اثبات امامت امام زمان در کودکى قسمت دوم - تنها منجی

تنها منجی

اثبات امامت امام زمان در کودکى قسمت دوم
نویسنده : منتظر ظهور - ساعت ٢:٤٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱٢
 

بسْمِ اللّهِ الْرَّحْمنِ الْرَّحیمْ
اثبات امامت امام زمان در کودکى قسمت دوم
در قسمت قبل مواردی را در مورد اثبات امامت امام زمان در کودکی بیان کردیم واکنون در دنباله آن بحث مباحثی را بیان میکنیم که تکمیل کننده بحث قبلی است
چه کسانى در امامت در سنین کودکى شک کرده‏اند؟
از جمله سؤال‏هاى مطرح در مورد امام زمان (ع) این است که آیا کسى مى‏تواند در سنین کودکى به مقام امامت وخلافت برسد.
ابن حجر هیتمى از علماى اهل سنّت مى‏گوید: «آنچه در شریعت مطهّر ثابت شده این است که ولایت طفل صغیر صحیح نیست، پس چگونه شیعیان به خود اجازه داده وگمان بر امامت کسى دارند که عمر او هنگام رسیدن به امامت، بیش از پنج سال نبوده است».( 1)
احمد کاتب مى‏نویسد: «معقول نیست که خداوند طفل صغیرى را به رهبرى مسلمین منصوب کند».(2)


آیا قرآن مؤیّد امامت ونبوت کودک است؟
از نظر قرآن امامت، نبوت وولایت در سنین کودکى نه تنها امرى ممکن است بلکه از وقوع آن نیز خبر داده است.
الف. خداوند متعال خطاب به حضرت یحیى مى‏فرماید: «یا یَحْیى خُذِ الکِتابَ بِقُوَّةٍ وَآتَیْناهُ الحُکْمَ صَبِیّاً»؛ «اى یحیى! تو کتاب آسمانى ما را به قوت فراگیر وبه او در کودکى مقام نبوت دادیم.»( 3)
فخر رازى درباره حکمى که خداوند به حضرت یحیى (ع) داد مى‏گوید: «مراد از حکم در آیه شریفه، همان نبوت است؛ زیرا خداوند متعال عقل او را در کودکى محکم وکامل کرد وبه او وحى فرستاد، چرا که خداوند حضرت یحیى وعیسى را در کودکى به پیامبرى برگزید، برخلاف حضرت موسى ومحمّد (ص) که آنان را در بزرگسالى به رسالت مبعوث نمود».( 4)
ب. ونیز در مورد حضرت عیسى (ع) مى‏فرماید: «فَأَشارَتْ إِلَیْهِ قالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کانَ فِى المَهْدِ صَبِیّاً × قالَ إِنِّى عَبْدُ اللَّهِ آتانِىَ الکِتابَ وَجَعَلَنِى نَبِیّاً»؛ «مریم [در پاسخ ملامت‏گران] به طفل اشاره کرد. آنها گفتند: چگونه با طفل گهواره‏اى سخن گوییم؟ آن طفل گفت: همانا من بنده خدایم که مرا کتاب آسمانى وشرف نبوت عطا فرمود...».(5) قندوزى حنفى بعد از ذکر ولادت امام مهدى (ع) مى‏نویسد: «گفته‏اند که خداوند تبارک وتعالى او را در سنّ طفولیّت حکمت وفصل‏الخطاب عنایت نمود، واو را نشانه‏اى براى عالمیان قرار داد، همان گونه که در شأن حضرت یحیى (ع) فرمود: «یا یَحْیى خُذِ الکِتابَ بِقُوَّةٍ وَآتَیْناهُ الحُکْمَ صَبِیّاً». ونیز در شأن حضرت عیسى (ع) فرمود: «قالُوا کَیْفَ نُکَلِّمُ مَنْ کانَ فِى المَهْدِ صَبِیّاً × قالَ إِنِّى عَبْدُ اللَّهِ آتانِىَ الکِتابَ وَجَعَلَنِى نَبِیّاً». خداوند، عمر حضرت مهدى (ع) را به مانند عمر حضرت خضر طولانى گردانید».(6)
قطب راوندى ودیگران با سند از یزید کناسى نقل کرده‏اند که از حضرت ابى‏جعفر (ع) سؤال کردم: «أکان عیسى ابن مریم (ع) حین تکلّم فى المهد حجة للَّه على أهل زمانه؟ فقال: کان یومئذ نبیاً حجة للَّه غیر مرسل أما تسمع لقوله حین قال: «إِنِّی عَبْدُ اللَّهِ آتانِیَ الْکِتابَ وَ جَعَلَنی نَبِیًّا × وَ جَعَلَنی مُبارَکاً أَیْنَ ما کُنْتُ وَ أَوْصانی بِالصَّلاةِ وَ الزَّکاةِ ما دُمْتُ حَیًّا»( 7) قلت: فکان یومئذ حجة للَّه على زکریا فى تلک الحال وهو فى المهد؟ فقال: کان عیسى فى تلک الحال آیة للناس ورحمة من اللَّه لمریم حین تکلم فعبر عنها وکان نبیا حجة على من سمع کلامه فى تلک الحال، ثم صمت فلم یتکلم حتى مضیت له سنتان وکان زکریا الحجة للَّه عزّوجلّ على الناس بعد صمت عیسى بسنتین ثم مات زکریا فورثه ابنه یحیى الکتاب والحکمة وهو صبى صغیر، أما تسمع لقوله عزوجل: «یا یَحْیى خُذِ الْکِتابَ بِقُوَّةٍ وَ آتَیْناهُ الْحُکْمَ صَبِیًّا»( 8) فلمّا بلغ عیسى (ع) سبع سنین تکلم بالنبوة والرسالة حین أوحى اللَّه تعالى إلیه، فکان عیسى الحجة على یحیى وعلى الناس أجمعین ولیس تبقى الأرض یا اباخالد یوما واحدا بغیر حجة للَّه على الناس منذ یوم خلق اللَّه آدم (ع)...»؛ «آیا عیسى (ع) هنگامى که در گهواره سخن گفت حجّت خدا بر اهلزمان خود بود؟ حضرت فرمود: «عیسى در آن روز پیامبر وحجّت غیر مرسل خدا بود. آیا نشنیده‏اى قول خدا را هنگامى که فرمود: «من بنده خدایم، او کتاب [آسمانى] به من داده و مرا پیامبر قرار داده است. و مرا -هر جا که باشم- وجودى پربرکت قرار داده و تا زمانى که زنده‏ام، مرا به نماز و زکات توصیه کرده است.» عرض کردم: پس در آن روز عیسى حجّت خدا بر زکریّا در آن حال بود، در حالى که در گهواره به سر مى‏برد؟ حضرت فرمود: عیسى در آن حال نشانه‏اى براى مردم ورحمتى از جانب خدا براى مریم بود، آن هنگامى که سخن گفت واز او تعبیر کرد. (ونیز) پیامبر وحجت بود بر هر که کلام او را در آن حال شنید. سپس عیسى ساکت شد وتا دو سال با کسى سخن نگفت، ودر این مدّت زکریا (ع) حجّت بر مردم بود. پس از فوت او یحیى (ع) در سنین کودکى وارث کتاب وحکمت شد. آیا نشنیده‏اى قول خداوند عزّوجلّ را که فرمود: «اى یحیى! کتاب [خدا] را با قوّت بگیر! و ما فرمان نبوّت [و عقل کافى] در کودکى به او دادیم.» عیسى وقتى به هفت سالگى رسید با اوّلین وحى که بر او نازل شد خبر از نبوت خود داد. در این هنگام او حجّت بر یحیى وتمام مردم شد. اى اباخالد! از هنگام خلقت آدم، حتّى یک روز نیز زمین خالى از حجّت خدا بر مردم نبوده است...».( 9)
کسى اشکال نکند که در مورد حضرت عیسى اگر چه قرآن لفظ ماضى را به کار برده ولى در حقیقت به معناى مضارع وزمان آینده است. زیرا در جواب مى‏گوییم:
اولاً: این احتمال خلاف ظاهر لفظ ماضى است وحمل بر خلاف آن احتیاج به دلیل وقرینه دارد در حالى که قرینه‏اى در بین نیست.
ثانیاً: فرق است بین نبى ورسول، در مورد قصه حضرت عیسى تعبیر نبى آمده نه رسول، ولذا ممکن است که طفلى در سنین کودکى به مقام نبوت رسیده باشد گر چه به جهت طفولیت هنوز به مقام رسالت نرسیده است.


