانند که دنیا از آن من است ، آن را دشمن مى دارند و دنبال آن نمى روند، اما عده اى هستند که دنیا را طالبند و به آن عشق مى ورزند.
شیخ عطار، در کتاب منطق الطیر، در همین باره داستانى را به شعر در آورده و قدرى از گلایه و ناراحتى شیطان را متذکر مى شود و مى گوید:
عاقلى شد پیش آن صاحب چله (29)
کرد از ابلیس بسیارى گله
مرد گفتش : اى جوان مرد عزیز
آمد بد پیش از این ، جا بلیس (30)
خسته مى بود از تو و آزرده بود
خاک از ظلم تو بر سر کرده بود
گفت : دنیا جمله اقطاع (31) من است
هست مؤمن آن که دنیا دشمن است .
تو بگو او را که عزم راه کن
دست از اقطاع من کوتاه کن
من به نیشش مى کنم آهنگ سخت
زآنکه در اقطاع من زد چنگ سخت
هر که بیرون شد زاقطاعم تمام
نیست با وى هیچکارم والسلام

باز نقل مى کند که روزى حضرت عیسى بن مریم علیه السلام خشتى را زیر سر خود گذاشته و خوابیده بود. شیطان آمد و گفت : اى عیسى ! مگر تو زاهد نیستى ؟ فرمود: چرا. عرض کرد: اگر زاهدى پس چرا دل به دنیا بسته اى ؟ فرمود: دل بر چه بسته ام ؟ گفت : به این خشتى که زیر سر گذاشته اى . آن حضرت خشت را از زیر سر برداشت و دور انداخت و بار دیگر خوابید.
شیخ عطار این داستان را هم به شعر آورده است :
عیسى مریم به خواب افتاده بود
نیم خشتى زیر سر بنهاده بود
چون گشاد از خواب خود عیسى نظر
دید ابلیس لعین را بر زبر(32)
گفت : اى ملعون ! چرا ایستاده اى
گفت : خشتم زیر سر بنهاده اى .
جمله دنیا چو اقطاع من است
هست آن خشت از آن من و این روشن است
تا تصرف مى کنى در ملک من
خویش را آورده اى در ملک من
عیسى آن از زیر سر پرتاب کرد
روى را بر خاک و عزم خواب کرد
چون فکند آن نیم خشت ، ابلیس گفت :
من کنون رفتم تو اکنون خوش بخفت
چون به سر خشت لحد خواهى نهاد
خشت بر خشتى چرا باید نهاد(33)


گدائى نمودن شیطان :
شیطان بارها و بارها کاسه گدایى پیش پیامبران برده و از آنان میوه و طعام بهشتى طلب نموده است ، ولى آنان چون او را مى شناختند چیزى به وى نداند. از جمله :
1- در زمان آدم :
وقتى حضرت آدم علیه السلام انگور کاشت ، شیطان پیشش آمد و از انگور خواست . آدم ، چیزى به او نداد و مواظب بود که شیطان از این میوه ندزدد و نخورد. روزى پیش حضرت حوا آمد گریه کرد و خواهش نمود که یک خوشه انگور به او دهد. او هم خوشه انگورى به او داد. وقتى در دهان گذاشت و خواست بخورد حضرت آدم متوجه شد. فورا آمد و از دهان او بیرون آورد و فرمود: میوه بهشتى بر تو حرام است و نباید بخورى !

2- در زمان ابراهیم :
وقتى حضرت ابراهیم علیه السلام ماءمور شد که فرزند خود را قربانى کند - اسماعیل را به قربان گاه برد - یک قربانى به جاى او از بهشت آمد و حضرت آن را قربانى کرد و بر روى الاغ انداخت و به مکه آورد. چون خواست گوشت حیوان را تقسیم کند، شیطان به صورت گدایى پیش ‍ ابراهیم آمد و گفت : اى خلیل الله ! از گوشت قربانى فرزندت مقدارى هم به من فقیر بده . ابراهیم هم خواست چیزى به او بدهد که جبرئیل آمد و گفت : وى شیطان است ، خصیتین و سپرز آن را به او بده
.
3- در زمان حضرت رسول :
آن ملعون پى در پى به خانه رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم به گدایى مى آمد؛ چون مى دانست که این بزرگواران سایل را رد نمى کنند.
بعد از آن که جعفر بن ابى طالب از حبشه بازگشت . روزى پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله وسلم و جعفر به خانه حضرت على علیه السلام آمدند. چون در خانه چیزى براى پذیرایى نبود حضرت فاطمه علیهاالسلام دو رکعت نماز خواند و سر به سجده نهاد و از خداوند طلب غذا نمود. وقتى سر از سجده برداشت ، دید طبقى آماده است و در آن مقدارى خرما و هفت گرده نان و هفت مرغ بریان ، یک ظرف شیر و یک ظرف عسل در آن هست . آنها را برداشت آورد در خدمت آن حضرت گذاشت و همه آماده خوردن شدند.
در این هنگام شنیدند سایلى از پشت در صدا مى زند: اى اهل بیت کرم وجود! از این طعام که مى خورید، اندکى هم به من بدهید.
فاطمه زهرا، نانى برداشت و یک مرغ بریان روى آن گذاشت و خواست که به سائل دهد در این وقت حضرت رسول صلى الله علیه و آله وسلم او را از دادن به سائل منع فرمود. آن سائل هم رفت . بعد از مدتى با قیافه دیگر وارد شد؛ در حالى که پارچه و تخته اى به پاى خود بسته بود تا اهل خانه گمان کنند که پاى او شکسته و معلول است .
تخته ها بر پاى بسته از چپ و راست
تا گمان آید که او بشکسته پا است

کنار در خانه آن حضرت ایستاد و با صداى بلند فریاد زد و گفت : اى اهل خانه جود و کرم و احسان ! به من معلول و پاى شکسته کمک کنید. مقدارى از غذایى که مى خورید به من بى نوا بدهید. باز فاطمه زهرا (س) خواست چیزى به او دهد پیامبر اسلام صلى الله علیه و آله وسلم منعش کرد و فرمود: اى ملعون گم شو تو را شناختم !؟
دیدش و بشناختش چیزى نداد
رفت و باز آمد بپوشید از لباء

بار سوم ، خود را به صورتى دیگر در آورد تا شاید به او کمک کنند. به صورت کودک کور و بى چشمى آمد در خانه و گفت : اى اهل بیت ! من عاجزم ، کورم ، یتیم هستم ، مقدارى غذا به من عنایت کنید! باز آن حضرت فرمود: تو را شناختم از این جا برو.
براى بار چهارم : باز شکل و قیافه خود را عوض نمود، خود را به صورت زنى مسکین و بیچاره ، چادرى کهنه به سر خود انداخت و کفش پاره به پا نمود و آمد بر در خانه فاطمه نشست و شروع کرد التماس نمودن و طلب غذا کردن . باز رسول خدا صلى الله علیه و آله وسلم او را شناخت محرومش کرد
.چون که عاجز شد به آن گونه مکید(34)
چون زنان او چادرى بر سر کشید
آمد و بر آستان در نشست
سر فرو افکند و پنهان کرد دست
هم شناسیدش ندادش صدقه اى
بر دلش آمد زحرمان حرقه اى (35)

فاطمه زهرا علیهاالسلام از رد نمودن فقرا و مساکین که امروز پدرش همه را رد کرد تعجب نمود و گفت :
اى پدر! تا به حال سابقه نداشت که شما فقیرى را از در خانه ناامید برگردانید، ولى امروز چندین نفر از فقرا و بى نوایان آمدند و به هیچ کدام چیزى ندادید و همه را دست خالى رد نمودید: فرمود: اى دخترم ! چون غذایى بهشتى است ، بر اینها حرام است .
فاطمه عرض نمود: مگر این ها چه کسانى بودند.
فرمود: همه اینها شیطان بودند و مى خواستند از غذاهاى بهشتى بخورند. اگر امروز از این غذاها مى خوردند از اهل بهشت مى شدند.
نعمت جنات خوش بر دوزخى
شد محرم گر چه حق باشد سخى (36)