آیا از منظر تاریخ، امامت در کودک تجسّم یافته است؟
با مراجعه به تاریخ پى مى‏بریم که مسأله امامت ورهبرى کودک، واقع شده است وفلاسفه وحکما مى‏گویند: قوى‏ترین دلیل بر امکان شئ، وقوع آن است.
پیامبر اکرم (ص) در سال سوّم هجرت، بعد از نزول آیه شریفه «وَأَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الأَقْرَبِینَ» على بن ابى‏طالب را که نوجوانى بیش نبود به خلافت ووصایت منصوب کرد، وبه قوم خود دستور داد که سخنان او را گوش فرا داده واز او اطاعت کنند.(10) شیخ مفید؛ مى‏نویسد: «عموم شیعه و اهل سنت بر این امر اتفاق دارند که رسول خدا (ص) حضرت على (ع) را دعوت به وزارت وخلافت ووصایت کرد، در حالى که سنّ او کم بود، واز دیگر کودکان دعوت به عمل نیاورد...».(11)


آیا عقل، امامت کودک را تأیید مى‏کند؟
برخى مى‏گویند: امامت در سنین کودکى عقلاً محال است. در پاسخ مى‏گوییم:
امر محال بر سه قسم است:
1 - محال ذاتى: که فى حدّ نفسه محال است بدون در نظر گرفتن امرى دیگر، مثل اجتماع نقیضین یا ارتفاع نقیضین.
2 - محال وقوعى: که وقوع آن محال است، مثل وقوع معلول بدون علت.
3 - محال عادى: که وقوع آن طبق قوانین شناخته شده طبیعت محال است ولى نه ذاتاً محال است ونه مستلزم محال. همانند کارهایى که بر آن معجزه صدق مى‏کند.
در مورد امامت در سنین کودکى مى‏گوییم: این مسأله، محال ذاتى یا وقوعى نیست، زیرا خداوند متعال قادر است تا تمام شرایط رسالت وامامت را در کودک قرار دهد. عقل انسان این مطالب را بعید نمى‏داند. ونبوت حضرت یحیى وعیسى بهترین شاهد صدق بر این مدعا است.
محمّد بن حسن صفّار به سند خود از على بن اسباط نقل کرده که گفت: «رأیت اباجعفر (ع) قد خرج علىّ فاحددت النظر إلیه وإلى رأسه وإلى رجله لأصف قامته لأصحابنا بمصر، فخرّ ساجداً. فقال انّ اللَّه احتجّ فى الامامة مثل ما احتجّ فى النبوة. قال اللَّه تعالى: «وَآتَیْناهُ الحُکْمَ صَبِیّاً» وقال اللَّه: «فَلَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً»( 12) فقد یجوز ان یؤتى الحکمة وهو صبىّ ویجوز ان یؤتى وهو ابن اربعین سنة»( 13) «اباجعفر (ع) را در حالى که بر من وارد مى‏شد مشاهده کردم. خوب به سر وپاى مبارکش نظاره کردم تا بتوانم بر اصحاب خود در مصر آن حضرت را توصیف نمایم. ناگهان مشاهده کردم که حضرت به سجده افتاد وفرمود: «خداوند احتجاج نموده در امر امامت به آنچه در امر نبوت احتجاج کرده است، ومى‏فرماید: «وَآتَیْناهُ الحُکْمَ صَبِیّاً» ونیز مى‏فرماید: «فَلَمّا بَلَغَ أَشُدَّهُ وَبَلَغَ أَرْبَعِینَ سَنَةً». پس گاهى ممکن است که خداوند به کسى حکمت عطا کند در حالى که کودکى بیش نیست، همان گونه که جایز است به کسى دیگر در سنین چهل سالگى حکمت عطا فرماید.»( 14)