نماز شیطان :
شیطان ، براى گمراه کردن انسان از یک شیوه ثابت استفاده نمى کند، بلکه براى هر کسى شیوه مخصوص به خود آن را به کار مى برد تا موفق شود. براى هر کسى راه و روشى جداگانه دارد. یکى از راههاى مؤ ثر و موفق آن ملعون ، عبادت نمودن و نماز خواندن او است . براى منحرف کردن نمازگزاران از حربه نماز استفاده مى کند؛ زیرا اگر کسى که راضى نیست خود را به هر گناهى بیالاید و نمازهایش پشتوانه معنوى او است ، هیچ گاه به فرمان او در نمى آید که شب بخورد یا آدم بکشد تا دزدى کند. مسلما به فرمان او گردن نمى نهد ناگزیر، باید راهى بیابد که بتواند آرام آرام او را منحرف کند و به مقصود خویش راهنمایى نماید و آن ، هم دردى و هم راهى با او در لباس نماز خوان و عابد است .
از امام صادق علیه السلام نقل شده : در بنى اسرائیل ، عابدى بود که در غار کوه مدت ها خدا را عبادت کرده و همیشه مشغول نماز بود. شیطان هر چه خواست او را فریب دهد، نتوانست . از هر راهى که وارد شد مؤ ثر نیفتاد، تا آن که روزى بالاى بلندى رفت و با صداى بلند فریاد کشید به طورى که همه لشکریانش دورش جمع شدند و گفتند: اى سید و بزرگ ما! چه روى داده که این قدر ناراحتى و فریاد مى کشى .
گفت : از دست این عابد. او مرا بیچاره و حیران نموده ، از هر راهى خواستم او را فریب دهم نتوانستم . آیا کسى هست که او را فریب دهد؟
یکى از آن میان برخاست و گفت : من او را فریب مى دهم . شیطان گفت : از چه راهى ؟ جواب داد: از راه دنیا، و سرخوشى هاى آن . آنها را براى او زینت مى دهم . گفت : بنشین تو مرد میدان او نیستى ؛ زیرا او علاقه به دنیا ندارد و لذت دنیا را نچشیده است .
دیگرى برخاست و گفت : من مى روم و او را فریب مى دهم . گفت : از چه راهى ؟ گفت : از راه شهوت و زنان ، گفت : تو هم بنشین که مرد میدان او نیستى ؛ زیرا او از شهوت به زنان آگاهى ندارد و تا حال لذتى از زن ها نبرده است که به این وسیله فریب بخورد.
سومى برخاست و گفت : اگر اجازه دهى من مى روم و او را فریب مى دهم . گفت : از چه راهى ؟ جواب داد، از راه عبادت و نماز. گفت : برو، چون تو مرد میدان او هستى . آن ملعون صبر کرد تا شب فرا رسید و هوا تاریک شد، خود را به صورت یکى از عابدان درآورد. آمد صومعه آن عابد و گفت : اى عابد! من غریبم منزلى ندارم ، حیرانم ، مرا امشب میهمان کن و در صومعه خود پناهم بده . عابد هم او را پذیرفت . شیطان از اول شب تا صبح عبادت کرد و روز هم پیوسته مشغول نماز بود. نه غذا مى خورد، نه استراحت مى نمود و نه مى خوابید؛ در حالى که عابد گاهى خسته مى شد ولى ابلیس خسته نمى شد. او مى خوابید و غذا مى خورد ولى شیطان مدام نماز مى خواند.
عابد پیش او رفت و گفت : اجازه مى دهى سؤالى از تو بکنم . گفت : فعلا وقت ندارم ، بگذار نماز بخوانم ، با اصرار زیاد اجازه گرفت و گفت : اى بنده خدا! من عابدى مثل تو ندیده ام که این قدر عبادت کند، و نماز بخواند. تو چه کرده اى که این قدر عاشق عبادتى ؟ به طورى که نه مى خورى نه مى خوابى و نه آرام دارى و خسته نمى شوى ؛ در حالى که من چنین نیستم .
گفت : علتش این است که من مرتکب گناهى شده ام و هر وقت به فکر آن گناه مى افتم از ترس خدا بر خود مى لرزم ، خورد و خواب از من سلب مى شود و مشغول نماز و عبادت مى گردم ، ولى تو تا به حال گناه و معصیتى انجام ندادى و ترس از خدا در دل تو نیست از این رو، در عبادت سست هستى و از آن خسته مى شوى و گاهى استراحت مى کنى و مى خوابى .
عابد گفت : چه کرده اى و گناه تو چه بوده که این قدر از خدا مى ترسى و عبادت مى کنى ؟ گفت : من زنا کرده ام وقتى به فکر آن مى افتم ، قدرت عبادتم بیشتر مى شود. تو هم اگر مى خواهى مانند من حال عبادت پیدا کنى ، باید ولو یک مرتبه زنا کنى .
عابد گفت : من کسى را نمى شناسم که با او زنا کنم وانگهى ، این کار خرج دارد و احتیاج به پول است ؛ در حالى که من ندارم و کسى به من پول نمى دهد. شیطان گفت : من به تو کمک مى کنم و راهنمایى ات مى نمایم . دست برد زیر سجاده و چهار درهم بیرون آورد به عابد داد و گفت : این پولها را بگیر و داخل شهر شو. سراغ خانه فلان زن فاحشه را بگیر و با او زنا کن ، بعد از آن دیگر از نماز خسته نمى شوى .
عابد پول را گرفت و روانه شهر شد و سراغ خانه فلان زن فاحشه را گرفت . مردم خوشحال شدند و گفتند: عابد آمده که او را توبه دهد و از گناه منع کند. خانه را به او نشان دادند. با همان لباس وقیافه اى که داشت داخل شد و گفت : اى زن ! این پول را بگیر و زود آماده شو که وقت نماز نگذرد.
زن نگاهى به او کرد و لباس و قیافه او را که دید دریافت وى از مشتریان او نیست والا سر و وضع خود را تغییر مى داد و این قدر عجله نداشت . او اهل فسق و فجور نیست . ماجرا را از عابد پرسید: او هم تمام سرگذشت آن کسى که میهمان او شده و عبادت او را تا آخر براى زن نقل کرد.
زن فهمید که آن شخص شیطان بوده است . گفت : اى بنده خدا! او شیطان بوده و با نماز مى خواسته تو را فریب دهد! برگرد و از این عمل منصرف شو که گناه نکردن بهتر از گناه کردن و بعد توبه نمودن است ؛ زیرا شاید توبه قبول نشود یا عمر تمام شود؛ و در حالى بمیرى که توبه نکرده باشى . اى عابد برگرد، اگر آن شخص هنوز مشغول نماز است بدان او انسانى بوده و اگر رفته بدان شیطان بوده ، عابد وقتى برگشت کسى را ندید.
اتفاقا آن زن همان شب از دنیا رفت . صبح که شد، دیدند بر در خانه او نوشته شده ، اى مردم ! جمع شوید فلان زن را دفع کنید که از اهل بهشت است ! مردم به شک افتادند، در کفن و دفن او حیران شدند! و سه روز دفن او را به تاءخیر انداختند. خداوند به حضرت موسى علیه السلام خطاب کرد که : برو و مردم را خبر کن ، جنازه اش را غسل دهند و بر وى نماز بخوانند و در قبرستان مسلمانان دفن کنند. من به خاطر این که یکى از بندگان ما را از گناه منصرف کرد، او را بخشیدم و از گناهان او صرف نظر کردم و او را از اهل بهشت قرار دادم .(37)