آیا طفل در سنین کودکى مى‏تواند رشد عقلى داشته باشد؟
دانشمندان مى‏گویند: براى رشد عقلى سنّ معیّنى وجود ندارد، زیرا چه بسا شخصى رشید است امّا سن او بیش از پنج سال نیست؛ چون قوّه عاقله او به قدرت خداوند به حدّ کافى رشد کرده است. چه مانعى دارد که خداوند متعال سنّ رشد را در امام (ع) سنّ پنج سالگى قرار دهد.
علامه حلّى مى‏فرماید: «طبیعت کودکان با دوستى ومحبت پدر ومادر ومیل به آن در آمیخته است، لذا کناره‏گیرى کودک از آنان وتوجه به خداوند متعال دلیل بر قوّت کمال اوست».
او در ادامه مى‏نویسد: «طبیعت کودکان با نظر وتأمّل در امور عقلى وتکالیف الهى ناسازگار ومتناسب با بازى ولهو ولعب است، پس اگر کودکى با امورى که ناسازگار با طبع کودکانه است انس گرفته، دلیل رسیدن او به کمال است».(15)
صفوان بن یحیى مى‏گوید: هنگامى که امام رضا (ع) به امام جواد (ع) اشاره کرد واو را به امامت منصوب نمود در حالى که سنّ او از سه سال تجاوز نمى‏کرد، به آن حضرت عرض کردم: فدایت گردم! فرزند شما سه سال بیشتر ندارد؟ حضرت فرمود: «... وما یضرّه من ذلک شى‏ء قد قام عیسى (ع) بالحجّة وهو ابن ثلاثة سنین»؛ «چه اشکالى دارد در حالى که عیسى (ع) نیز در سنین سه سالگى حجت خدا گشت.»(16) به امام جواد (ع) عرض شد: مردم به جهت کمى سنّ شما امامت شما را انکار مى‏کنند. حضرت پاسخ فرمود: «وما ینکرون من ذلک قول اللَّه عزّوجلّ؟ لقد قال اللَّه عزّوجلّ لنبیّه(ص): «قُلْ هذِهِ سَبِیلِى أَدْعُوا إِلىَ اللَّهِ عَلى بَصِیرَةٍ أَنَا وَمَنِ اتَّبَعَنِى» فواللَّه ما تبعه إلّا على (ع) وله تسع سنین وأنا ابن تسع سنین»؛ «چرا انکار مى‏کنند، در حالى که خداوند به نبىّ خود فرمود: اى رسول ما! امت را بگو: طریقه من وپیروانم همین است که خلق را با بینایى وبصیرت به سوى خدا دعوت کنیم. پس به خدا سوگند! در آن هنگام او را متابعت نکرد مگر على (ع) در حالى که نه سال بیشتر نداشت، ومن نیز فرزند نه ساله هستم.»(17)


آیا شیعیان به امامت امامان در سنین کودکى اطمینان داشتند؟
دانش آموختگان مدرسه اهل بیت: در طول تاریخ، فداکارى وجانفشانى‏هاى زیادى را در راه تثبیت عقیده خود در مسأله امامت داشته‏اند؛ زیرا داشتن چنین عقیده وفکرى منشأ دشمنى وخصومت دستگاه خلفا با دوست‏داران اهل بیت بود. این امر منجرّ به درگیرى نظام حاکم با اهل بیت: ویاران آنها بود، لذا عدّه زیادى را زندانى وگروهى را نیز مى‏کشتند. واین نشان مى‏دهد که اعتقاد به ولایت اهل بیت: حتى در سنین کودکى براى آنها چنان روشن ومسلّم شده‏بود که از جان ومال خود مایه مى‏گذاشتند.


آیا اعتقاد به امامت وولایت امامان در کودکى با تهدید وتحمیل بزرگان شیعه بوده است؟ این فرضیه به طور حتم باطل است؛ زیرا با ورع وقداست بزرگان طایفه امامیه سازگارى ندارد. هیچ گاه نمى‏توان باور کرد که آنان با تهدید وزور مردم را به اطاعت امامان دعوت کرده باشند. به ویژه آنکه آنان در طول مدت امامت اهل بیت: در شدیدترین وضع -به جهت پذیرش دعوت آنها- به سر مى‏بردند.
پذیرش دعوت اهل بیت ودعوت به آنان، سود مادى ومقام ظاهرى نداشته است تا توهّم طمع به آن امور باعث شود که چنین دعوتى را داشته باشند. پذیرفتنى نیست که علماى امامیه به نادرستى بر امامت شخصى در کودکى تبانى واتفاق داشته باشند در حالى که این کار سبب ایجاد انواع محرومیّت‏ها براى آنان بود. این نیست مگر آنکه دعوت آنها ناشى از اعتقاد به امامت امامان در سنین کودکى بوده است.