وسوسه هاى شیطان در نماز منار مى سازد:
در حدیثى آمده : اگر انسان دو رکعت نماز با تمام شرایطش که مورد قبول خداوند باشد بخواند او را عذاب نمى کنند.
یک نفر مورد وثوق و عادل نقل کرد از این رو، تصمیم گرفتم بروم مسجد کوفه و در خلوت ، دو رکعت نماز با همه شرایط بخوانم . به مسجد رفته و مشغول نماز شدم . به قلب من افتاد که مسجد کوفه با این عظمت ، منار ندارد و باید براى ساختن آن اقدامى کرد. به فکر مصالحى مانند گچ و سنگ افتادم ، که از کجا باید تهیه شود، با چه وسایلى باید آورد، از چه راهى ، با کمک چه کسانى ، معمار و بنا و عمله چه کسانى باشند، چه قدر بودجه لازم دارد، چه شکلى باید ساخته شود! وقتى منار را در ذهن ساختم ، از آن دو رکعت نماز هم فارغ شدم ، پیش خود گفتم : من آمدم منار بسازم ، نیامدم نماز بخوانم .(38)
در نمازى یا که مى سازى منار
این نماز تو نمى آید به کار
این نمازى را که خواندى ناصواب
از خداى تو نمى آید جواب


مهر شیطان بر پیشانى این شخص :
انس بن مالک نقل مى کند: در زمان حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم مردى بود که از عبادت و کوشش او در نماز تعجب مى کردیم . نام و کیفیت عبادتش را به عرض مبارک آن حضرت رساندیم . حضرت او را نشاخت ، هیکل و قیافه اش را شرح دادیم باز نشناخت . در همین بین خودش از راه رسید. ما عرض کردیم : یا رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم آن شخصى که گفتیم همین فرد است .
فرمود: شما از کسى مى گویید که در پیشانیش مهر شیطان است . آن شخص ‍ وقتى که به ما رسید سلام نکرد!؟
حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم به او فرمود: تو را به خدا راست بگو، وقتى به این جمع رسیدى با خود نگفتى که در بین این ها یک نفر از من بهتر نیست ؟
جواب داد: بلى ، صحیح است . آن گاه براى اداى نماز حرکت کرد. حضرت رسول صلى الله علیه و آله وسلم فرمود: چه کسى مى تواند این مرد را بکشد؟ ابوبکر گفت : من . حضرت فرمود: برو او را بکش ، او هم به راه افتاد. وقتى که درون مسجد رفت ، آن مرد در نماز بود. با خود گفت : سبحان الله مردى را در نماز بکشم ؟ با این که پیغمبر صلى الله علیه و آله وسلم از کشتن نمازگزار نهى فرموده است .
وقتى ابوبکر برگشت ، فرمود: چه کردى ، عرض کرد: یا رسول الله ! او مشغول نماز بود و به فرموده شما نمازگزار را نباید کشت .
باز فرمود: چه کسى مى رود او را بکشد؟ عمر برخاست و گفت : من . اجازه گرفت و رفت . وقتى به آن مرد رسید او را در حال سجده دید. گفت : ابوبکر از من بهتر است او این کار را نکرد، عمر هم برگشت . حضرت پرسید چه کردى ؟ گفت : او را در سجده دیدم ، لذا از کشتن او صرف نظر کردم .
براى بار سوم حضرت فرمود: چه کسى آن شخص را مى کشد؟ حضرت على علیه السلام عرض کرد: یا رسول الله ! من او را مى کشم . فرمود: حرکت کن و او را بکش .
حضرت على علیه السلام حرکت کرد. وقتى درون مسجد رفت ، آن مرد بیرون رفته بود. على علیه السلام برگشت . پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم پرسید: یا على ! چه کردى ؟ عرض کرد: یا رسول الله ! او رفته بود. آن جناب فرمود: اگر او امروز کشته مى شد دو نفر از امت من با هم اختلاف نمى کردند.(39)
آن مرد ذوالثدیه (40) است که در اثر سجده پیشانى او پینه بسته بود. وى در جنگ نهروان فرمانده و در راس فتنه بود! و با 12 هزار نفر در مقابل لشکر حضرت على علیه السلام صف کشیدند و جنگ نهروان را برپا کردند. لشکریان حضرت على او و چهار هزار نفر از طرف دارانش را در کنار نهر به هلاکت رسانیدند و بعد از جست و جو پیکر کثیف او را در آب یافتند