آیا خلفا بر امامت امامان در سنین کودکى اذعان داشتند؟
خلفاى معاصر، به فضایل اخلاقى وکمالات معنوى وعلمى امامانى که در سن کودکى بودند اذعان داشتند ولذا آن را زنگ خطرى براى خود وخلافت غاصبانه خویش مى‏دانستند. بر این اساس، تمام توان خود را براى از بین بردن امامان وفضایلشان به کار مى‏گرفتند.
با توجه به این مطلب به خوبى روشن مى‏شود که مسأله امامت شخص -هر چند در سنین کودکى- امرى ثابت بوده است؛ خصوصاً آنکه به طور مکرّر آنها را امتحان کرده، به فضل وکمالاتشان پى برده بودند.


آیا از امامان قبل، نصّى بر امامت امامان کودک بوده است؟
در مورد هر یک از امامان که در سنین کودکى به امامت رسیده‏اند از امام قبل خود به طور صریح وضمنى بر امامت آنها اشاره شده است.
الف. نصّ بر امام جواد (ع)
محمد بن ابى نصر مى‏گوید: فرزند نجاشى به من گفت: امام بعد از صاحبت کیست؟ دوست دارم پاسخ آن را بدانم. محمّد بن ابى نصر مى‏گوید: نزد امام رضا (ع) رفتم وسؤال فرزند نجاشى را به امام عرض کردم. حضرت فرمود: «الإمام ابنى»؛ «امام، فرزند من است.»(18)
ب. نصّ بر امام مهدى (ع)
محمّد بن على بن بلال مى‏گوید: «از ناحیه امام عسکرى -دو سال قبل از وفاتش- نامه‏اى به دستم رسید که در آن، خبر از جانشین بعد از خود داده بود، ونیز سه روز قبل از وفاتش نامه‏اى دیگر براى من فرستاد ودر آن از جانشین بعد از خود خبر داد».(19)
عمرواهوازى مى‏گوید: امام عسکرى (ع) فرزند خود را به من نشان داد وفرمود: «هذا صاحبکم من بعدى»؛ «این صاحب وامام شما بعد از من است.»( 20)
حمدان قلانسى مى‏گوید: «به عَمْرى عرض کردم: آیا امام عسکرى (ع) از دنیا رحلت نمود؟ فرمود: آرى، ولى کسى را به جانشینى خود قرار داد که گردنش مثل این بود. اشاره به دست خود نمود».( 21)


کودکى که ممنوع از تصرف در اموال است چگونه مى‏تواند امام باشد؟
برخى مى‏گویند: شما چگونه به امامت کودک اعتقاد دارید در حالى که خداوند مى‏فرماید: «وَابْتَلُوا الیَتامى حَتّى إِذا بَلَغُوا النِّکاحَ فَإِنْ آنَسْتُمْ مِنْهُمْ رُشْداً فَادْفَعُوا إِلَیْهِمْ أمْوالَهُمْ» حال اگر خداوند کسى را که به حدّ بلوغ نرسیده از تصرّف در اموالش منع( سوره نساء، آیه 6، «و یتیمان را بیازمایید تا هنگامى که قابلیّت زناشویى پیدا کنند، آن‏گاه اگر در آنان کاردانى یافتید اموالشان را به آنان برگردانید»)
مى‏کند پس چگونه ممکن است او را امام قرار دهد؛ زیرا امام، ولىّ بر خلق در تمام امور دین ودنیا است، وصحیح نیست که والى وسرپرست تمام اموال از قبیل صدقه‏ها وخمس‏ها وامین بر شریعت واحکام و... کسى باشد که ولایت بر درهمى از اموال خود را هم ندارد.
این اشکال از کسى صادر مى‏شود که بصیرتى در دین ندارد؛ زیرا آیه‏اى را که مخالفان در این باب به آن اعتماد کرده‏اند خاص است وشامل امام معصوم نمى‏شود، به جهت آنکه خداوند با برهان عقلى ودلیل نقلى، امامت آنان را ثابت نموده است واین مى‏رساند که امام، مخاطب آیه فوق نمى‏باشد واز زمره ایتام خارج است. هیچ اختلافى بین امت نیست که آیه فوق مربوط به کسانى است که عقلشان ناقص است وهیچ ربطى به آنان که عقلشان به عنایت الهى به حدّ کمال رسیده ندارد، اگر چه کودک باشند. لذا آیه شریفه شامل ائمه اهل بیت: نمى‏شود.( 22) پاسخ دیگرى که مى‏توان داد این است که: عنوان حقیقى واصلى براى حکم به وجوب دفع مال به یتیمان، رشد عقلى است نه بلوغ، واگر تعبیر به بلوغ در آیه به حد نکاح ذکر شده، به جهت عنوان مشیر به رشد عقلانى است، زیرا غالباً در این هنگام است که انسان رشید مى‏شود وشاهد این مطلب اینکه: اگر کسى از حد بلوغ بگذرد وحتى به سنین بالایى از عمر خود برسد ولى رشید نشده باشد اموالش را به او نمى‏دهند. از اینجا معلوم مى‏شود که ملاک رشد عقلانى است که در امام معصوم از ابتداى سنین کودکى وجود دارد.
از اینجا پاسخ پرسش‏هاى دیگر نیز درباره امامت کودک داده مى‏شود، مثل اینکه طفل چگونه مى‏تواند امام باشد در حالى که نمى‏تواند حتّى امام جماعت باشد؟ طفل چگونه مى‏تواند امام باشد با آنکه معامله با او صحیح نیست؟ طفل چگونه مى‏تواند امام باشد در حالى که عقد او باطل است؟ طفل چگونه مى‏تواند امام باشد در حالى که گواهى او جز در موارد خاص مورد قبول نیست.