لواط کنندگان از پیروان شیطان اند:
حضرت على از رسول خدا صلى الله علیه و آله نقل میکند که آن حضرت فرمودند: ((خداوند متعال وقتى آدم را امر کرد که از بهشت فرود آید، او و زوجه اش با هم فرود آمدند. ابلیس هم فرود آمد در حالیکه همسرى نداشت . مار هم فرود آمد و همسرى براى او نبود.
اولین کسى که با خود لواط کرد، همان ابلیس بود. فرزندان او از خودش به وجود آمدند، مار هم همین کار را کرد و ذریه او هم از خود او است ، ولى ذریه آدم از زوجه و همسر او است . خداوند به آدم و همسرش و خبر داد که شیطان و مار دشمن آنها مى باشند.(41)
در حدیثى گفته شده : خداوند ابلیس را خلق نمود و در ران راست او آلت مردانگى و در ران چپ او آلت زنان قرار داد. او وقتى مى خواهد صاحب فرزندى شود، ران هاى خود رابه هم مى مالد و با خود جفت گیرى مى کند، درهر بار و هر روز ده تخم مى ریزد و از هر تخمى هفتاد شیطان پدید مى آید(42)
از حدیث فوق معلوم مى شود، اول کسى که لواط کرد شیطان بود و لواط کنندگان از پیروان مخلص او هستند. آنها باید بدانند که عمل شیطان را انجام مى دهند او رهبر و آنان راه ور او هستند.
ابى بصیر از امام محمد باقر علیه السلام یا امام جعفر علیه السلام نقل مى کند: شیطان یک جوان زیبایى شد و لباس نیکویى پوشید، آمد در میان جوانان قوم لوط و به آنها دستور داد که با او عمل لواط انجام دهند؛ زیرا اگر مى خواست با آنها این کار را بکند قبول نمى کردند. وقتى قوم لوط آن عمل زشت را با او انجام دادند لذت بردند و یاد گرفتند، از آن پس فرار کرد، و این کار در میان آنها رواج یافت تا جایى که زنان خود را ترک کردند(43)

عجله از شیطان است :
:از جمله اعمالى که به شیطان نسبت مى دهند، عجله کردن در کارها است . آیات و روایاتى در زمینه نکوهش آن آمده است ، و در یک جا قرآن مى فرماید: انسان از عجله و شتاب خلق شده ، ولى شما اى انسان ها! عجله و شتاب نکنید.(44)
در جاى دیگر مى فرماید: انسان ، همان گونه که خواهان نیکى ها است به خاطر شتاب زدگى و عدم مطالعه کافى ، به دنبال بدى ها به راه مى افتد؛ چرا که انسان ذاتا عجول است .(45)
در جاى دیگر راجع به عجله موسى براى رفتن به کوه ، مى فرماید: اى موسى ! چرا عجله و شتاب کردى ؟.(46)
داستانش چنین بود که ، خداوند به موسى وحى نمود که با عده اى از مردم براى گرفتن تورات به کوه طور بیاید. موسى از قوم جدا شد و با عجله خود را به کوه طور رسانید؛ در حالى که مردم هنوز در راه بودند. خداوند در خطاب به موسى مى گوید: چرا در آمدن عجله کردى و با قوم خود نیامدى ؟
اما روایاتى که در نکوهش شتاب در کارها از معصومان علیه السلام آمده زیاد است . از جمله : حضرت على علیه السلام مى فرماید: عجله و شتاب در کارها موجب لغزش مى شود. از همین رو، وقتى مى خواهد مالک اشتر را والى مصر کند به ایشان مى نویسد: اى مالک ! در تصدیق سخن چینان تعجیل کن ! زیرا آنان گرچه در لباس ناصحین جلوه گر مى شوند، خواه ناخواه خیانت مى کنند.(47)مکن در مهمى که دارى شتاب
زراه تاءنى عنان بر متاب
که اندر تاءنى زیان کس ندید
ز تعجیل بسیار کس خجالت کشید