طفل پنج ساله چگونه نمازش بر جنازه امام صحیح است؟
منشأ این اشکال و اشکالات مشابه این است که امام را با دیگران مقایسه کرده‏اند وبراى او امتیاز خاص قائل نیستند. ولى اگر معتقد شویم که امام -اگر چه کودک باشد- کسى است که با معجزه ونصّ، امامتش ثابت شده وعقلش به عنایت الهى کامل گردیده است، دیگر او را با مردم عوام مقایسه نمى‏کنیم. ونیز پاسخ این سؤال داده مى‏شود که چگونه ممکن است طفلى هدایت تکوینى وتشریعى وباطنى داشته باشد، در حالى که هر یک از آنها وظیفه بسیار سنگینى است که احتیاج به قابلیت‏هاى خاص دارد.
پاسخ همان است که قبلاً اشاره شد، زیرا اگر خداوند به کسى مقام هدایت وامامت مى‏دهد قابلیتش را نیز عنایت مى‏کند وعقل او را به حدّ اعلاى رشد وکمال مى‏رساند، اگر چه اختیار خود نیز در رسیدن به کمال دخیل است، ولى همه به لطف وعنایت الهى است.


کودک چگونه مى‏تواند امام باشد در حالى که تکلیف ندارد؟
گاهى سؤال مى‏شود که کودک چگونه مى‏تواند امام ورهبر باشد در حالى که تکلیف ندارد، زیرا به حدّ بلوغ نرسیده است، وچون بر اعمالش عقوبت مترتب نیست ممکن است لغزش‏هایى از او سر زند که با مقام وشأن امامت سازگارى ندارد.
بلوغ -در حقیقت- رسیدن به حدّ رشد عقلانى است، وعلّت اینکه براى نوجوانان سنّ بلوغ را پانزده سال قرار داده‏اند براى این است که غالباً در این سنّ آنها به رشد عقلانى مى‏رسند. ولى اگر افرادى در کودکى به طور یقین وقطع به حدّ اعلاى کمال ورشد رسیدند -که باید هم رسیده باشند وگرنه امامت آنها بى معنا خواهد بود- قطعاً مورد تکلیف هستند، واز آنجا که عقل کاملى داشته واز مقام عصمت بهره‏مندند، هرگز کار ناشایست انجام نخواهند داد.
از اینجا پاسخ اشکال برخى از علماى اهل سنّت درباره ایمان واسلام حضرت على (ع) قبل از بلوغ نیز داده مى‏شود، آنان مى‏گویند: على بن ابى‏طالب (ع) به حدّ بلوغ نرسیده بود، ولذا اسلامش ارزشى نداشت. اسلامى که بدون تعقل وفهم وشعور عقلانى باشد چه فایده‏اى دارد؟ در حالى که اسلام ابوبکر در سنین بالا بوده است واسلام در این سنّ با تعقل وفکر همراه است واز این رو داراى ارزش خاصى است.
اگرچه امام على (ع) قبل از بلوغ اسلام آورد ولى او از همان کودکى از کمال وعقلانیت کافى برخوردار بود. دوره کودکى حضرت، همراه با رسول خدا (ص) سپرى شد. او اسلام را با بصیرت کامل پذیرفت. لذا حقیقتاً حضرت على (ع) اوّلین مؤمن ومسلم است.
چه کسى مى‏تواند به طور عموم وکلّى ادعا کند که هر کس سنش بیشتر است عقلش نیز بیشتر است؟ چه بسیار افراد بزرگسال که یک دهم عقل ورشد یک کودک را ندارند.
ولذا پیامبر اکرم (ص) خطاب به حضرت زهرا (ع) فرمود: «انّه لأوّل اصحابى اسلاماً»؛(23) «همانا او -على (ع)- اوّل کسى است از اصحابم که به من ایمان آورده است.»
انس بن مالک مى‏گوید: «اوّل کسى که به پیامبر (ص) اسلام آورد على بن ابى‏طالب (ع) بود».( 24) ابن اثیر مى‏گوید: «پیامبر (ص) روز دوشنبه مبعوث شد وعلى (ع) در روز سه‏شنبه اسلام آورد».(25) شیخ محمّد خضرى مى‏گوید: «على (ع) اوّل کسى است که دعوت اسلام را پذیرفت».(26) ابن ابى‏الحدید مى‏گوید: «چه بگویم در حق کسى که از دیگران به هدایت سبقت گرفت، به خدا ایمان آورده واو را عبادت نمود در حالى که تمام افراد روى زمین سنگ را عبادت مى‏کرده ومنکر خالق بودند».(27) وبه همین خاطر بود که پیامبر (ص) در سال سوّم بعثت بعد از نزول آیه شریفه «وَأَنْذِرْ عَشِیرَتَکَ الأَقْرَبِینَ» حضرت على (ع) را که نوجوان بود به خلافت ووصایت برگزید وبه قوم خود دستور داد که سخنان او را گوش فراداده واز او اطاعت کنند.( 28)


چرا خداوند امامت را در کودک قرار داد؟
برخى ممکن است سؤال کنند: چه ضرورتى دارد که کودک امام باشد در حالى که مورد شک وتردید عده‏اى قرار مى‏گیرد.
ممکن است عواملى چند در این انتخاب مؤثر باشد:
1 - امتحان مردم؛ زیرا با اثبات امامت طفل از راه معجزه وجهات دیگر، انسان مورد امتحان قرار مى‏گیرد که چگونه در برابر حق تسلیم گردد، همان گونه که حضرت عبدالعظیم حسنى مورد امتحان قرار گرفت.
2 - براى اثبات اینکه امامت این شخص از جانب خداوند است؛ زیرا اگر امامان تنها در بزرگسالى به مقام امامت نایل مى‏شدند، ممکن بود کسانى گمان کنند که مقامات وکمالات آنان همگى اکتسابى است ولى در طفل صغیر هیچ گاه این گمان برده نمى‏شود. واگر طفلى فضایلى در حدّ امامت داشت شکّى نیست که از جانب خداوند است.
3 - براى اثبات اینکه مقام ومنزلت بر اساس لیاقت است نه بزرگى سنّ، چنان که در جریان فرماندهى اسامة بن زید چنین بود، در حالى که عده‏اى از صحابه بر عزل او اصرار داشتند پیامبر اکرم (ص) به جهت لیاقت وى، اصرار بر فرماندهى او داشت.
4 - از آنجا که تا امام رضا (ع) امامان را یکى پس از دیگرى به شهادت مى‏رساندند، سنت الهى بر این قرار گرفت که از امام جواد (ع) امامت در سنین پایین قرار گیرد تا اینکه حاکمان جور وظلم امامت آنان را باور نکرده وآنها را نکشند، تا اینکه نوبت به امام زمان (ع) رسید و چون امامان پیشین از امتحان سربلند بیرون آمده بودند، دشمنان فهمیدند که امامت در سنین کودکى نیز ممکن است، لذا قصد داشتند تا حضرت مهدى (ع) را از همان ابتداى ولادت به قتل برسانند، لذا خواست خداوند بر این تعلّق گرفت که او را از هنگام ولادت در پشت پرده غیبت نگه دارد.


آیا امامت کودک با قاعده لطف سازگارى دارد؟
برخى ممکن است اشکال کنند که امامت در سنین کودکى، با قاعده لطف سازگارى ندارد؛ زیرا لطفِ مقرّب آن است که خداوند هر عملى را که در راستاى اهداف خلقت براى رسیدن انسان به کمال، مؤثر است انجام دهد وگرنه نقض غرض خلقت است، ولذا لطف بر خداوند لازم است. از این رو اعطاى امامت به کودک از آنجا که مورد شک وتردید برخى از افراد قرار خواهد گرفت، خلاف قاعده لطف است.
گاهى لطف اقتضا مى‏کند که امامت در سنین کودکى باشد، زیرا همان گونه که اشاره شد هم مردم با آن امتحان مى‏شوند وهم گروهى به امامت او یقین پیدا مى‏کنند. ودر ضمن مى‏فهمند که امامت به لیاقت است نه به سن. با وجود این امتیازات واز آنجا که بر هر فرد لازم است که تحقیق کند، دیگر هرگز جاى شک وتردید باقى نمى‏ماند.
چرا امام زمان‏علیه‏السلام از همان کودکى در اختفا به سر بردند؟
برخى سؤال مى‏کنند که چرا امام زمان (ع) از همان ابتداى کودکى در اختفا به سر بردند در حالى که وظیفه امام، حضور در میان مردم وارشاد آنان است؟ وبه تعبیر دیگر: چرا امام عسکرى (ع) فرزند خود را از هنگام ولادت از مردم مخفى داشت؟
شکّى نیست که فشار سیاسى بر امام عسکرى (ع) وکنترل آن حضرت براى دسترسى به فرزندش حضرت مهدى (ع) به حدّى شدید بود که به شیعیان واصحاب خود سفارش نموده بود حتى کسى در ملأ عام بر او سلام نکند یا با دست به او اشاره ننماید؛ زیرا در این صورت در امان نخواهد بود.(29) کار به جایى رسیده بود که امام عسکرى (ع) براى ملاقات با اصحاب خود کسى را به سراغ آنها مى‏فرستاد ومى‏فرمود: «صیروا إلى موضع کذا وکذا، وإلى دار فلان بن فلان العشاء والعتمة فى لیلة کذا فانّکم تجدونى هناک»؛ «بعد از وقت عشا در فلان موضع وفلان خانه، در فلان شب جمع شوید که مرا در آنجا خواهید دید.»(30)
با وجود همین فشارهاى سیاسى بود که حضرت نظام وکالت را دنبال نمود تا هم بتواند به نیازهاى مردم رسیدگى کند وهم از گرفتارى‏هایى که از ناحیه ملاقات‏ها براى مردم حاصل مى‏شد، بکاهد.
در این موقعیت حسّاس، امام زمان (ع) متولّد شد. کسى که حجت خدا در روى زمین بعد از امام عسکرى (ع) خواهد بود. او دوازدهمین امامى خواهد بود که رسول خدا (ص) وعده تولدش را داده که با ظهورش در آخرالزمان زمین را پر از عدل وداد خواهد کرد. کسى که به جهت قیام غیرمترقّبه‏اش نمى‏تواند بیعت کسى را بر گردن داشته باشد. آیا چنین امامى نباید از ابتداى ولادت وحتّى از هنگام به امامت رسیدن، از دید عموم مردم وخصوصاً سلاطین جور که درصدد قتل او بودند مخفى باشد؟ هر چند که در میان مردم است وبا آنان زندگى مى‏کند قطعاً باید این چنین باشد وگرنه برخلاف مصالح کلّى عالم خواهد بود.