در روایت دیگر مى فرمایند: شتاب زدگى در کارها از شیطان و فکر کردن در آنها از رحمان است .(48)
خود شیطان هم ، بد عاقبت شد، به این دلیل که در قضاوت عجله کرد و گفت : من از آدم بهتر هستم زیرا او از خاک است و من از آتش .
عجله در گفتار و کردار و رفتار در همه جا ناشایست و اعمال شیطان به حساب مى آید، مگر در چند جا:
1- توبه کردن از گناه که عجله کردن در آن خواب است ؛ زیرا ممکن است عمر انسان تمام شود و با حال گناه از دنیا برود. و در نتیجه داخل آتش ‍خواهد شد.(49)
2-عجله در به جا آوردن حج ؛ زیرا ممکن است عمر انسان کفاف ندهد که آن را در سال هاى بعدى به جا آورد، یا مال او تلف یا راه ناامن شود.
3- عجله در پرداخت بدهى مردم ؛ چون یکى از واجبات فورى ، پرداختن حقوق و قرض مردم است و تاءخیر در آن گناه دارد.
4- عجله در غسل جنابت ؛ زیرا انسان جنب تا زمانى که غسل نکرده از خدا و قرآن فاصله دارد، تا جایى که حق ندارد دست روى اسم خدا بگذارد.
5- عجله براى خواندن نماز اول وقت و شرکت در نماز جماعت ؛ از این رو که تاءخیر آن باعث مى شود انسان از ثواب هایى که پیامبر صلى الله علیه و آله وسلم و امامان بزرگوار وعده فرموده اند، محروم شود.(50)
6- شتاب در آوردن طعام براى مهمان . شاید مهمان گرسنه باشد و شرم کند که بگوید من گرسنه هستم ، و گرسنه بماند.
7- عجله در ازدواج جوانان چه دختر و چه پسر؛ چون در آن آفاتى است ؛ به خصوص دختران . در این باره حدیثى مى گوید: روزى حضرت رسول صلى الله علیه و آله وسلم تشریف بردند بالاى منبر، بعد از حمد و ثناى الهى فرمودند: اى مردم ! جبرئیل از جانب خداوند به من خبر داد و گفت : دختران جوان و بکر مانند میوه هاى رسیده هستند که اگر آن را نچینند خورشید آنان را فاسد مى کند. دختران جوان هم اگر شوهر نکنند فاسد مى شوند. هیچ دوایى براى آنان نیست مگر شوهر کردن .(51)
8- عجله کردن در تجهیز و دفن میت ؛ زیرا در تاءخیر دفن میت ، هم توهین به میت است و هم به بازماندگان او و ممکن است در اثر گرماى زیاد بو بگیرد. در این چند جا عجله نیکو مى باشد و به نفع جامعه است .

شیطان تر از شیطان:
آیا خداوند در جهان ، شیطان تر، مکارتر، حیله بازتر و شرورتر از شیطان خلق کرده است ؟ بلى ، بعضى در عالم پیدا مى شوند که شیطنت آنها از شیطان بیشتر است . اگر او همه را مى فریبد و از راه حق و حقیقت منحرف مى کند، آنان خود شیطان را گول مى زنند و فریب مى دهند؟ براى نمونه به داستان ذیل توجه شود:
از امیر المومنین علیه السلام نقل شده که فرمود: من در کنار کعبه نشسته بودم . ناگهان دیدم پیرمردى کمر خمیده ، ابروهایش در اثر پیرى بر چشمانش افتاده ، موهاى سرو صورتش سفید شده ، عصایى به دست گرفته ، کلاه قرمزى بر سرگذاشته ، عبایى از موبر دوش انداخته و تکیه به کعبه داده است . نزدیک پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم آمد و گفت : یا رسول الله ! خداوند تو را رحمه للعالمین )) قرار داد. و از وقتى که آیه :
قل یا عبادى الذین اسرفوا على انفسهم لاتقنطوا من رحمه الله ان الله یغفر الذنوب جمیعا
اى پیامبر! به بندگان من بگواى کسانى که ! (در اثر گناه ) بر نفس خود اسراف کردید از رحمت خدا ماءیوس نشوید؛ زیرا خداوند همه گناهان را مى بخشد(52)
نازل شد، من به طمع افتادم که خداوند گناه مرا نیز خواهد آمرزید، لیکن شفیع و واسطه هم ضرورت دارد و بهتر از تو شفیعى در عالم نیست . من توبه مى کنم و تو شفاعت کن تا خداوند، توبه مرا نیز قبول کند. جبرئیل نازل شد و عرض کرد: یا رسول الله صلى الله علیه و آله و سلم ! ما هیچ کس را از رحمت خویش ماءیوس نکرده ایم ؛ چون آن ملعون تو را شفیع خود قرار داد، توبه اش را بپذیر و ما هم مى پذیریم ؛ به شرط آن که به نجف بر سر قبر حضرت آدم برود و سجده کند. حضرت رسول صلى الله علیه و آله و سلم خبر را به او داد: وى قبول کرد که برود نجف اشرف در کنار قبر حضرت آدم و بر آن سجده کند.
چون برخاست و مقدارى راه رفت ، عمر خود را به او رساند و بسیار سرزنش کرد و گفت : اى شیطان ! چیزى که تو میان همه خلایق معروف و مشهور کرد، این بود که تو غیرت داشتى ، روى حرف خود محکم ایستادى ، با خداى خود مجادله و بحث کردى : وقتى که آدم علیه السلام زنده و روح در بدنش بود سجده نکردى ! الان مى روى که بر خاک او سجده کنى ! مگر غیرت خود را از دست داده اى ! آتش براى تو بهتر از ننگ و عار است ! این قدر گفت که او را پشیمان کرد. شیطان هم از قصد خود منصرف شد. (53)