آیا فضایل وکرامات امامان، ناشى از نبوغ فکرى آنها بوده است؟
د
انشمندان مادى که جهان‏بینى مادّى دارند وهستى را در چهارچوب ماده منحصر مى‏دانند، هرگاه معجزات وامور خارق‏العادّه‏اى از کسى مشاهده مى‏کنند، بر اثر ضعف ایمان وغرور علمى وغلبه مادیگرى بر افکار آنها، درصدد توجیه مادى آن برمى‏آیند واین امور را به نابغه اشخاص مرتبط مى‏سازند وهرگز به ارتباط غیبى این عالم ارزش وبهایى نمى‏دهند در حالى که این افراطگرى از جهاتى قابل مناقشه است:
1 - افراد در این نظریه منکر اعتقاد به غیب مى‏شوند وتنها به مادى‏گرایى صرف مى‏اندیشند.
2 - بخشى از کرامات ومعجزات امامان در سنین کودکى خبرهاى غیبى بوده است که مطابق با واقع درآمده، در حالى که دیده نشده کسى با ادعاى امامت در سنین کودکى با اتکاى به نبوغ فکرى خود خبر از غیب دهد. افراد نابغه هر مقدار که به مرتبه‏اى از نبوغ فکرى برسند نمى‏توانند به طور قطع ویقین خبر از حوادث آینده دهند، تا چه رسد به اینکه کودک باشند.
3 - اگر این ادعا صحیح است چرا یکى از انبیا یا امامان، کرامات ومعجزات علمى وغیبى و... را به نبوغ فکرى خود نسبت نداده است؟ بلکه بر عکس تنها ادعایشان آن بود که ما تابع وحى والهام الهى هستیم.
4 - اگر منشأ کرامات وفضایل امامان در سنین کودکى، نبوغ وزیرکى آنها بوده، چرا دیگران از مقابله با آنها عاجز ماندند وبه عجز وناتوانى خود اعتراف نمودند.
آیا اهل بیت‏علیهم‏السلام در زمینه‏سازى براى امامت کودک اقدامى انجام داده‏اند؟
با مراجعه به روایات پى مى‏بریم که اهل بیت: براى هموار کردن وزمینه‏سازى براى امامت کودک، از هیچ نوع اقدام ممکن فروگذار نکردند که از آن جمله تذکّر به تحقق پیدا کردن امامت در سنین کودکى است.
مقدسى شافعى در کتاب «عقد الدرر» از امام باقر (ع) نقل کرده که فرمود: «یکون هذا الأمر فى اصغرنا سنّا»؛ «امر امامت وخلافت در اشخاصى خواهد بود که کمترین سنّ را درمیان ما دارند.» ( 31)


امام عسکرى‏علیه‏السلام براى تثبیت امامت فرزندش چه تدابیرى اندیشید؟
حضرت براى تثبیت امامت حضرت مهدى (ع) از راه‏هاى مختلف استفاده نمود:
1 - تعلیمات وبیانات
موسى بن جعفر بن وهب بغدادى مى‏گوید: از امام عسکرى (ع) شنیدم که فرمود: «کأنّى بکم وقد اختلفتم بعدى فى الخلف منّى، أما إنّ المقرّ بالأئمّة بعد رسول اللَّه المنکر لولدى کمن أقرّ بجمیع أنبیآء اللَّه ورسله ثمّ أنکر نبوّة محمّد رسول اللَّه (ص)...»؛ «گویا شما را مى‏بینم که در حقّ جانشین من اختلاف خواهید کرد. آگاه باشید! هر کس به امامان بعد از رسول خدا (ص) اقرار کند ولى منکر فرزند من شود، همانند آن است که به جمیع انبیاى خدا ورسولان او اقرار کرده ولى نبوت محمّد رسول خدا (ص) را انکار کرده است...».( 32) احمد بن اسحاق مى‏گوید: از امام عسکرى (ع) شنیدم که فرمود: «الحمد للَّه الّذى لم‏یخرجنى من الدنیا حتّى أرانى الخلف من بعدى...»؛ «ستایش خداوندى را سزاست که قبل از آنکه از دنیا رحلت کنم، جانشین بعد از خودم را نشانم داد.»( 33) در روز سوم ولادت حضرت مهدى (ع)، پدرش امام عسکرى (ع) او را بر اصحاب خود عرضه کرد وفرمود: «هذا صاحبکم من بعدى وخلیفتى علیکم وهو القآئم الّذى تمتدّ إلیه الأعناق بالانتظار...»؛ «این فرزند، صاحب وامام شما بعد از من وخلیفه من بر شما است. او قائمى است که مردم در انتظار او به سر خواهند برد...».(34)
2 - نشان دادن به خواص
احمد بن اسحاق بن سعد اشعرى مى‏گوید: خدمت امام عسکرى (ع) رسیدم تا از جانشین آن حضرت سؤال کنم. حضرت در ابتدا فرمود: اى احمد بن اسحاق! خداوند تبارک وتعالى هرگز زمین را از زمان خلقت حضرت آدم (ع) تا روز قیامت، از حجت بر خلق خالى نگذاشته ونخواهد گذاشت. به توسط حجّت است که بلا را از اهل زمین دفع مى‏کند، وبه واسطه اوست که باران نازل کرده وبرکات زمین را بیرون مى‏آورد.
آن گاه عرض کردم: اى فرزند رسول خدا! امام وخلیفه بعد از شما کیست؟ حضرت فوراً از جا بلند شد وداخل اتاق گشته، در حالى که کودکى به مانند ماه‏پاره با حدود سه سال بر شانه خود داشت بر من وارد شد وفرمود: «یا أحمد بن إسحاق! لولا کرامتک على اللَّه عزّوجلّ وعلى حججه، ما عرضت علیک ابنى هذا...»؛ «اى احمد بن اسحاق! اگر کرامت تو نزد خداوند عزّوجلّ ونزد حجت‏هاى خداوند نبود این فرزند را بر تو عرضه نمى‏کردم...».( 35) شیخ صدوق از ابى‏غانم خادم نقل مى‏کند: «ولد لأبى‏محمّد (ص) ولد فسمّاه محمّداً فعرضه على أصحابه به یوم الثالث وقال: هذا صاحبکم من بعدى وخلیفتى علیکم...»؛ «خداوند به امام عسکرى (ع) فرزندى عنایت فرمود که نام او را «محمد» نهاد. در روز سوّم از ولادتش او را به اصحابش عرضه داشت وفرمود: این صاحب وامام شما وخلیفه بعد از من است...».( 36)
معاویة بن حکیم ومحمّد بن ایّوب بن نوح ومحمّد بن عثمان عَمْرى مى‏گویند: «عرض علینا أبومحمّد الحسن بن على: ونحن فى منزله وکنّا أربعین رجلاً فقال: هذا إمامکم من بعدى وخلیفتى علیکم. أطیعوه ولاتتفرّقوا من بعدى فى أدیانکم فتهلکوا. أما إنّکم لاترونه بعد یومکم هذا...»؛ «ما با چهل نفر در منزل امام عسکرى (ع) بودیم که آن حضرت فرزند خود را بر ما عرضه کرده وفرمود: این امام وخلیفه شما بعد از من است، او را اطاعت کنید وبعد از من در ادیان خود متفرّق نشوید که هلاک خواهید شد. بدانید که بعد از این روز هرگز او را مشاهده نخواهید کرد...».( 37)
یعقوب بن منقوش مى‏گوید: خدمت امام عسکرى (ع) رسیدم در حالى که کنار اتاقى که بر درب آن پرده‏اى آویزان بود نشسته بودند. عرض کردم: اى آقاى من! صاحب امر امامت -بعد از شما- کیست؟ فرمود: پرده را کنار بزن. کنار زدم، ناگهان کودکى با شمایلى خاص بر ما وارد شد وبر دامان امام عسکرى (ع) نشست. حضرت فرمود: «هو صاحبکم وإمامکم بعدى...»؛ «این فرزند صاحب وامام شما بعد از من است...».( 38)


آیا حضرت مهدى‏علیه‏السلام براى اثبات امامتش در کودکى اقدامى انجام داده است؟
حضرت مهدى (ع) در راستاى تثبیت امامت ورهبرى خود نسبت به جامعه شیعى اقداماتى را انجام داد:
1 - اقامه معجزات وکرامات
در قضیه ابوالادیان -که قبلاً به آن اشاره شد- آمده است: «...کودک جلو آمد وبر حضرت عسکرى (ع) نماز گزارد وبعد در کنار قبر پدرش به خاک سپرده شد. کودک -حضرت مهدى (ع)- به من فرمود: اى بصرى! جواب نامه‏هایى که با تو است نزد من آر. آنها را به حضرت تقدیم نمودم. در دلم گفتم: این دو نشانه از نشانه‏هاى امامت است که در این کودک مشاهده کردم. تنها باقى مى‏ماند یک نشانه وآن اینکه از آنچه در همیان است خبر دهد... .
ابوالادیان مى‏گوید: خادم خارج شد وفرمود: نزد شما نامه‏هاى فلان شخص وفلان شخص است، ودر خورجین او هزار وده دینار وجود دارد که از آن جمله دینارهایى زرکوب است. آن جماعت نیز نامه‏ها ومال را به او داده وگفتند: کسى که تو را براى گرفتن اینها فرستاده همان امام است...».( 39)
2 - جواب مسائل
یکى دیگر از راه‏هاى اثبات امامت خود، پاسخ به سؤال‏هایى بود که توسط نوّاب اربعه به آن حضرت ارسال مى‏شد وحضرت نیز جواب آنها را به صورت توقیع مرقوم مى‏داشتند، همانند: جواب به مسائل احمد بن اسحاق اشعرى، جواب به مسائل اسحاق بن یعقوب، جواب سؤال‏هاى حمیرى، جواب به مسائل محمّد بن ابراهیم مهزیارى، جواب به مسائل ابى الحسین بن محمّد اسدى ودیگران.


منابع وپی نوشتها :
1- صواعق المحرقه، ص 1662- تطوّر الفکر السیاسى، ص 102
3- سوره مریم، آیه 12
4- تفسیر فخر رازى، ج 11، ص 192
5- سوره مریم، آیه 30و29
6- ینابیع المودة، ص 454
7- سوره مریم، آیه 31و30
8- سوره مریم، آیه 12
9- کافى، ج 1، ص 382، ح 1
10- ر.ک: تاریخ طبرى، ج 2، ص 63 ؛ کامل ابن اثیر، ج 2، ص 41
11- الفصول المختاره، ص 316
12- سوره مریم، آیه 12.
13- سوره یوسف، آیه 22
14- بصائر الدرجات، ص 258، ح 10
15- کشف المراد، ص 389و388
16- کافى، ج 1، ص 383، ح 2
17- کافى، ج 1، ص 384، ح 8
18- کافى، ج 1، ص 320، ح 5
19- کافى، ج 1، ص 328، ح 1
20- همان، ح 3
21- همان، ح 4
22- ر.ک: الفصول المختاره، ص 150و149
23- مسند احمد، ج 5، ص 662، ح 19796
24- صواعق المحرقه، ص 118
25- اسد الغابه، ج 4، ص 17
26- تاریخ الأمم الاسلامیه، ج 1، ص 400
27- شرح ابن ابى‏الحدید، ج 3، ص 260
28- تاریخ طبرى ج 2 ص 62 و63 ، کامل ابن اثیر ج 2 ص 40 و41
29- بحارالأنوار، ج 50، ص 269، ح 34
30- بحارالأنوار، ج 50، ص 304، ح 80
31- عقد الدرر، ص 188، باب 6 ؛ الغیبة، نعمانى، ص 184 ؛ بحارالأنوار، ج 51، ص 38، ح 15
32- بحارالأنوار، ج 51، ص 160، ح 6
33- کمال الدین، ص 408 ؛ بحارالأنوار، ج 51، ص 161، ح 9
34- کمال الدین، ص 431
35-کمال الدین، ص 385و348، ح 1
36- کمال الدین، ص 431، ح 8
37- کمال الدین، ص 435، ح 2
38- همان، ص 437، ح 5
39- کمال الدین، ج 2، ص 503و502، ح 24