ان کان ابلیس اغوى الناس کلهم
فانت یا عمر اغویت شیطانا
یکى بچه گرگ مى پرورید
چه پرورده شد خواجه را بر درید
چه بر پهلوانان سپردن بخفت
زبان آورى بر سرش رفت و گفت
تو دشمن چنین نازنین پرورى
ندانى که ناچار زخمش خورى
نه ابلیس در حق ما طعنه زد
کز اینان نیاید به جز کار بد
فغان از بدیها که در نفس ما است
که ترسم شود طعن ابلیس راست
چه ملعون پسند آمدش قهر ما
خدایش برانید از بهر ما
کجا سر برآریم از این نام ننگ
که با او به صلحیم و با حق به جنگ
نبینى که کمتر نهد دوست پاى
که بیند چو دشمن بود در سراى
یکى مال مردم به تلبیس خورد
چه بر خواست لعنش بر ابلیس کرد
چنین گفت : ابلیس اندر رهى
که هرگز ندیدم چنین ابلهى
ترا با من است اى فلان ! آشتى
چرا تیغ پیکار برداشتى ؟

                                                ادامه دارد.....

منابع وپی نوشتها :
1- کتاب ابلیس ص 22
2- حور مخفف حورالعین است
3- سمر ،افسانه
4- خشمگین روی
5- اقتباس از بحارالانوار مجلسی ج 63 ص 224
6- سفینةالبحار ج 2 ص 23
7- همان
8- همان
9- همان ص 24
10- سراج القلوب ،ص 97
11- سفینة البحار ج 2 ص 24
12- حجرات آیات 10 و11
13- همان
14- همان
15- تفسیر نمونه ،ج 22 ،ص 191
16- مائده آیه 90
17- سفینة البحار ،ج 1 ،ص 507
18- همان
19- مجمع البیان ج 1 ص 389
20- بقره آیه 275
21- نورالثقلین ج 1 ص 291
22- همان
23- دوال چوبی است که بر طبل میزنند
24- سوره ص آیه 83
25- جامع وانوارالمجالس ص 166
26- حشر آیه 23
27- اصول کافی ج 2 باب 78
28- انوارالمجالس ص 40
29- چله : ریاضت کش چله نشین
30- بلیس مخفف ابلیس
31- اقطاع : املاک
32- برزبر : بالای سر
33- منطق الطیر عطار نیشابوری
34- مکید : کید کرد
35- حرقه ای : سوزشی آتشی
36- مثنوی مولانا دفتر ص؟
37- جامع الحکایات ص 28 ،بحارالانوار ج 14 ص 496
38- لئالی الاخبار ج 4 ص 31
39- کشکول ممتاز ص 598 نقل از ج 7 الغدیر ص 126
40- ثدیه : پستان کوچک
41- بحارالانوار ج 63 ص 264
42- همان ص 306
43- همان ص 247
44- انبیاء آیه 37
45- اسراء آیه 11
46- طه آیه 11
47- نهج البلاغه نامه 53
48- بحارالانوار ج 71 ص 34 ،سفینة البحار ج 1 ص 129
49- رجوع شود به کتاب انسان از حشر تا دادگاه ص 178 تا ص 181
50- رجوع شود به کتاب سجاده عشق
51- وسائل الشیعه ج 7 ص 39 حدیث 2
52- زمره آیه 52
53- اقتباس از کتاب ابلیس مجلس چهل وچهارم